زندگینامه

فیروز بهرام بابایویچ(تولد: اول نوامبر سال 1939. درگذشت: 25 سپتامبر سال 1994)، معروف به بهرام فیروز، اول نوامبر سال 1939 در شهرک تاجیک‌نشین نوراطای توابع شهر سمرقند باستانی، در خانوادة روشنفکر چشم به عالم هستی گشاده است. ایّام کودکی‌اش در روستای عزیز او، در منزل پدری سپری شد. ایّام نورسی بهرام در سایة درختان آسمان‌بوس باغ مشجّر بابایش، که قبل از انقلاب شوروی یکی از دولتمندان معروف شهر سمرقند بود، سپری شده‌است.

هنگامی که می خواست وارد مدرسه بشود، ضرورتی پیش آمد تا به استوک، روستای کوهستانی پدر مهاجرت نماید و آن جا تحصیلات ابتدایی و متوسطه را حاصل کند.

در روستای استوک، نویسندة آینده زندگی دهقانان(کشاورزان)، زندگی فقیرانه مردم دهات، پایمال شدن حقوق آنها را در جان خودش تجربه نمود و بعداً در نگاشته‌هایش آن منظره هارا یادآوری نموده است:”...اگر در دیهه کان طلا نبود، در سال های جنگ دوم جهانی و پس از پایان جنگ، کلّ مردم آن اطراف احتمال از گرسنگی تلف شدنشان یک امر واقعی بود. امّا مردم بینوا بهار و تابستان و پائیز حق زرشویی هم نداشتند، غلامان کالخوز(مجتمع کشاورزی) بودند. آنها فقط در زمستان سرد از کار کالخوز فارغ می گشتند و زرشویی می‌کردند.“

شوق آموزش علم و هنر و کسب و کار او را خیلی زود، پس از اتمام مدرسه هفتسالة دیهه به سمرقند، مرکز کهن علم و فرهنگ آورد.آن زمان در یکی از خیابان های خوش‌منظر و زیبای تاریخی سمرقند باستانی، روستای دهبید، آموزشگاهی با نام ” آموزشگاه آموزگاری تاجیکی“ فعالیت می‌کرد. در این آموزشگاه دانشجویان از شهر سمرقند و نواحی اطراف ولایت(استان) به تحصیل فرا گرفته می‌شدند. استادان و آموزگاران این درگاه معتبر شاگردان را توسط صحبت و امتحان خطّی و شفاهی انتخاب می‌کردند.


اول سپتامبر سال 1952 در بنای شماره دوّم آموزشگاه آموزگاری شهر سمرقند، در بالای در یکی از اتاق های درس، که سال 1، گروه ا نوشته شده بود، در سر میز قبل از همه بهرام خردسال، با رحمت،دوستش از ناحیة نزدیک سمرقند نشسته بودند. ایّام تحصیل بهرام، نویسندة آینده، از همان زمان آغاز یافت و همزمان با این نورس هم کلاس و همّ درس و همنشین به زودی انس گرفتند، که بعداً این دوستی هر دو را به یک حجرة خوابگاه، واقع در کوچة سوزنگران سمرقند برای اقامت آورد.

بهرام هرچند از لحاظ سن و سال در میان شاگردان آموزشگاه از همه کوچک، یعنی 14 ساله بود، ولی تلاش بی وقفه، چالاک و زیرکی، تبسم زیبا و چشمان بادامی و ابروان پرپشت و سیاه، موی های پریشانش سیمای وی را از جدّیت و صمیمیت در باطنش محفوظ نهان می‌داشت. آداب و اخلاق، رفتار و گفتارش از کتابخوانی و مطالعة زیاد او درک می‌داد و شوق از خود کردن میراث گذشتگان، شاعران و نویسندگان معاصر و آثار کلاسیکان ادبیات جهان در دلش به حدّی جای داشت، که شب ها را با مطالعه به روز می‌آورد. قدرت ذهنی‌اش او را به حدّی یاری می‌نمود، که بتواند در یک شبانه‌روز یک اثر ‌حجیم را بدون مشکلی مطالعه نموده و از آن برای خویشتن دانش و برداشت های افزونی حاصل سازد. همزمان تمام نیرو و توانش را به آموزش آثار بی‌زوال نویسندگان و شاعران برجستة زمان اختصاص می داد و از سر صداقت و اخلاص به این سخنوران همزمان خویش نیز ارادت و اعتقاد حاصل نمود. نتیجة همین دلبستگی به ادبیات و فرهنگ بومی و جهانی بود، که در اندک زمان در آموزشگاه بهرام شاگرد را از دانشجویان تا استادان به عنوان ادبیاتدوست و صاحب‌فضیلت و دانشور اعتراف ‌نمودند.

در آموزشگاه آموزگاری تاجیکی توسط دروس اساتید دلسوز از جمله آقای نعیم آف (ادبیات تاجیک و راهبر کلاس) ، م. ا. خمپیرآوا ( زبان و ادبیات روس)،ولی خواجه‌یف (ریاضی)،ملّاقندوف (فیزیک)، قربانوف (زیست شناسی)، محترم آف (جغرافی) و صالی یف (زبان تاجیکی) جهان‌بینی دانشجویان در کوتاه مدت به کلّی تغییر یافت. نقش استادان این درگاه در تشکّل شخصیت های کامل و تعلیم دیده، مساعدت به تحوّل و تغییرات فکری و ذهنی دانشجویان مؤثر افتاد و می‌توان قاطعانه گفت که محض در همین درگاه، بهرام فیروز و هم درسانش، اوّلین درس خودشناسی و خودآگاهی ملّی و معنوی را آموختند، تا توسط برداشت و اندوخته‌های خویش به سوی اصالت انسانی، معنوی قدم های استواری بگذارند.

بهرام نوجوان در طول چهار سال تحصیل تحت راهنمایی استاد خود، خانم ماریا اونیساونه خمپیرآوا، زن مهربان و حلیم و شیرین‌زبان و خوش‌برخورد، زبان روسی را کاملاً فرا گرفت و این افضلیّت دانش زبانی او موجب توسعه سطح مطالعه و دلبستگی بی‌حدش به ادبیات روس گردید که بر اثر آن آرزو و هوسی، که در ایّام بچگی‌اش نسبت آثار نویسندگان مشهور و فرهنگ و معارف در دل می‌پرورید، توسط استادان دانشمند، به خصوص معلمان غمخوار و سختگیر خمپیرآوا و نعیم آف به آن مشرف گردید. در درس ادبیات، زبان، هنر و تاریخ با معلمان بحث و مناظره‌ها می آراست و از اینطریق دانش و اطلاعات خویش را راجع به فنون مذکور تکمیل می‌نمود. در محافل شناخت آثار ادبی و بزم و نشست های مشاعره پیوسته شرکت می ورزید و به عنوان دانشجوی فعال در اکثر مسابقات علمی و ادبی پیروز می شد.

در مدّت کوتاه تحصیل اکثر آثار شاعران و نویسندگان تاجیک را از دوران کهن تاریخ تا معاصر مطالعه نمود. با هدایت و حمایت استادان ادبیات‌شناس بهرام جوان به مطالعه آثار نویسندگان مشهور روس، از جمله ل. تولستوی، ف. دوستیفسکی، ا. چخوف، ا. پوشکین، م. لرمانتوف و ادیبان شهرتمند جهان ، و. شکسپیر، آ. بالزاک، بایرون، گوته، ر. تاگور و دیگران پرداخت و از این راه به شناخت افکار ادبی سخنوران عالم راه گشاد. بی‌شک، می‌توان گفت همین مرحلة مطالعاتی زندگی بهرام جوان به روی وی دنیای نویسندگی، ایجاد و در آیینة ادبیات شناختن هستی آمد و شد عالم را باز نمود.


دانش فراوان، استعداد طبیعی، هنر و سرعت بالا و ذوق کتابخوانی بهرام را قبل از همه استاد نعیم آف کشف نمود و به آن بهای بلند داد. این مهارت کتابخوانی او باعث دوستی صمیمی میان استاد و شاگرد گردید.بهرام خیرخواه و سخاوتمند به استاد عزیز و محبوب، که آن زمان چشمانش ضعیف شده بودند و نمی توانست زیاد مطالعه کند، همچون رمز اکرام و احترام کتاب های ادبی را در خانة استاد نعیم آف می‌خواند، تا معلم به خاطر مطالعه چشمان دردمندش را بیشتر اذیت نکند...شب اوّلین کتابخوانی، استاد کتاب صدرالدین عینی،غلامان را انتخاب کرد، که خواندن آن در مدّت کوتاه به اتمام رسید.همین سرعت مطالعه کتاب از سوی بهرام باعث شد، که هر شام بهرام با دوستش رحمت جان در مدّت کوتاه چندین کتاب را (داستان و رمان) یکی پس از دیگر قرائت نمود و راجع به آنها میان همدیگر بحث و مناظره‌های ادبی و علمی برگزار نمایند. بهرام، آن زمان، به تعبیر معروف مبتلای بیماریکتابخوانی گرفتار شد، که این”بیماری“ تا آخر عمر او را رها نکرد.

دانشجویان در آن ایّام زندگی فقیرانه داشتند و از لحاظ اقتصادی مشکلات فراوانی رویا روی ایشان قرار داشت. از روستا در کیسه های زیادی نان خشک می‌آوردند و اساساً، خوراکشان همین چای و نان و قند بود... هر سال در فصل پاییز دو ماه به جمع آوری پنبه می‌رفتند و اکثر تا اواسط ماه دسامبر در سرمای شدید بدون لباس گرم، کفش مناسب می ماندند و با سختی و مشقت طاقت‌فرسا به جمع آوری پنبه می پرداختند. مزد کار دانشجو تنها برای خرید غذا کافی بود و بس...

در پایان آخرین سال تحصیل در آموزشگاه قبل از دادن امتحان دولتی بهرام با یک امتحان جدّی، برخورد با خرده‌گیری و دیوان سالاری بی‌انصافی زمان قرار گرفت. روزهای تعطیل عید می (منظور عید 1 ماه می، که آن زمان به عنوان روز بین‌المللی کارگر و کشاورزان تجلیل می‌گردید و طبق سنت نمایش و رهنمایی دایر می‌شد)چهار پنج نفر همکلاسی به ده‌های خود رفته و در نمایش اول می شرکت نکردند. بعد بازگشت همة شریکان به عنوان دستاویز به خانة مدیر بخش علمی عرفانی چهار پنج کیلویی زردآلوی خشک، کشمش، برنج به عنوان هدیه آوردند، امّا بهرام این کار را بر خود روا ندید. روز پنجم می مدیر او را به اداره‌اش دعوت نمود و شروع به بازخواست کرد، که چرا وی در یک همچنین مراسم سیاسی و یکدلی شرکت نکرده است. مدیر این رفتار بهرام را نشان ناپایداری معنوی و اختلاف به افکار زمان عنوان نمود. همین گونه، پیوسته در ارتباط به این موضوع وی را تحقیر و تهدید می‌کرد.

بهرام، که پدر معلم معارف‌پرورش از کودکی او را با روحیة درست کاری و راستگویی و راست‌قولی تربیت نموده بود، در رو به روی چنین حملة ناعادلانه ای نتوانست خاموش بماند و علّت این حمله را در نیاوردن دستاویز از ده شمرد. در خانوادة او تنها پدر کار می‌کرد، که وی هم شخصیت فرهنگی به شمار می رفت و مادرش غیر از بهرام سه کودک دیگر را تربیت می کرد.مزدی، که مادر از کار کالخوز به دست می‌آورد، خیلی ناچیز بود و برای زندگی عادّی خانواده هم کافی نبود. باید گفت، که در آن سال های پس از جنگ چنین فراوانی را کسی برای خودش روا نمی‌دید، به استثنای رئیس کالخوز یا دیگر مقامات شهرستان، که اکثراً از حساب بدبختی دیگران چنین شرایط را به خویشتن مهیا نموده و بر بالای این نسبت مردم عادّی جبر و ظلم را روا می‌دیدند. بلاخره بهرام جوان و راست‌قول حقیقت را آشکار نمود و هر چه در درون قلب صاف و ساده خویش داشت، بیرون آورد، تا اسرار تمام این منافقی و حسودی و طمعکاری ها فاش شود.

عارفی از شنیدن حرف های بهرام عصبانی شد و بعد از دو روز شورای آموزگاری را دعوت نمود و موضوع محاکمة بهرام دانشجو را در نزد مدیر آموزشگاه، آقای یونسی در میان گذاشت. سرانجام تصمیم بر این شد، که او سزاوار پیشه آموزگاری نیست و باید از صف دانشجویان خارج شود...این در حالی بود، که بهرام چهار سال در آموزشگاه با نمرات اعلی درس می خواند و شاگرد اوّل آموزشگاه به شمار می‌رفت و عکسش در ردیف بالایی تختة دانشجویان برتر قرار داشت و در مقابل فقط امتحان نهایی دولتی باقی مانده بود. متأسفانه آن معلمانی، که در طول چهار سال تحصیل از دانش او راضی و سرفراز بودند و حتّی از حضورش افتخار داشتند وهمیشه او را تحسین می‌کردند، همه خاموش و سرافکنده بودند...البتّه، این هم تقصیر ایشان نبود، چون بر اساس اتّهام بر مسائل سیاسی در آن ایّام هر اتفاقی ممکن بود بیفتد و حتّی در لحظه پشتیبانی می‌توانستند جانبداران یا معلمان طرفگیر را هم متّهم به اختلاف در نظام سیاست دور کنند. همچنین، در آن ایّام رسم چنین بود، که سرپیچی از پیشنهاد مدیر اداره برابر با ترک کار آن اداره بود...یادشان به خیر، تنها معلم زبان روسی، خانم ماریا اونیساونه خمپیرآوا و معلم ادبیات، آقای نعیمی، عاجزانه از شورا عفو و شفقت و مهربانی برای او طلب کردند.

گویا از همان ایّام در سرشت او نفرت به حرام خواری، ناعدالتی و دروغعجین گشت چرا که در هر یک از داستان و قصّه‌هایش علیه این گونه خبیثان می جنگید و سیمای منفور و کریه آنها را برای مردم آشکار می‌نمود.

هرایینه، صرف نظر از چنین تضادها و برخوردهای معنوی سال 1957 بهرام فیروز موفق بر اتمام آموزشگاه آموزگاری شهر سمرقند شد و رفتنش برای ادامه‌تحصیل به شهر خجند تایید شد. همان سال (سال 1957) موصوف به بخش تاریخ و فیلولوژی انستیتو دولتی آموزگاری به نام س. م. کراف شهر لنین‌‌آباد (فعلاً دانشگاه دولتی خجند، به نام آکادمسین باباجان غفوروف است) داخل شد و تحصیلش را ادامه‌بخشید.


در ایّام تحصیل بهرام جوان همچون دانشجوی پرانرژی، کوشا، فاشگو و جسور شناخته شد و همزمان هرگز زمام فروتنی و خاکساری را از دست نمی‌داد. اندک تبسم می‌کرد، امّا به هیچ وجه تبسم مصنوعی، خندة ساخته نداشت. سخنش را، چه تلخ و چه شیرین، دست‌اوّل از صافی عقل و هوش می گذراند، بعداً به زبان می‌آورد. از مشغله، نشست و برخاست و نهاد و خلق و اطوارش مشخص بود، که از بد و نیک جهان آگهی دارد. وقتی حرف می‌زد، برای استناد بر واقعیت سخنش نه فقط از رودکی و فردوسی، حافظ و سعدی، خیام و مولانای رومی و یا عینی و لاهوتی و تورسون‌زاده، بلکه بیشتر از آثار فیلسوفان و ریاضی‌دان های جهان پاره و قطعه، مثال و اقتباس ها می‌آورد. این از آن گواهی می‌داد، که کتاب هایی که در ایّام تحصیل در آموزشگاه خوانده را خیلی عمیق در ذهنش جای گرفته بودند و امروز هم برای تحصیل در دانشگاه به او کمک می‌کنند.

زمان تحصیل در دانشگاه برای بهرام نوجوان بهترین سالهای جوانی‌اش به شمار می‌رفت. درس و امتحانها برایش به آسانی به دست می‌آمد، چون اساس و پایه‌های محکم دانش داشت و ایّام فارغ از مطالعه و تحصیل را به تماشای فیلمنامه‌های پرمعنی و پربار و دیدن مکانهای تاریخی استان صرف می‌کرد. جوانی برای بهرام همین گونه با خوشی می‌گذشت... امّا زندگی شیرین در ادامهگاهی تلخی و ناکامیها نیز دارد. در سال سوّم تحصیل، یعنی سال 1960، مادر مهربانش – حکمت آی مسلماناوا نابهنگام، دنیا را ترک کرد، که بی‌شک این یک ضربة ناگهانی سرنوشت برای او بود. این بدبختی، بهرام 21 ساله را کاملاً از پای ‌افکند، وی در فکر برادر و خواهران بی‌مادر قرار گرفت. این فاجعه سخت زندگی او را به سویی کشاند، که در نهادش خواهش برگشتن به ده برای کمک به پیوندانش و قرار داشتن در کنار پدرش بیدار شود. بهرام می‌خواست برای به کمال رساندن برادر و خواهران کوچکش سهم داشته باشد، ولی پدر عارف و فاضلش او را از این قصد بازداشت و با قطعیت خواستار ادامه‌تحصیل و طلب تکمیل دانشش شد. پدر کلّ مسئولیت تربیت فرزندان را بر دوش خود گرفت، تا بهرام شخصیت بامعرفت و دانشور به کمال رسیده اش در آینده عصایی برای پدر پیرش، رهنما و هدایتگر برادر و خواهران خویش گردد.

مرگ مادر به دل جوان و حسّاس بهرام چنان خنجر کشید، که سالها او را مریض نمود و تنها سرگرم شدن به تحصیل کمی او را از درگیری فکری و معنوی نجات می‌داد. بعداً، بهرام فیروز شاعر، برای مادرش شعر پراحساس و پردرد می‌گوید، که در آن تمام حس و افکار، کمبود مهر و محبّت مادری و فرصتهای تنهایی کشیدن در لحظه‌های بی‌مادری به روشنی تجسم شده و با استقبال صمیمی خوانندگان مواجه گردید.


همین طور، بهرام جوان شعرگویی را در سالهای دانشجویی در محفل ادیبان جوان، که پیوسته در آن شرکت می‌کرد، شروع کرد. در آن ایّام نخستین اثرش را برای بررسی عمومی معرفی کرد. نوشته‌هایش را ابتدا از بررسی محفل می‌گذراند و بعداً به نزد نویسندة معروف و برجستة تاجیک، استاد رحیم جلیل می‌برد و از او حسن و قبح اشعار شاگردانه‌اش را می‌شنید. استاد رحیم جلیل شعر نخستین بهرام را بدون هیچ تحریر، حتّی به به نقطه ویرگولش دست نزد و معقول دانست و دیری نگذشت که آن شعر در قسمتلنین آباد ادبی روزنامة ولایتیحقیقت لنین‌‌آبادبه طبع رسید.

سال 1962 بعد از اتمام دانشکده استادان قابلیّت و استعداد او را از دید اعتبار گرفته و توصیه کردند، که در کرسیادبیات دانشکده مشغول به کار شود. این باور و اعتماد استادان نسبت او بود، که همچون معلم به آموزش و تحقیق عمیق ادبیات و ادبیات‌شناسی کمر همت بست. علم و معرفت نظری خویش را در تجربة آموزگاری و آثارش بسیار موثر استفاده می‌برد.در مدّت کوتاه فعالیت در کرسیادبیات بیشتر به کلام بدیع دل بست و با شخصیت های معروف علم و هنر و فرهنگ و ادیبان و نویسندگان با کمالات حوزة ادبی خجند باستانی، بویژه، رحیم جلیل همکاری نمود. از این استاد سختگیر و مهربان درسهای فراوان معنوی آموخت و راه ایجادی خویش را با چراغ هدایت استاد منوّر ساخت.

 

با همین موج سرنوشت، بهرام را به سمتی می‌برد، که در آن باد ادبیات و فرهنگ با قدرت شدید می‌وزید و شاعر جوان را به گرداب خود می‌کشید.

خود بهرام فیروز آن باد را چنین تفسیر نموده بود: ” در جوانی هر یکی از ما اندکی شاعر است. اگر فعلاً شعر نگوید هم، احساس و شوق و ذوق جوشانی دارد. این احساس سوزان سرآغاز هر یک از ایجادکاری و بنیادکاری است. من هم در جوانی یک جوال پُر پُر از آرزو بودم. آن سالها نزدیک به نصف دانشجویان دانشکده فلولوژیدارالفنون شهر خجند ادیبان هوس کار به شمار می‌رفتند. ولی در دل من نسبت به شعر و شاعری آرزوهای دیگر استوارتر بودند. داستانش طولانی است بار دیگری که بحثش پیش آید ،تعریف می کنم. خّلاصهمن به کسب شعر بعدها مشغول شدم. ابتدا استاد رحیم جلیل و بعدتراستاد شادروان باقی رحیم‌زاده و اینچنین شاعران آن زمان دست مرا گرفتند و در این جاده بسی به من تسلی بخشیدند.“

 

از سال 1962 تا 1964 او در آن دانشکدة لنین‌‌آباد در بخش ادبیات تاجیکی درس ادبیات تدریس کرد. همزمان با تدریس، شوق شعر گفتن و حس سرودن هرگز او را ترک نکرد و نتیجة پرورش همین احساس و عاطفه‌عالی آثارش بود، که محصول قلم بهرام جوان در ماهنامه و روزنامه‌ها انتشار می‌شدند.

 

 

 

شاعر جوان عشق و محبّت صاف و بی‌غباری را در دل می‌پرورید و همین طور پیوسته عشق را ترنم می‌کرد. مهر و محبّت به خانواده، زندگی و خلق و وطن برایش پروازهای بلند ایجادی عطا نمودند. سالهای استاد دانشگاه بودنش به یکی از دختران زیبای خجند عاشق شیدا شد. دختر مورد علاقه اش دانشجوی همان دانشکده، شاگرد او بود. پدر و مادر و خویشاوندان دختر به عهد و پیمان و وصال این دو جوان مانع شدند و حتّی بیرون آمدن دختر از خانه را ممنوع کردند. بهرام عاشق یک مدّت مثل مجنون مشوّش و خاطرپریشان گشت. یکی از روزهای بهار ماشین بارکشی را پیدا نمود و بهترین گلهای تر و تازه را در آن بار کرد و به منزل معشوقه اش به راه افتاد. از آستانة در حیاط تنگ کوچه تا خیابان اصلی یک ماشین پر از گل را همچون فرشی پاشید و پیش می رفت، زمانی، که رحیم جلیل،نویسندة محبوب خلق تاجیک، با گروهی از استادان، ضیائیان، فرهنگیان شهر خجند و خانواده بهرام به خواستگاری دلبرش آمدند، پدر و مادر هیچ چاره‌ای غیر از رضایت به عروسی را نداشتند. در نتیجة سرنوشت والدین عروس تسلیم شدند، 4 ام ژانویه سال 1964 این دو جوان خوشبخت به وصال همدیگر رسیدند، که بعداً این قصّة جذّاب را نویسنده بهرام فیروز در داستان بلند“رخساره”به شایستگی تجسم نموده است.

در زمینة عملی شدن آرزوهای رؤیاوار خویش بهرام بال و پر به دست آورده و گام بعدی را برای تسخیر کار مورد علاقه اش، ادبیات گذاشت و تصمیم گرفت به شهر دوشنبه کوچ کند، چون امکانات آموزش و تحصیل در پایتخت کشور گسترده و دامنة انجام کارهای بزرگ فراختر بود. بداین طریق، سرنوشت او را در 27 فوریه سال 1964 از شهر خجند باستانی به دوشنبه برای ادامه‌فعالیّتهای نوین آورد.

برابر به دوشنبه آمدن در سال 1964، در اتحادیه آهنگسازان تاجیکستان به عنوان شاعر و مشاور در انتخاب متن سرود و آپرابه آهنگسازان به کار شروع کرد. در این زمان، به کار ادبیات و روزنامه‌نگاری نیز جداً مشغول شد و به نوشتن شعرهای جذّاب، مقاله و رساله های اجتماعی ادامه داد و در نشر آنان پیوسته اقدام می‌نمود. نقدهای نوشته شده بر کتاب و ترجمه‌هایش از نمونه‌های ادبیات جهان پیوسته در مطبوعات تاجیک به چاپ می‌رسیدند. به قول معروف، از هیچ یک کار سیاه ادبیات سر نمی‌پیچید. با استودیو تاجیک فیلم نیز همکاری هایی داشت و متن کامل فیلم هایی را از روسی به تاجیکی ترجمه می‌کرد.

بعد از انتشار اشعارش در مطبوعات جمهوری در دائره های گوناگون ادبی معرفی شد و مخصوصاً جوانان تاجیک او را با اشعار عاشقانه‌اش می شناختند و مورد احترام خاصی قرار می دادند، چون شعرهایش گویا بود و صدای قلب آنها را منعکس می‌کرد و مملو از چکامه‌های عاشقانه بود. حاصل چنین استقبال اشعار عاشقانة بهرام فیروز بود، که شعرهایش را جوانان آن سالها در دفتر دل می‌نوشتند و حفظ می‌کردند. مجموعة اوّلین شعرهایش رازهای مهتاب شب،که آن زمان، یعنی در سال 1967 به طبع رسید، در کوتاهترین زمان مورد قبول عاشقان شعر گشت و دست به دست می‌گشت. حتّی شعر سایه اش، در سال 1965 در یکی از مجلّه‌های معتبر ایران منتشر شد، که این رویداد آن سالها مانند افسانه بود.

...نه ورا باخت، نه یک بردی هست،

نه ورا غصّه و نه دردی هست.

سایه چون هیکل خالی است روان،

نه در آن گرمی و نه سردی هست.

دوستم، سایه مشو!

مدّتی چند پس از سکونت در پایتخت، ویرایشگر و سردبیر بخش ادبی و نمایشی کمیتة رادیو و تلویزیون دولتی تاجیکستان را بر عهده داشت. با این همه فعالیّت پرثمر کاری از دامن شعر و سرودن اشعار ناب رهایی نیافته و همانا شعرهای تازه به تازه‌ای می‌گفت. سال 1969 کار تلویزیون را به روزنامگاری تغییر داد و ریاست یکی از بخشهای روزنامة ”کُمسومول تاجیکستان“ (فعلاً ”جوانان تاجیکستان“)، وظیفة مدیر شعبة تبلیغات روزنامه را بر عهده گرفت. ولی همکاری با بخش ادبی و هنری صدا و سیمای تاجیکستان را نیز کنار نگذاشت و پیوسته توسط تهیة برنامه‌های ادبی با قرائت شعر یا پارچه‌های منثور شرکت می‌کرد و مؤلف فعال آن اداره محسوب می‌شد.

زمانی، که بهرام فیروز به عنوان شاعر و مشاور در اتحادیه آهنگسازان تاجیکستان کار می‌کرد تعداد زیاد اشعارش در صفحات مطبوعات جمهوری، از جمله ”کُمسومول تاجیکستان“،”تاجیکستان سویتی“،”گزیتة (روزنامه) معلمان“ به صورت سروده‌های تازه به نشر می‌رسیدند و گویا صفحه‌های این نشریه‌ها را رنگین می‌نمود. شاید به دلیل آگاهی لازم از این نگاشته‌ها بود، که استاد میرزا تورسون‌زاده بعداً با توصیه شخصی خود همچون رئیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان، بهرام فیروز را برای کار به عنوان مدیر شعبة نقد ادبی مجلّة ”صدای شرق“، نشریة کانون نویسندگان تاجیکستان دعوت کردند و سال 1969 او در این نشریة کاملاً ادبی شروع به کار کرد. محیط خوب شاعرانه، نزدیکی به حلقه‌های بزرگ ادبی، پیوند محکم با اهل سخن او را بیشتر به کار ادبی تشویق می‌کرد و بهرام فیروز همه کوشش و سعی خود را برای تألیف آثار غنی‌تر و تأثیر‌گذارتر روانه می‌نمود.

بهرام فیروز در سال 1971 به عضویت اتحادیه نویسندگان اتحاد شوروی پذیرفته شد و اشعارش را دوستداران نظم از حفظ می‌خواندند و در آن ایّام به عنوان شاعر اشعار غنایی شهرت داشت. همچنین آثار منثور، از جمله داستان می نوشت.

همچنین، در جریان آغاز کار در مجلّه، بهرام فیروز شاعر، به نثر رو آورد و اوّلین داستان خود را با نام ”بابا“ در سال 1971 در ماهنامة ”صدای شرق“ به طبع رساند. هرچند این نوشتة نخستین اثر منثور ادیب از نظر بسیاری ها سنجش قلم و هوس ادبی جلوه می‌نمود، امّا بعدتر تجربه‌های هنری او باعث شد در این جاده این توفیق را به دست آورد. چندی بعد نخستین داستان او به زبان روسی در مجلّة ”پامیر“ نیز ترجمه و چاپ شد. با گذشت زمان این داستان با زبان های چکی، آلمانی و ژاپنی ترجمه و چاپ شد و گویا این نوشتة نثری ادیب حدود نیم جهان را فرا گرفت...محبوبیّت نخستین داستان و توفیق در تجربة اوّلین نگارش آثار نثری سبب شد تا نثر شاعر جوان توجّه ادیبان معروف و منقّدان نکته سنج، از قبیل میرزا تورسون‌زاده، میرسعید میرشکر، فضل‌الدّین محمّدی‌اف، عبدالملک بهاری، محمّدجان شکوری را به خود جلب کند. بر اثر این استقبال محقّقان و منقّدان به او پیشنهاد دادند، که ”بهرام، شعرت خوب است، امّا نثرت خوبتر آمد، دامن این شغل را از ته دل محکم بگیر.

خود نویسنده این توجّه و هدایت بزرگان را چنین به خاطر می‌آورد: ”هنگامجوانی ام، قبل از شعرگفتن من یکی دو حکایت (داستان) نوشته بودم. از ظاهر کار، نارسایی تجربة زندگی در جوانی کار خود را کرد. نخستین حکایت مرا یک معلم جوان ادبیات خواند و بعداً گفت: ”شما هنوز مانند کسی که از قواعده نثر بی‌خبر است، می باشید. قهرمانمنفی را چه کسی این چنین تصویر کرده است؟“ سپس وی جملة مرا خواند: ”جوان خوش‌اندام، تبسم همیشه روی لبش، در حضور بزرگتر ها همیشه دست به سینه مودب...“ این طور نمی‌شود، معلم حکم کرد.من آهسته اعتراض کردم: ”اگر ریاکاری‌اش در اوضاعش عیان باشد، وی نمی توانست مردم را فریب دهد.“ولی در دعوای خود استوار نبودم. بهد هادانستم، که اینگونه اصول در ادبیات مشخص است و آن را ”وابستگی عکس“ می نامند. ولی در آن ایّام با ستیزه، دستگاه نویسندگی را بستم. بعد از آن که دو کتاب شعرم چاپ شد، شوق حکایت نویسی باز مرا بی‌قرار کرد. این دفعه استادان معتبر من، فضل‌الدّین محمّدی‌اف و محمّدجان شکوراف با صبر و طاقت زیاد ایراد های مرا اصلاح می‌کردند، به من درس نویسندگی می‌دادند. عاقبت، روزی فضل‌الدّین محمّدی‌اف بعداز خواندن دستنویس یک حکایت من، به ادارة مجلّة ”صدای شرق“ آمدند و به من تبریک گفتند و فرمودند با این حکایت، من رسماً به صف نویسندگان درآمدم. این واقعه در سال 1971 بود و آن حکایت ”بابا“ نام داشت.“

بهرام فیروز از مصلحت دلسوزانه و سخنان غمخوارانة استاد فضل الدین محمّدی‌اف روح تازه گرفت و با جدیت به نثرنویسی مشغول شد. علت رو آوردنش از نظم به نثر را در پیشگفتار یکی از کتابهایش چنین تفسیر کرده بود:


”چه شد، که من همچون شاعر به عرصة ادبیات قدم نهادم و به این طریقه زود دستگاه شعر را بستم و گویا از شاعری استعفا دادم و روی اخلاص و ارادت به جانب نثر آوردم؟ این مطلب را بسیاری از کتابخوانان و هواداران ادبیات از من سؤال می‌کنند، بعضاً سخنان استاد عینی را از وجه تنگی چارچوبة نظم به من خاطرنشان می‌کنند. از این خصوص خیلی ‌اندیشیده‌ام و حقیقت کار من این است، که موضوع، مطلب و مدارک شعر، چیز دیگری ست و پایة نثر بر مدارک دیگری اساس نهاده است. شعر احساس است، حقیقت است. شعر حکمت است، سوز است، آهنگ است، پند روزگار است، خلاصه‌ای است از زندگی، ولی آن به هیچ وجه تصویر کامل و واضح زندگی نیست و چنین تصویر را نمی توان از شعر انتظار داشت. امّا نثر زندگیست، به زندگی نزدیکتر است. اگر بخواهید سیمای آدمان دوران ما را تصویر کنید و به فرزندان آینده برسانید، باید که نثر بنویسید. مثلاً، اگر هزار سال پیش در زمان سامانیان نثر واقع نگاریامروزه را می‌نوشتند، ما امروز حیات و زندگی تاجیکان عصر ده میلادی را از روی آنها می توانستیم به روشنی تصوّر کنیم. تصویر زندگی در نثر کاملتر است، بنا بر این، من خواستم، که حیات و زندگی دورانمان را عمیق تر تصویر کنم...“

بهرام فیروز زبان اصیل تاجیکی را به خوبی می‌دانست، چون از ایّام بچگی‌اش با کتاب و دفتر آشنا بود و این مهر را بابای دانش‌پرور و پدر معلمش در قلب کوچک بچگانة وی عمیقا جای داده بود. همین امر باعث گردید وی با الهام سرشار از کلام بزرگان عارفانه سخن می‌گفت و عالمانه می‌نوشت. درسهای آموخته اش در آموزشگاه آموزگاری شهر سمرقند، دانشکدة آموزگاری شهر لنین‌‌آباد و تدریس درس ادبیات در آن دانشکده، دانش و تجربة او را افزون گردانید و او را در امر تألیف آثار ماندگار و اثرهای پرارزش بسیار او را پشتیبانی می‌کردند.

از این لحاظ گذرش از نظم به نثر او با یک جهش سبک انجام شد، که این را شاعر گلنظر نیز در یکی از خاطره‌هایش چنین آورده است:

”...در یک روز بارانی بهار از کنار بنای سابق اتحادیه نویسندگان (حالا در این جا خدمات روادید و شناسنامه دهی وزارت امور خارجه جمهوری قرار دارد) عبور می کردیم، که از مقابل استاد میرسعید میرشکر آمدند. بعد از سلام و احوال پرسی به بهرام گفتند:

-از ”صدای شرق» حکایتت را خواندم. به خوبی سازمان دهی کرده بودی. به تورسون‌زاده هم گفتم، اگر جدّیتر مشغول شوی، کامیاب خواهی شد…

سخنان استاد میرسعید میرشکر پیغمبرانه بودند. بهرام جدّی به نثر دل بست و حکایات دلنشین، قصّه‌های ”رخساره“، ”تار و پود“، ”تو تنها نیستی“، ”ستارة دنباله دار“، ”ترمه“، ”اگر وی مرد می‌بود“ و غیره‌ها را اهدا نمود.

از سال 1978 تا اوایل سال 1980 بهرام فیروز به عنوان مدیر ادارة ادبیات کودک و نوجوان انتشارات ”معارف“ انجام وظیفه کرده است، که در آن شعبه با شاعران و نویسندگان چیره‌دست، گلچهره سلیماناوا، بابا حاجی، اوکتم خالقنظر همکاری عمیق داشت. در همان سالها ”شاهنامة فردوسی“ استاد ساتم الغ‌زاده(با نثر)، مجموعة ”گله ستاره“، پنج جلد ”تذکرة ادبیات کودکان“ روی چاپ را دیدند، که تهیة جلد دوّم نثر را بهرام فیروز بر عهده گرفته بود، که با نکته سنجی و سختگیری بهترین مؤلفان و مترجمان تهیه شده است. وی از آن ویراستاران شناخته شده بود، که تحریر اثر مؤلف را از اوّل تا آخر با توجّه عمیق می خواند و به کار تحریر و نشر سرسری فکر نمی‌کرد، به اصطلاح مطبوعاتی”اضافه گویی“ را اصلاً قبول نداشت و وجدانش به این راه نمی‌داد. هرگز ”نه“ نمی گفت. همه نوع اثر ادبی را بدون توجه به ضعف و کمبود آن چه نثر یا نظم، با دقّت تمام می‌خواند، فکرهایش را همراه تشریح در حاشیه‌صفحات آن می نوشت و مؤلف را وادار می‌کرد، تا اثرش و ایجادیاتش را از دوباره بازبینی کند، تا اثر پخته و کامل به دست خواننده برسد و خوانندگان از آن بهره های لازمی را برداشت کنند.

شعبة ادبیات کودک بر اثر نوجویی و نوآوری های ویراستاران ماهر کارهای شایسته را به انجام رساند، که در آن سهم قابل توجه قلمکش بهرام فیروز زحمتکش، همیشه روشن و هویدا بود.

در نیمة دوّم سال 1980 مدیر شعبة ادبیات بدیعی روزنامة ”مدنیّت تاجیکستان“ را به عهده گرفت، ولی در سال 1981 دوباره به انتشارات ”معارف“ برگشت. بهرام فیروز در خود این درک را پیدا کرده بود، که فعالیّت روزنامه‌نگاری می‌تواند بیشتر فرصت ها برای تألیف اثرهای بدیعی متمایز ادیب را تلف کند و از روی تقاضای کار، جای نشستن و ایجاد نمودن، سفرهایی بهر تألیف مقاله و نگارشات غیر بدیعی بند نماید.

بهرام فیروز پس از تأسیس انتشارات ”ادیب“، از انتشارات“معارف” به این فرهنگخانة تازه تاسیس به عنوان مدیر شعبة ادبیات معاصر برای کار انتقال یافت. سال هایی که او مدیریت شعبة ادبیات معاصر انتشارات ”ادیب“ را بر عهده داشت، در کنار خود ویراستاران حرفه ای را گرد آورد و برای بالا بردن و بهتر نمودن محتوا و کیفیت کتب تلاش های شایسته‌ای از خود نشان داد. نسبت به خود و دیگران همیشه جدیت در کار را رعایت می‌نمود. راستگویی، تلاش برای عدالت و حقیقت‌شناسی، حق پرستی، پاک‌وجدانی پیشة او در زندگی بود، که در محیط کاری نیز آن را پیاده کرده بود.میرزا شکورزاده، ادیب و منقّد و همکار بهرام فیروز از همکاری با دوست خویش چنین یادآور می‌شود: ”روزهای اوّل بیم آن داشتم، که او هم مثل اکثر مدیران کارفرما به خصوصیات خرده‌گیری و کاغذبازیبا اعصاب ما، کارمندان ‌بازی خواهد کرد. خوشبختانه، این گمان من کاملاً باطل بود: بهرام، برادر در کار ایجاد اثر و ویرایش کتاب، ما، کارمندان را کاملاً آزاد گذاشت. به مسائلی، چون دیر آمدن یا زود رفتن و دیگر کارهای خرد و کوچک اصلاً توجّه نداشت و آدمیت و آداب مدیر ما را به حس مسئولیت‌شناسی و احترام به ایشان وامیداشت.“

بهرام فیروز به زمان و فرصت همیشه احترام می‌گذاشت و سعی می‌کرد، تا از ساعت و دقایق تا حدّ امکان بیشتر استفاده کند، آن را بیهوده مصرف نکند. برعکس، پیوسته زمان را مفید و پربار استفاده می کرد. از این لحاظ او همیشه در پی اجرای کار، ایجاد یا مطالعة اثری بود و وقت عزیز خویش را پرثمر سپری می کرد. شاید با این سرگرمی ها می‌خواست نابرابری ها و ناعدالتی های روزگار را نبیند و از آن ها چشم بپوشد، چون باطناً شخص نازک‌دل به شمار می‌رفت. با دیدن اندکی رفتار نابجا و به تعبیر مردمی ”حرام کاری“ و بدی دلسرد می‌شد و از پست‌فطرتان و دورویی ها و دروغگویی ها نفرت داشت. نویسنده ذاتاً با غیرت و بلند نظر، صاف دل و دلیاب با آرزو و امید زیاد عمر به سر می‌برد و طبیعت و طینت آدمی را می‌آموخت.

دنیای هر یک اثر، عالم سحر سخن اوست، کههر کس و همیشهقادر به درک و فهم آن نیست. بهرام فیروز هم همیشه با یاد ایّام خوش کودکی و خیال های رنگین بچگی می‌زیست و می‌آفرید. از کوهساران و آب روان آن نمی توانست خود را جدا تصوّر کند. همین خیال های شیرین و رنگین دوران کودکی و بچگی بود، که هر صبح به کنار دریا می‌رفت، ورزش می‌کرد و از طبیعت قوّت و قدرت می‌گرفت، سبزه و آب به او نیرو می‌بخشید. هر گاه فرصت و امکان داشت، بدون هیچ تأمّل و اندیشه راه درة ورزاب یا تپّة سمرقند را پیش می‌گرفت. برایش تفاوتی نداشت، که ایّام گرمای تابستان است یا زمان حکمرانی سرمای زمستان. مهم آن بود، که لحظه‌ای به تلّ و تپّه‌ها برود، با آب روان، شخ و سنگ کوهساران راز دل گوید، صفحة خاطره‌های گوارایش را ورق بزند و از آب و هوای جنگل و باغ و راغ لذّت برد. در تل و تپّه‌های وادی حصار گشت و گذار می‌کرد، زمین های کشت را از طول و عرضش می‌گذشت، با رستنی و بتّه‌ها حال و احوال پرسی می کرد، در طول رودخانه ورزاب و کافرنهان نظر ‌افکنده گویا از آب چیزی می پرسید و جوابی می‌جست.

بهرام فیروز با عشق به طبیعت و مفتون زیبایی آن زندگی می کرد. سیر و سیاحت او بدون هیچ برنامه ی خاص انجام می گرفت. ادیب رازدان اسرار طبیعت از جلای سبزه و گل و تراوش آبشاران و چشمه ساران معنی هایی دریافت می کرد و این رنگارنگی های چمن و باغ و دمن را در اشعار خویش با استادی تمام تصویر می کرد. جالب این است،که ادیب عالی نظر در آغوش طبیعت در روزهای فارغ از کار مشغول پیشه ی زنبور عسل پروری نیز بود. درد هماهنگی طبیعت بودن برایش خیلی مهم و مشغله پرورش زنبور عسل یک بهانه بود که بیشتر با این وسیله می خواست پیوسته در احاطه ی طبیعت باشد. او آن گونه به زنبورپروری رغبت پیدا کرد که مثل عسل پرور باتجربه حرفه ای با شوق و ذوق بی پایان در باره ی زنبور ها صحبت می کرد و می نوشت که همصحبتان وی گاه به شاعر یا نویسنده بودنش شک می ورزیدند. نوبهاران، ایام دمیدن سبزه ها و شکفتن گل های رنگارنگ با جعبه های زنبور عسلش راه دره ی پر گلی را پیش می گرفت و روی جمع آوری محصول زنبور ها تمرکز می کرد. از گلی به گل دیگر، از بوته ای به بوته ای دیگر نشستن و شیره گرفتن چقدر زحمت، تحمل و حرکت را طلب می کند. عجب کیفیتی، این منظره ها پندی تماشایی دارد. لازم است که انسان از هر جانوری عبرت بگیرد... از معامله و رفتار محتاطانه و ظریف نسیت به زنبور عسل چنان می گفت که در وجود هر یک از ما شوق عسل پروری ایجاد می شد. دانش و ریزه کاری های این پیشه را عسل پروران اصیل و مجله های تخصصی عسل پروری آموخت، تا برای دوستان و خانواده اش بتواند عسل تازه ی کوهی فراهم کند.

همسر مهربانش در تمام شوق و ذوق شوهرش او را حمایت می‌کرد و پیوسته در کنارش بود، چه در فعالیّتهای عسل‌پروری و چه در کوهنوردی و فعالیّتهای دیگر یا شغلهای مورد علاقه اش مثل درودگری، باغداری یا آشپزی و امثال این. به طور کلی در همة پله های کمالات زندگی با شوهرش همقدم، دوست و مشاور بود و در سیمای همسر، بهرام فیروز نه تنها مادر فرزندانش را می‌دید، بلکه یک رفیق صمیمی مهربان را می‌شناخت، که در تمام فرصت های خوب و مشکلات زندگی‌اش در کنارش قرار دارد.قدر هر لحظة با هم بودن را خیلی خوب می‌دانست و برای عزیزش شعر و ترانه‌های سرشار از عشق و محبّت می‌گفت. نمونه‌ای از این اشعار عاشقانه و صمیمانة بهرام فیروز سروده‌ای است، که این گونه سطرها در آن جای دارد:

من این باده نوشم برای گلی،

که او در محبّت فداکار ماند.

همیشه به رویم نخندید او،

ولیکن به مهرش وفادار ماند.

همسر وفادار بهرام فیروز، سعیده بابایوا شغل شریف آموزگاری را پیشة خود کرد و تا امروز یکی از استادان پیشقدم و محترم کشور بوده و در یکی از مدارس معروف پایتخت تدریس می کند. در طول تمام زندگی و فعالیّت ادبی و کاری بهرام فیروز، همسر عزیزش پشتیبان نویسنده بود، مثل منشی خصوصی اوّلین کسی بود که دستخط های شوهرش را توسط ماشین های چاپ حروفچینی می‌کرد و نخستین نفری که فکر و ملاحظاتش را به عنوان منقّد به او می‌گفت. نقد ادبی، که همسرش پس از چاپ اوّلیة اثر به بهرام فیروز ارائه می‌نمود، برای نویسنده ارزشمند به شمار می‌رفت و پس از بحث و مناظره‌ها آن اختلالات برطرف می‌گردید. بعد از ویرایش های مکرّر خویش، که از اندیشه های همسر منشائ می گرفتند، نویسنده در روزنامه‌ای به چاپ می رسید، یا به صورت کتابی ‌درمی آورد.

این زوج مهربان تمام سالهای زندگی را با هم به سر بردند، عاشق همدیگر بودند، بدون یکدیگر جایی نمی‌رفتند، استراحت نمی‌کردند. اگر بهرام فیروز به شهری یا کشوری مأموریّت کاری داشته باشد، که آن زمان خیلی مسافرت می‌کرد، بدون همسر عزیزش به جایی نمی‌رفت و این بود، که بیشتر مسافرت ها با همراهی سعیده خانم به شهرهای مسکو، کییف و شهرهای دیگر انجام می‌شد. در زمان مرخّصی نیز، حتماً، با هم به خارج از کشور، به کشور هایی چون آلمان، بلغارستان و امثال این یا تفرجگاه های معروف زمان شوروی سوچی، پیتسونده، یورماله و غیره می‌رفتند، که البتّه این امر باعث سر زدن هر گونه سخنان حسودانة افراد مختلف می‌گشت...

خاندانی، که پایه و خشتش از عشق و محبّت، همدلی و هم‌فکری و احترام و نوازش بنیاد شده است، بدون شک فرزندان سالم و شایستة احترام و صاحب کسب و صاحب‌نظری را به کمال می‌رساند. اسکندر، پروانه، مروارید و افتخار نشانی از بهرام فیروز هستند، که هر کدام از قبله‌گاه بزرگوارشان درس انسانی و آدمیت، راست‌قولی و راستگویی، نیکبینی و درست‌اندیشی، عدالت و صداقت و مهر و وفا آموختند و امروز اکثراً راه پدر صادق به سخن را با شیوه‌های خود ادامه‌می‌دهند.

فرزندان این خانوادة فرهنگی در دایرة ادبی بزرگ شدند و از رفت و آمد همیشگی دوستان و هواداران شعر و ادب فیض برده اند، چون درهای خانه برای شاگردان بهرام فیروز همیشه و همه‌روزه باز بود. نشستهایی تا پاس شبی، که با صحبت و بحث و مباحث‌مفید ادبی، سیاسی، فلسفی و مسائل مربوط به روزگار جاری زمانه و زندگی با خواندن شعر و داستانهای جدید المنتشر و معرفی اثر ادبی در سر سفره، با آش” پلو“- ی دست‌پخت نویسنده و قدح شراب قرمز دست‌ساخت او ادامه‌می‌یافت، روی فرزندان او بی اثر نماند و آنها سعی می‌کردند به حرفهای دوستداران ادب گوش داده و از این صحبت های مفید چیزی برای خودشان برداشت نمایند و در معرفت هر یکی از این سخنان سنجیده اقدام نمایند. بنابراین، همین صحبت روشندلان سبب گردید، که فرزندان تحصیل کرده و با تربیت نویسنده به ادبیات و زبان‌شناسی بی تفاوت نشدند و در بخشهای فرهنگی و اجتماعی گوناگون کشور فعالیت کرده و نامبردار پدر روشنفکرشان گردند.

بهرام فیروز که خود زادة سمرقند باستانی (حالا این شهر تاجیک‌نشین در قلمرو کشور ازبکستان است) بود، خود را صرفاً تاجیک می‌دانست و از این لحاظ برای زندگی و کار و ایجاد اثر، دوشنبه، پایتخت تاجیکان را انتخاب نمود. همیشه از محلگراییو محل‌بازی دوری می جست و از کسانی، که از کم هنریو بی‌استعدادی، به دلیل ضعف و ناتوانی به این گونه عمل و خصلت های پست دست می‌زدند، نفرت داشت و در هر سخنرانی و کنفرانس هایش در نزد مردم، به این گونه اشخاص پست‌فطرت تنفّر خویش را بیان می داشت و تأکید می‌نمود نباید برای پاره کردن ملّت تاجیک از چنین حس بد محلگراییاستفاده نماییم و نگذاریم، که بدین دلیل این فاجعه هایی بر سر ملّت ما آید.

متأسفانه، بهمن سال 1990، پس از فروپاشی دولت ابرقدرت شورویو به استقلال رسیدن تاجیکستان، در دوشنبه، در کلّ جمهوری ناآرامی هایی شروع شد. حوادث و تحوّلات آن روزها به وقایع ناخوش جنگ شهروندی ظهور نیروهای نو در صحنة کشور را باعث شد. این سالی بود پُر از فجایع، تحوّلات، تبدّلات، بی‌سر و سامانی، تعقیب و تحقیر، قتل و غارت و مهاجرت.

بهرام فیروز به مسائل مبرم آن روز جامعه بی‌طرف نبود، نظر شخصی و خاص داشت و با سلاح خود، قلم، مقاله و نگاشته‌های مختلف مضمونش علیه ”اصلاح‌طلبان“ کوتاه‌نظر، منصب تلاش و محلگرایان مبارزة بی‌امان می‌برد، مردم را به وحدت و عقل سالم دعوت می‌کرد، به دخالت و دسیسه‌های اجنبیان زیانکار لعنت می‌خواند. روشن بود، که این فعالیّت نویسنده به دشمنان ملّت کوچک ما خوشایند نبود

بعداً گروهک های متضاد پیدا شدند و دیگر آرامی و آسودگی مردم، صحبت و نشستهای بی دغدغه یکباره برهم خوردند. جنگ برادرکُش سر زد. بهرام فیروز می‌خواست از این جنجالها دورتر باشد، همان طور که می‌گویند، می‌خواست نبیند و نسوزد. دلش از همه این نزاع های بی‌معنی آزرده گشته بود. بعدی، که جنگ و جدال، کُشتار ناجوانمردانه شروع شد، بسیار دلسرد و ناامید گردید. تحصیل پنج‌ساله در بخش تاریخ و ادبیات در دانشکده بی‌فایده نبود، او تاریخ جنگها را دقیقاً می‌دانست و شاید از این سبب پیشگویی می‌کرد:”...دست و دلم به کار نمی‌رود، حیف این کشور ‌‌آباد. در زمینی، که از جهالت و گمراهی خون ناحق ریخت، مردم هفت هشت سال آرامی و آسودگی را نمی‌بیند…“کشور به جنگ برادرکُشی پیچید. ده به ده، همسایه به همسایه، برادر به برادر دست به گریبان شدند و در نهایت خانه و زندگی شان را رها کردند و رفتند.

بلاخره نویسنده نیز هم مجبور شد به صورت موقت به خجند رود و پایتخت را ترک کند. این مهاجرت اجباری حتی اگر برنامه‌های کاری او را ویران و روحیّه را شکسته باشد هم، در خجند نیز عقیده‌های حسن تفاهم و صلح‌جویانة خود را توسط شبکة رادیو، تلویزیون و روزنامه‌ها اظهار داشت و تحوّلات سیاسی را قدم به قدم دنبال می‌کرد. به کار ایجاد اثر همواره مشغول می‌شد و به قول خودش روزی نبود، که قلم به دست نگیرد و چیزی ننویسد

نخست بهرام فیروز در اتّحاد نویسندگان ولایت لنین‌‌آباد فعالیّت خویش را ادامه‌داد و سپس به عنوان ویراستار در روزنامة ”حقیقت لنین‌‌آباد“ انجام وظیفه نمود. سپس با ابتکار نویسنده، تأسیس و نشر مجلّة نو ”سیحون“ را راه انداخت و تا آخر عمر خود، یعنی 25 سپتامبر سال 1994 سردبیری مجلّة مذکور را بر عهده داشت.

غم بی اتحادی ملّت و نسل جوان، ناخوشی زمانه، زخمهای جنگ شهروندی و برادرکُشی،دردهای وطن زخم خورده و انتقال از یک جای به جایی دیگر، غریبی ها اعصاب پیکر حسّاس شاعر را آرزده کردند، بار دلش را بیش از حد سنگین ساختند و خیلی زود به قلب نازک و حساس بهرام فیروز میهندوست چنگال کشیدند. این بود، که اجل از پی گسستن رشتة عمر او افتاد و در 25 سپتامبر سال 1994، مرگ بی‌امان این مرد نیکنام و ادیب پرمحصول را بی وقت از میان برد. مرگ نابهنگام، این مرد نیک‌سرشت و پرجوش را از عذاب و اذیت دیدن و عاجز بودن بر رویارویی با ناعدالتی اجتماعی و اقتصادی و حکمفرمایی جهل و فساد آزاد نمود و چنانی که نظامی گنجوی گفته است، ادیبان زبردست نمی‌میرند، بلکه به بهر سخن غوطه می‌خورند.

باید ذکر نمود، که بهرام فیروز مردی که جسماً سالم و قوی، ورزشگر و گیاه‌خوار، که ذاتاً باید عمر طولانی می‌دید، 3 سال پس از فوت پدرش، مسلماناو بابا، که سال 16 ژوئیة 1991 در سن 88 از حسّاسیت به سوزندرمان پینیسّیلین (نه به علت مریضی!)، رحلت کرد، نابهنگام این جهان پرتلاطم را ترک نمود.

بهرام فیروز در قبرستان ”گمبز قاشق“ شهر خجند به خاک سپرده شد. چون مرد طبیعت پرور و عاشق محیط طبیعی بود، پروردگار خانة آخرتش را نیز در باغ سرسبز و پر از گل و گیاه و چمن جای داده است. بالای سنگ مزارش درخت پر شاخ و برگیست با گلهای زرد، که بیشتر فصل سال سبز و گل‌افشان است و روی آن چهاربیتی‌اش حک شده، که خلاصة زندگی و آثار این ادیب نیکنام را تجسم می‌کند:

از مرگ امان که یافت، تا من یابم،

باز عمر جوان که یافت، تا من یابم.

شعرم همگی پیام فردای من است،

ز این بیش جهان که یافت، تا من یابم؟

بهرام فیروز با قلب پُر از آرزو و امید، خواسته‌ها و آرمان ها، با مقصد و برنامه‌های عجیب و نجیب عمر به سر می‌برد، ولی مرگ ناگهانی اجازه نداد، که آن رؤیاهایش کاملاً به عمل پیوندند. تنها آثار فراوانی از آن عزیز باقی مانده و این نمونه‌ای از آن سروده‌های دلنشین گواهی می‌دهد:

بعد از سر ما نیز جهان خواهد بود،

این گریه و خنده جاودان خواهد بود.

آبی، که به جوی می‌رود نالان است،

ز این جوی گذشتن آرمان خواهد بود.

فلسفة اشعار بهرام فیروز ما را به جهان‌شناسی بزرگان گذشتة خویش سوق می دهد و همانا در محور ایجاد ادیب کوتاه بودن عمر و بی‌بقا بودن عالم، که باید انسان در معرفت آن موفق باشد، قرار می‌گیرد. رباعیات جذّاب سخنور ادامه‌اندیشه‌های جهانشناسانة گذشتگان را به ما تعلیم می‌دهند و ما بر پایة مطالعه این سروده‌ها باز هم در خود می‌‌اندیشیم، که از این شاعر شیرین خیال و ادیب نقطه پرداز همین سروده‌ها به عنوان یادگار مانده، شعر، داستان و قصّه مانده، اندیشه و ملاحظه مانده. برای همدیاران و همزمانان و آیندگان نام نیک ماند. مورد دیگر این است که ادیب شاعرانه با تکیه بر تجربة زندگی خود به همزمانان و امروزیان و فردایان تلقین می‌کند، تا همیشه در طی پاک بودن و پاک زیستن بیندیشند، که به قول اودر ”تیرمه عمر مصفا باشند.“

خواهم به مثال آب دریا باشی،

گه گلشن و گه بادیه‌پیما باشی.

جوشی و خروشی و ستیزی، امّا،

در تیرمه عمر مصفا باشی.

شعرهای او مثل شاپرک های اندیشه‌های صمیمانه از شاخسار دلی به لانة خانة دل دیگر در پروازند و این دلنشینی باعث شده که مردم اعترافش کنند و دوستش بدارند.شعر دردهای زندگی را درمان می‌بخشد و به مانند چشمة زلال توسط آرزوها، انسان را شاداب می‌سازد. انسانهای خیرخواه و دوراندیش، آنهایی، که برحق، پس از خود در معبد دلها نام نیک و یاد نیک باقی می‌گذارند، احیان احیان به دنیا می‌آیند. انسانهای پاک‌ضمیر و پاک‌اندیشی، که مثل باران تازة بهاری هوای هستی را از گرد حسد و غبار کینه و بخل پاک می‌سازند، خداوند به آنها سحر سخن و مغز اندیشه می‌دهد. حاصل شناخت این فلسفة زندگی در اکثر سروده‌های بهرام فیروز تجسم دارد.

به جز شعرهای عاشقانه در میان سروده‌های بهرام فیروز اشعار مؤثر در خودشناسی و خودآگاهی ملّی، فراگیری موضوع زبان ملّی و دولتی، وطن‌دوستی و امثال این نقش مؤثر دارند. از جمله در بند نهایی شعر”زبان مادری“ هستی زبان را شهادت وجود عنوان نموده است، که به هستی تاریخی ملّت تاجیک بر اساس میراث بازمانده توسط این زبان اشاره نموده و مطالعه آن افتخار چنین صاحبزبانی را در نهاد خواننده بیدار می‌کند:

تو اوّلین سرود ما،

قصّة ”بود-نبود ما.

زبان مادری، تویی،

شهادت وجود ما.

اشعار وطن‌دوستانة بهرام فیروز نیز سرشار از اهداف عالی وطنداری و محبّت پاک و صمیمی نسبت آب و خاک دیار می‌باشند. شاعر وطن را هستی خود و دیدة بینا، قدرت و توان و نور و ضیای خویش می‌داند. از این رو، برای شاعر، وطن، هم مادر و هم فرزند و همه چیز است. بی‌گمان این سرودة ساده و صمیمانة شاعر در بارة وطن بهترین سرود وطن دوستی است، که مطالعه آن در وجود هر خواننده محبّت و دلستبگی به وطن را بیدار می‌کند:

وطن مادر، وطن فرزند،

وطن چشمان بینایم.

وطن از من، من از اویم،

وطن، امروز و فردایم.

اگر گوید وطن: رو تو،

دیگر جا پادشاهی شو.

بگویم در برت مانم،

تو بر من سرپناهی شو.

این سرودة شاعر همان قطعة معروف را به خاطر می‌آورد، که با شیوه و طرز نو گفته شده است و همانا تلقین وطن دوستی و همیشه در وطن خود بودن و صداقت داشتن است.

خاک وطن از تخت سلیمان خوشتر،

خار وطن از لاله و ریحان خوشتر.

یوسف، که به مصر پادشاهی می‌کرد،

ای کاش گدا بودی به کنعان خوشتر.

بهرام فیروز، ادیب معروف تاجیک به میدان ادبیات به عنوان شاعر امیدبخش وارد شد و در مدّت کوتاه چون شاعر نکته سنج معرفی گردید. شعر و ترانه هایش را مردم شعردوست و شاعرپرور تاجیک زمزمه می‌کردند، هواداران اشعارش بعضی از آنها را چون سرود دل‌انگیز در محفل و شب‌نشینی ها، عروسی و جشن ها می‌سرایدند، عاشقان در گلگشت و خیابانها به معشوقه‌هایشان چون تفسیرگر اسرار دل، قرائت می‌نمودند. نخستین شعرهایش در روزنامه‌های ملی در سال 1960 منتشر شده بودند.

سه کتاب اشعارش با نامهای ”رازهای مهتاب شب“(1967)،”سلسله“(1973)و”تفت دل“(1984) به طبع رسیده‌اند. او در اشعارش کوه های سر به فلک کشیده، رودخانه های پرموج،باغ و بوستان، دشت و بیابان های بی‌کس و کوی و منظره‌های فصلهای گوناگون سال، عالم نباتات و حیوانات، سبزة نوخیز کوهساران و گل و خار رابا به کار گرفتنصحیح صنایع بدیعی، از جمله تشبیه و توصیف، صفت چینی و استعاره و امثال این ترنم نموده، که این قبل از همه توجّه عمیق سخنور به عالم اطراف، مخصوصا معجزه‌های طبیعت ناتکرار درک می شوند. بهرام فیروز با در نظر گرفتن آن که خود ایّام کودکی خویش را در روستا، در دامن کوهساران سپری نموده است، کوهها را به گهوارة خود، نخستین جولانگه اش شبیه می‌کند، که روزگار زیبایش از آن جا آغاز می‌یابد:

کوهها، گهوارة من، اوّلین جولانگهم،

از همین جا راه عمر و زندگی سر کرده‌ام.

از همین جا بار اوّل چشم حیرت دوخته،

من به پهنایی عالم نیز باور کرده‌ام

آکادمسین رجب امان‌اف، نویسنده و محقّق معروف تاجیک در مورد اشعار و هنر شاعری بهرام فیروز در مجلّة ”پیوند“(نامة انجمن تاجیکان و فارسی‌زبانان جهان، شماره 8، ص 53-64،تهران، ایران،2006) چنین نوشته است: ”نخستین مجموعة شاعر شادروان بهرام فیروز با شعر”سلام کوهسار“آغاز می‌یابد. برای شاعر کوهسار مثل مادر دلسوز و یا محبوبة مشفق، محرم راز و سرچشمة سرود و الهام است. او را رود کوهی، رفیق تندخوی بی‌قرار کوهساران، نسیم گل‌افشان، پرواز بلند عقابان به جوش می‌آرد. شاعر با سربلندی به یاد می‌آورد، که حیات، احساسات و فکر و اندیشه‌های او با کوهساران، با هر چیزی، که در آغوش پرفیض آن حرکت و نشو و نمامی‌کند، پیوند دارد:

به استقبال من می‌آید آب رود پرغوغا،

رفیق تندخوی بی‌قرار کوهسارانم،

به سویم می‌وزد باد بهار گل‌فشان از نو

تبسم می‌کند بر من زمین و آسمان این دم.

***

هوشم را می‌برد کوهسار پرواز عقابانت،

از آن مرغ خیال شوخ من پرواز می‌گیرد،

دلم گم می‌زند هر بتّه این جا آشنا بر من،

سرودم از خروش چشمه‌ها آغاز می‌گیرد...

***

ز نو در فرق کوهم می‌دود نهر از ته پایم،

در این جا بشنوی از هر دره عکس صدای من،

سر هر تل نمایان میله‌های چیده با دستم،

در این جا روی برف قلّه ماند نقش پای من.

آثار منظوم سالهای آخر با توجه به موضوع و مضمون شعر، منظرة بهار یا زمستان، پاییز یا تابستان را به جلوه می‌آورد. شاعر از ملاقات دو دلداده سخن می‌گوید و به لذّت و زیبایی این ملاقات نه تنها به روشنی اشاره‌می‌کند، بلکه شکوه این فصل را چنین تصویر می‌نماید:

بهاران بود

وقت خندة گلهای نوروزی

زمین از جست و خیز رودهای کوه می‌بالید

صبا چون دست مادر با نوازش ها و دلسوزی

سر سبز نهال ارچه را آهسته می‌مالید.

من و تو راز می‌گفتیم،

دل من هم بهاری داشت.

ایّام شکفتن ها.

شاعر دیگر لحظة فراموش نشدنی را در فصل دیگری با منظرة دیگر به تصویر می‌کشد. در این جا تصویر منظره‌های زیبای طبیعت به هنر شاعری بهرام فیروز و مشاهده‌های شاعرانة وی تأکید می‌کنند:

نشسته ذره‌های برف سیرون،

به گیسو تو چون الماس می‌تافت،

تو مثل نوعروس شاد و ممنون

طبیعت بر سر تو پرده می‌بافت

(بهرام فیروز. ”ملاقات نخستین“)

در این گونه شعرها هر کلمه در شرح حادثه وظیفة مهم دارد. و در شعر یادشده اشاره‌ی به نوعروس و ذکر تور پردة برفی دو لوحه به نظر می‌رسد: روز زمستان و چهرة خرّم نوعروسی، که از روی عادت مردم تاجیک به رویش تور حریر سفید انداخته‌اند.“

دره، کوهسار، آب های روان و گلهای خندان، باغ ها و سبزه‌زاران، دریاهای شوخ پرموج، شاعر را، که از جملة اشخاص باریک‌بین و نازک سنج است، نمی‌توان الهام بخش و هیجان‌آور نباشد و این جوانی و زیبایی الهام او را توانایی و بال و پر می‌بخشد. از این رو شاعر به حادثه هایی نیز توجّه می‌کند، که غلبة انسان را بر طبیعت و تغییر منظره‌های طبیعی به قوّت عقل انسان را منعکس می‌نماید. کوهسار تاجیک، دره و دامنه‌های تنگ و تار و فراخ و گستردة آن، وادیه ها و ساحل دریاهای پرموج نماد و طراوت دیگری دارد و با آبادی و خرّمی های بی‌نظیر تاریخ گذشته فرق می‌کند. امروز مردم نیروی عظیم رودهای پرتلاطم را تسخیر کرده و زمین های خشک را حاصل خیز گردانید و از سینة کوه های بلند گنجهای پربها بیرون می‌‌آورند.

بهرام فیروز با آرزو و امید آیندة نیک همدیاران و همّ وطنانش اثر ایجاد می‌کرد و توسط آثارش در دل آنها بزر نیکی می‌کاشت، به آنها رسوم نیکوکاری می‌آموخت.

سال 1991، بهرام فیروز، نخستین برندة جایزة تازه تاسیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان، جایزة به نام استاد عینی گردید. این مطلب را شاعر خلقی تاجیکستان، گلنظر کلدی در خاطراتش، هنگام تبریک نویسنده چنین شرح و توضیح داده است (اکتبر سال 2009):

”سال 1991، وقتی که به من جایزة به نام استاد تورسون‌زاده و به بهرام جایزة به نام استاد عینی را اهدا نمودند، ما اوّلین برندگان این جایزه‌های تازه تاسیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان بودیم.

بهرام در خانه‌اش جشن برپا کرد و من هم برای تبریک رفتم. ازبسکه تأخیر داشتم، آخرین مهمان ضیافتش به نظر می‌آمدم.

حالا جوایز و افتخارات بالاتر و شایسته‌تر شما در پیش است،  هنگام مبارکباد به او گفتم.

من برای جایزه نمی‌نویسم، گفت او.- محبّت خوانندگان جایزة بزرگ هر ادیب است.

او حق است. جایزة اصلی، یعنی محبّت خواننده، بهرام فیروز را زنده نگاه خواهد داشت.“

بهرام فیروز مؤلف نامگوی مجموعه‌های زیرین می‌باشد:

 1. ”رازهای مهتاب شبدوشنبه،”عرفان“،1967، 96ص،(شعرها)

 2. ”سلسلهدوشنبه،”عرفان“،1973، 96 ص، (شعرها)

 3. ”پی ستاره دوشنبه،”معارف“،1975، 64 ص.(داستان ها)

 4. ”گنج از ویرانهدوشنبه،”معارف“،1978، 160 ص.( داستان های بلند و کوتاه)

 5.”رخسارهدوشنبه،”عرفان“،1978،  160 ص.  (داستان بلند) 

 6. ”تو تنها نیستیدوشنبه،”معارف“،1980، 240 ص. ( داستان های بلند و کوتاه) 

 7. ”تی نه آدیناکمسکو،”دتسکایا لیتیرتوره“(ادبیات کودک)، 1981، 176 ص.(داستان ها)

 8. ”حقیقت تلخ دوشنبه، ”عرفان“،1981، 288 ص.  (داستان)

 9. ”از عرش تا فرشدوشنبه،”معارف“،1983، 320ص.(داستان ها)

 10. ”تفت دل دوشنبه، ”عرفان“،1984، 208 ص.  (شعرها) 

 11. ”تار و پوددوشنبه،”معارف“،1985، 208ص.(داستان ها)

 12. ”اگر وی مرد می‌بود... دوشنبه،”ادیب“، 1987، 384 ص.  (داستان بلند) 

 13. ”پیش از شب عروسی“دوشنبه،”ادیب“،1989، 560 ص.  (داستان ها) 

 14. ”بیله بی آنه موژچینایدوشنبه،”ادیب“،1990، 447 ص.  (داستان ها)

 15.”صحنة گرداندوشنبه،”ادیب“،1993، 350 ص.  (مقاله ها)

 16.”غفلت‌زدگاندوشنبه، ”ادیب“،1999، 376 ص.  (رمان).

 بهرام فیروز جشن  پنجاه سالگی خویش را با کتابی پیشواز گرفت، که 50 داستان تازه او را فرا می گرفت.

دو کتاب داستان و حکایت او به زبان روسی نیز منتشر شده‌اند: در سال 1981 نشریة”دیتسکایا لیتیرتوره“در مسکو مجموعة داستان و قصّة”تی نه آدیناک“-را، که ترجمة ”تو تنها نیستی“محسوب می شود، به نشر رساند و همراه با کتاب ”بله بی آنه موژچینای“، ترجمة داستان ”اگر وی مرد می‌بود“در دوشنبه سال 1990 منتشر گردید. 

برخی از داستان و سلسلة شعرهای بهرام فیروز در مطبوعات روسیه، که آن زمان مطبوعات و انتشارات مرکزی در شهر مسکو شناخته می‌شدند، نیز به چاپ رسیده است، که از جملة آنها عبارتند از:”ترانة اکتبر“(1967)، ”نوروزی“(1968)، ”اترینّیّه کنیگه“(1971)، ”ملچنی پوت((1972، ”پاکلان زیملی رادنای“ (نشریات ”خداژیستوینّیه لیتیرتوره“، مسکو 1974)، ”کالاسیه آدناگا سناپه“(1976)، ”واسخود“ (فرونزی، 1978)،”و پادناژیه گالوبخ گار“ (نشریات ”خداژیستوینّیه لیتیرتوره“، مسکو 1979)،”فوّاره“(1979)، مجموع ادبیات کودکان تاجیک، ”لستاچکه“ (1981). 

همچنین برخی از آثارش به زبانهای جمهوری‌های اتحاد شوروی ترجمه شده‌اند. همزمان با آن، در کشورهای خارج از اتّحاد شوروی، از جمله جمهوری اسلامی ایران، بلغارستان، چک، اسلواکی و ژاپن نیز انتشار یافته‌اند. 

بهرام فیروز زبان روسی را همچون زبان مادری خوب می‌دانست، سلسلة اشعار و داستانهای ادیبان روس و کشورهای دیگری چون م. لرمانتوف، ا. بلوک، ح. عالمجان، د. کوگولتیناف،  ف. علی‌اوا، شعرهای شاعران بلغار، آثار نثری پ. سویرک، ا. گرین، ”بادبان های قرمز“و متن بیش از 50 فیلمنامه‌را به زبان تاجیکی ترجمه کرده است. 

در مطبوعات جمهوری با مقاله‌و رساله های اجتماعیمختلف راجع به مشکلات ادبیات، فرهنگ، اقتصاد و سیاست پیوسته به نشر رسانده و از این راه در تشکّل فضای فرهنگی کشور نقش مؤثر گذاشته‌است. فشردة معرفی آثار بهرام فیروز و محتوای اصلی آنها به ترتیب ذیل است:

 

رازهای مهتاب شب“ نخستین کتاب شعرهای شاعر جوان، بهرام فیروز می‌باشد، که در انتشارات ”عرفان“ سال 1967 انتشار شد. شاعر در این اشعار منظره‌های زیبای تاجیکستان،  زحمتهای مردم محنت قرین تاجیک، دوستی و رفاقت و عشق و محبّت پاک را ترنم نموده است. سروده‌های شاعر لبریز از احساس صمیمی انسانی و بیانگر ندای قلب پاک انسانی می‌باشند و همین باعث شده که زود به دلهای خوانندگان راه یابند.

 

 

 

 

شاعر بهرام فیروز در مجموعة اشعار”سلسله“، که سال 1973 توسط انتشارات ”عرفان“ چاپ شد، به عنوان نقطه پیوند دیروزیان و فردایان، حلقة پیوند اجداد و اولاد، شعرهایی را گرد آورده که سرشار از مهر و وفا و صدق و صفای گویندة آن می‌باشند. شاعر افکار کهنه و نو، دیروز و امروز را با نظر تازه‌ای تفسیر می‌کند و از بلندی آنها به فردا نظر می‌نماید، تا که آهنگ سلسله داران‌دوره‌ها را دریابد و به دوستان برساند.

 

 

 

نخستین کتاب داستان ‌های نویسنده بهرام فیروز ”پی ستاره“ نام دارد، که سال 1975 توسط انتشارات ”معارف“به چاپ رسید. در این مجموعه از پیکار هرروزة نوجوانان و جوانان، آرزو و امید، نیکی و بدی کردار آنان سخن می‌رود. ادیب جوان خواننده را به سیر کوهسار می‌برد، از دشت یاوان تا زمین های نوآباد میرزاچول کشور خود، انسان های سربلند و محنت دوست را با خواننده آشنا می‌کند.

 

 

 

داستان های بلندو کوتاه کتاب ”گنج از ویرانه“ (سال 1978، انتشارات”معارف“)، حکایات سیاحتی است به جهان کودکی و نوجوانی. دوران نوجوانی برای هر انسان یک زندگی کامل است و تجربة بعد از آن به او امکان می‌دهد نیک و بد، سفید و سیاه را دقیقاً از همدیگر تفکیک دهد. قهرمانان بهرام فیروز نوجوانان زیرک و زرنگ، باوجدان و زحمتکشند، که اکثر مثل گنج از ویرانه‌ها بیرون آمده‌اند.

 

 

 

داستان”رخساره“، که سال 1978 به چاپ رسید، در میان خوانندگان محبوبیّت ویژه ای کسب نمود. مؤلف در این داستان بلند از نخستین قدم های جوانان نوکار، از محبّت، کامیابیو شکست هایآن، از رفتار او با اطرافیانش حکایت می‌کند. قهرمان داستان از مردم و همزمانان خویش خیلی توقع دارد و بعضاً قطعیّت را از یکروی تشخیص نمی دهد. ادیب بدون هیچ تلقین و تشویق وقایع را تصویر نموده و به خواننده امکان می‌دهد از رویدادها نتیجه بگیرد. چنانکه قهرمان آن، وفادار می‌گوید، ”این حقیقت عادّی را هر کس باید به طرزی، که خودش می‌تواند، کشف کند.“

بهرام فیروز خود در مورد این اثرش چنین اظهار نظر نموده بود: ”بعضی ادیبان می‌گویند، که سرگذشت خود را هرگز نمی توانند بنویسند و واقعة ای شبیه به آن را می‌نویسند. بعضی برعکس، سرگذشت خود را همواره با اشتیاق می‌نویسند و از افشای آن نمی‌هراسند. من بیشتر به گروه دوّم تعلق دارم. امّا تنها سرگذشت یک انسان، بی آب و رنگ تخیّل هرگز اثر بدیع نخواهد شد. بیایم به سر قصّة ”رخساره“.آن فقط قصّة عاشقانه نیست، بلکه در آن مسئله‌های گوناگون اخلاق، معرفت، کارگزاری در مورد اصول تعلیم، عادت و رسوم، حفظ محیط به محاکمة خواننده گذاشته شده است.“

داستان بلند”تو تنها نیستی“ سال 1980 ابتدا در شماره‌های 5-6-ام مجلّة ”صدای شرق“ و همان سال از طریق انتشارات”معارف“ چاپ شد، که موضوع و مواد و مطالب این قصّه را خوانندگان از مؤلف انتظار نداشتند. زیرا نویسنده از علم معدن‌شناسی و کار معدنجویان کمتر اطّلاع داشت. جالب است، که واقعات داستاندر میان گروه معدنجویان اتّفاق افتاده و قهرمان او کوهکن و زمین شناس هستند. نویسنده بهرام فیروز در بارة این اثرش چنین اظهار نظر داشته: ”این قصّه هم سرگذشت واقعی است. پاییز سال 1975 من همراه یک گروه معدنجویان به کوههای طویلدره، ساحل های رودخانه خنگاو، تا نزدیکی های پیریخ گرما رفته بودیم. ترجیح دادم، همکارانم مرا نشناسند. اگر متوجه می شدند نویسنده ام، من در خیلی چیز ها بازنده می شدم. این قصّه از تأثیرات همین همکاری است. البتّه آماده نبودن و نیاموختن علم زمین شناسیتنها از مواد زندگی تصویر هایکم و بیش مکمّل و اثر جدّی آفریدن امر محال است“. نویسنده تصویر و وصف طبیعت، کوهسار تاجیک و وادی های آن، رودخانه های کوهی و منظره‌های آن را نه تنها برای اظهار احساسات و روح وطن‌دوستی، بلکه برای تشریح ‌اندیشه های خود در بارة حیات، افکار فلسفی و جهان‌بینی‌اش در این قصّه نشان داده است.

ترجمة این داستان سال 1981 با نام ”تی نه آدیناک“در  مسکو،از طریق انتشارات ”دیتسکایا لیتیرتوره“برای خوانندگان روس‌زبان پیشنهاد گردید و در تمام شوروی  توزیع شد.

مجموعة داستان های”حقیقت تلخ“ صرفاً از داستان های کوتاه عبارت بوده و از طریق انتشارات ”عرفان“ در سال 1981 چاپ شد. بهرام فیروز با استفاده از مشاهده‌، نویسندگی خود در کتاب داستان ها، سیمای معنوی انسان های زمانه را با موهبت و صمیمیت تمام، واقعی و عمیق تصویر نموده است.

 

 

 

کتاب ”از عرش تا فرش“ مجموعة داستان و قصّه هایی می‌باشد، که انتشارات ”معارف“ سال 1983 آن را نشر نمود و مخاطب این کتاب اساساً نوجوانان و جوانان هستند. در این مجموعه، که از آثار به قلم آوردة ادیب در طول ده سال، یعنی طول سالهای 1970-1980 به  فراهم شده است، زاویه های گوناگون روزگار از دید نوجوانان و جوانان تصویر یافته است. حکایت و قصّه‌ها از خاطرات کودکی و نوجوانی تا نخستین محبّت و خودشناسی ها، چنان که در عرف می‌گویند، از عرش تا فرش را فراهم آورده است، که این امر به آگاهی کامل و نگرش خاصة ادیب به زندگانی و شناخت انسان اشارت دارد. 

 

 

مجموعة اشعار”تفت دل“ سال 1984 توسط انتشارات”عرفان“ به دست خوانندگان رسید. در این کتاب گلچین اشعار سرودة شاعر در طول بیست سال فراهم شده است. بیشترین ابیات شاعر از محبّت وطن، آب و خاک سرزمین عزیز، مردم هنرپرور آن نقل می‌کند. ده سال بود که این مقدّم کتاب اشعار شاعر در دسترس هواداران شعر قرار گرفته بود. در طول این ده سال بهرام فیروز خیلی کم شعر گفت و بیشترین ایّام خود را صرف نگارش قصّه و داستان نمود و در این میان اگر فرصت دست می‌داد، اشعار دوران تازه کاری اش را دوباره تجدید و تکمیل می‌نمود. اینک، او باز به شعر روی آورد، که مشق آن به نویسنده زمینة استوار ایجاد اثر بخشید. چنانکه عرض شد، در طول این ده سال بهرام فیروز هرچند اشعار زیادی نسروده است، ولی اشعار پیشینش را تجدید نظر نموده و از آثار میخائیل لرمانتوف، الکساندر بلوک، ناظم حکمت، دوید کوگولتیناو، حمید عالمجان، فزو علی‌اوا و عدّه ای از شاعران دیگر شعر و داستان هایی را ترجمه کرد. در این میان اهتمام بر آن نیز داشت که به همان اندازه نگارش اشعار جذّاب سروده‌های قبلی خود را کم و بیش ویرایش و مجدداً به نشر رساند.

داستان بلند”تار و پود“، که سال 1985 به چاپ رسید، از صداقت و فداکاری زن تاجیک حکایت می‌کند. زن عادّی، که هیچ تفاوتی با دیگران ندارد، در  برابر پیشامد های ناگوار زندگی‌، چنان ویژگی های حیرت‌انگیز، صفت های فوق العاده ای ظاهر می‌کند، که هر خواننده را به اندیشه وادار می‌سازد، تا  به رفتار خود با اطرافیان باری عمیقتر بیندیشند. کتاب ”تار و پود“ داستان های بلند و کوتاه ادیب صاحب‌ذوق بهرام فیروز سرشار از مسئله‌های اخلاقی و حیاتی بوده و با روان‌شناسی عمیق و صنعت نگارندگی مؤلف، قلب خواننده را تسخیر می‌کنند.

 

 

داستان بلند ”اگر وی مرد می‌بود“ سال 1987 در انتشارات ”ادیب“منتشر شد. در این کتاب، که از سه داستان بلندنویسنده فراهم آمده است، مسائل گوناگون زندگی امروزة مردم تاجیک از جهات گوناگون مورد تصویر قرار گرفته است: شکست ثروت در مقابل محبّت و صداقت انسانی، کار و زندگی حلال در رو به روی فریب و دسیسه جویی حرامکاران، عشق، صداقت و آرزوهای جوانی. یک خصوصیت مخصوص قصّه‌های ادیب در آن به ظهور می‌رسد،  که بیشترین واقعه و قهرمانان اثرهای او زمینة استوار حیاتی دارند. از این سبب مؤلف در پیشگفتار نوشته است:  ”بنیاد این قصّه واقعی است و شخصیت های آن امروز در قید حیات‌اند. من سرگذشت آنان را به طرزی که می‌خواستم، رنگ و بار و روش تازه دادم، همان گونه که چوب و بالار عمارت شکسته را برای بنای نو به کار می‌برند. و این بنای نو به جز چوب و بالار با آن عمارت کهنه واقعی شباهت دیگری ندارد. هدفم از تأکید این است، که اگر کسی خود را از این قصّه بشناسد، دامنگیر من نباشد.“

این کتاب با نام ”بله بی آنه موژچینای“در انتشارات ”ادیب“ شهر دوشنبه و در سال 1990 برای خوانندگان روس‌زبان با ترجمة داستانهای”رخساره“،”داراگه و تومنی“،”لوینه“و داستان ”بله بی آنه موژچینای“پیشنهاد گردید، که در آنها مؤلف مشکلات موجود زمان، تأثیر اخلاقی و معنوی آن را مورد بررسی قرار می‌دهد.

 

 

 

 

کتاب دیگر بهرام فیروز، ”پیش از شب عروسی“توسط انتشارات ”ادیب“ در سال 1989 همراه با چند داستان دیگر به دست خوانندگان رسید. داستان جدید ادیب، که از عشق پاک دختر جوان به نویسنده، قهرمان داستان حکایت می‌کند، از زندگی دوران و قانون و قواعد زمان قصّه می‌گوید. همچنین، مجموع داستان های ادیب و قصّة ”ستارة دنباله دار“، که در این کتاب فراهم آمده است، روزگار مردم تاجیک را از زوایای مختلف، از ابتدای انقلاب اکتبر سال 1917 تا روزهای شکست رکود و دوران بازسازی در مثال سرگذشت انسان ها، محبّت و نفرت و زحمت و تلاشهای آنان نقل می‌کند، که این نکته به تنوع رنگی موضوعی نوشته‌های ادیب اشاره دارد.

 

 

مجموعة مقاله و رساله های اجتماعی”صحنة گردان“ (سال 1993) محصول فعالیّت ایجاد آثار حدود بیست وپنج سالة نگارندگی در چندین رشته‌مختلف ادبیات، ترغیب و تشویق، نقد و تحلیل، مصاحبه، مقالات در موضوعات مختلف نوشته شده فراهم آمده است، که همه مربوط به  روزگار تلخ و شیرین ما هستند با استناد بر این موضوع او در این کتاب نه شعر و داستان، بلکه مقاله و نقد ها، مصاحبه و رساله های اجتماعیخود را فراهم آورده، که نظر او را به زندگی و ادبیات شرح می دهد. ”کدام یک از فاضلان زمان گفته است، که انسان طبیعتاً به زیر و نیرومندی جسمی جهد می‌نماید. امّا هیچ کس تمرین نیکوکاری نمی‌کند. به نظرم، باید به فرزند انسان نیکوکاری آموخت. من در هر یک از کتاب های  مربوط به موضوع کشاورزی خود به دلها بذر نیکوکاری می‌پاشم، مؤلف در این کتاب نوشته است.“

رمان ناتمام ”غفلت‌زدگان“، سال 1999 در انتشارات ”ادیب“پس از مرگ نویسنده با فراگیری بخش اوّل رمان ”غفلت‌زدگان“ انتشار شد. سوژه رمان، سالهای بعدجنگی شوروی را در خود تجسم نموده و در بارة جوانی، که در مقابل بی عدالتی و بی‌انصافی با نیروی دوستی و محبّت و ادراک مبارزه کرده و تلاش می کند تا جایگاه خود را در زندگی پیدا کند،  نقل می‌کند. اینچنین در این کتاب خاطرات و یادداشتهای برخی از همکاران و دوستان نویسندة شادروان بهرام فیروز، از جمله محمّدجان شکوری، گلچهره سلیماناوا، عبدالملک بهاری، کرامت الله میرزا، داداجان رجبی، سعید علی مأمور، پیوند گلمراد، میرزا نصرالدین و تحفه رسولی تهیه و نشر شده‌اند.

بهرام فیروز در ادبیات به درجة استادی رسید و پشتیبان و مددگار جوانان بود. اندیشه و ملاحظاتش را در خصوص اصل و ماهیّت داستان و شیوه‌های اصلی نگارش آن، مفهوم شعر نو، در بارة آثار ادیبان جوان بی پرده و آشکارا ابراز می‌داشت، که نه همیشه و هر کسی را خوش می آمد. البتّه این آشکارگویی و بیان آشکارا باعث ملولی خاطر برخی می‌شد. بر سرش باران ملامت می‌ریخت، ولی او به تعبیر شاعر ”فاش می‌گفت و از گفتة خود دلشاد بود

بهرام فیروز از سوی دیگر، استادان خود را فراموش نمی‌کرد و همیشه در بارة هر کدام از آنها با صمیمیت و احترام ویژه سخن می‌گفت، از نیکی و کمک، یاری و حمایتشان یادآور می‌شد.

استادان شادروانش میرزا تورسون‌زاده و میرسعید میرشکر، باقی رحیم‌زاده و رحیم جلیل، جلال اکرامی، ساتم الغ‌زاده، فاتح نیازی و فضل‌الدّین محمّدی‌اف، دوست صاحب‌هنرش جمعه آدینه را در هر دوره و محفل به خاطر می‌آورد. در خصوص ادیبان زبردست ساتم الغ‌زاده و عبدالملک بهاری، منقّد نکته سنج محمّدجان شکوری و دوستان همقلمش با مهر بی‌اندازه سخن می‌گفت. 

محمّدجان شکوری، عالم زبردست و منقدّ برجستة تاجیک، بیشتر آثار بهرام فیروز را از صافی ادبی گذرانده است و برای بیشتر آنها نقدهای علمی و ادبی نوشته است. هر سخن و هر فکر و اندیشة گفته و نوشتة استاد را، بهرام فیروز با توجّه و دقّت تمام مطالعه نموده و نگاشته‌های خویش را بر اساس ملاحظات این دانشمند بی‌نظیر و استاد رهنما و غمخوار اصلاح و تکمیل می‌کرد. 

شادروان محمّدجان شکوری راجع به آثار بهرام فیروز نوشته است: ”پیوند ناگسستنی انسان و طبیعت، با چشم حیرت و مفتونی نگرستین انسان به راز و رمز طبیعت، شگفتی­ها و زیبایی بی­آلایش آن، خصوصاً خردسالان در این داستان­ها، نه با کلمه‌های زیبا و سخن­آرایی ظاهری، بلکه با سخن عادی، با قوة تصویر مشخص نشان داده شده ‌است. بهرام فیروز از رنگ و روغن رمانتیکی خودداری می‌کند. شوق بیش از حد انسان که از مشاهدة منظره‌های طبیعت و یا رفتار حیوانات گوناگون بیدار شده ‌است، دلبستگی و مهر صمیمی انسان نسبت به باغ و راغ، کوه و دره، چشمه­ساران و  آبشاران و یا نسبت به جانوران دوست­داشتنیصادقو مانند اینها در آثار  بهرام فیرزو با رفتار مشخصشان نمودار می‌گردند.چشم خواننده، خصوصاً خوانندة جوان را به خوشی­های زندگی، به زیبایی طبیعت و دنیا گشودن، دقت خواننده را به دیدن پاکی دل انسان و خلق و خوی نیک او معطوف کردن، به این طریق برای استواری پایه‌های انسانیت در جامعه كوشیدن، یک نوع افادة بشردوستی در اثر‌های بهرام فیروز است. این بشردوستی عالی، مسئولیت‌شناسی شخص را نیز در بر می­گیرد. نویسنده نه تنها مهر و علاقه به زندگی و انسان­دوستی را در دل خواننده تقویت می کند، بلکه  چنین عقیده ای را  نیز پرورش می دهد که شخص در برابر چنین انسان اصیل و در برابر زندگی و سرزمین مسئول است و می­بایست اخلاقش را با آنها متناسب گرداند، برای محافظت آنها آماده باشد، نگذارد به این همه حسن و زیبایی و نزاكت و نجابت آسیبی وارد گردد. بهرام فیروز به طور ویژه  احساس مسئولیت شخص را در برابر جامعه تقویت می­کند. به زبان مردم محتاطانه وارد شدن و از این گنجینه گرد آوردن دردانه ها از ابتدای تاریخ ادبیات شوروی، بویژه تلاش های استاد عینی در این زمینه قابل تمجید است. در حال حاضر این تلاش بی وقفه را نویسندگان سن و سالشان متوسط ادامه می دهند. این گروه سبک مسجع تازه و دیدگاه عمیق به مسائل دارند و مکتب تجربه ادبیات جهانی را پیموده و امروز در این عرصه گاه کمال احتیاط را به خرج داده و سنت عینی و اکرامی و الوغ زاده را بیشتر با شیوه دیگری و هر کدام با روش خویش رشد و نمو می دهند که بهرام فیروز نیز در این قافله قرار دارد.

نثر بهرام فیروز از جهات دیگر بخشی از آن جریانی است که با نام فضل الدین محمدی آف، ستار ترسون، کوهزاد، عبدالحمید صمدآف و غیره بستگی دارد. با دقت تمام نگرستن به سیمای معاصران و از خلق و خوی آنان ذره ذره گرد آوردن علایم آدمیت و تلاش جدی در امر تقویت پایه و بنیان های آن در حال حاضر بنمایه و جوهر و عصاره آثار بسیاری از نویسندگان تاجیک را تشکیل می دهد و بهرام فیروز یکی از آنها است.

ارزش های معنوی ماندگار بنیان انسانیت را تشکیل می دهد. آنهارا با دقت و عمیق آموختن و در جریان تحول تند و تیز روزگار طوفانی ما مهم ترین اصول آن را از دست ندادن و انتقال محتاطانه آنها به آینده و برای فردای انسانیت محفوظ داشتن رسالت بزرگ انسان دوستی محسوب می شود. ادبیات در این امر موثر است و اهمیت و ارزش اکثر آثار بهرام فیروز نیز در همین امر بیشتر به مشاهده می رسد. 

بهرام فیروز راجع به مضمون و محتوای کتاب هایش از خوانندگان نامه های زیادی دریافت می کرد. از کشور های خارجی، حتّی از کتابخانة کنگرهّ آمریکا دعوت نامه دریافت نموده بود. امّا نامه خوانندگان عادّی، دهقان و دانشجو، معلم و کارگر، مهندس و طبیبان برای او از همه عزیزتر بود و قصد داشت روزی از نوشته‌های آنان کتابی تنظیم کند. کتابی از نامه‌های خوانندگان! ولی هیهات عمر باقی نبود و به این آرزوی دیرینة خویش نرسید. 

او وظیفة ادبیات و رسالت اصلی آن را در زمان معاصر ارائه مطالبی در زاویه ادبیات پیشقدم روشنفکران، در همة دور و زمان ها برای نیکی و نیکوکاری، برای توفیق و تکمیل و رشد معنوی انسان ها می‌دانست. ادبیات ما این رسم مقدّس را ادامه می‌دهد. به فکر او، “ادبیات بیش از هر زمان باید برای پرورش حس معنوی انسان، برای پایداری نیکوکاری، راستی و پاک‌طینتی، دوستی و رفاقت تلاش کند» و او از نوشته‌های خود به همین مهم می پرداخت. تلاش می کرد که در این مبارزه سخن برّا و تأثیربخشی بگوید، «زیرا هر اثری، که با شوق و رغبت خوانده نشود، صرف نظر از هدف عالی، فکر بکر، موضوع تازه و یا فصاحت و نزاکت و مهمّیّت موضوعش وظیفة خود را نمی تواند ادا کند. در مسابقه با فیلم و تلویزیون و مانند این وسایل پرتأثیر، ادبیات نباید جایگاه خود رااز دست دهد.“

در مورد برنامه های کاری‌اش گفته بود، که”چنان که ادیب معروف رسول حمزتواف فرموده است: کمان در دست به شکار رفتن، کسی نمی‌داند چه صیدی می‌گیرد. من هم پیوسته جستجو و تکاپو دارم، آرزومندم مانند دوستان و همقلمان فعالم کتابهای دلپسند نویسم. به غیر از این، من ادیب حکایت نویسم(داستان نویس) و پیوسته حکایت می‌نویسم. حکایت در نثر سالهای آخر مقام ویژه ای دارد.  چنین به نظر می‌آید، که ادبیات تاجیک فقط از روی حکایت با ادبیات پیشقدم دیگر ملّتها می تواند برابری کند. افسوس، که محققان و منقّدان تاجیک هنوز از این رونق یا آگاهی ندارند و یا فرصت تحقیق آن را نیافته‌اند. داور منصف و عادل باز همایّام است و خوانندگان معتبرند.“

آثار ادبی بهرام فیروز از ویژگیهای خاصی برخوردار می‌باشند: او چه در نظم و چه در نثر ادیب کامیاب و موفق محسوب می‌شود. خدمت ماندگار ادیب با نشان و پاداش دولتی قدردانی شدهاست. بهرام فیروز”کارمند شایستة فرهنگ تاجیکستان“ و برندة ”جایزة ادبی به نام استاد عینی“می‌باشد. سخنور صاحبنام در اوج کمالات عمر جهان ما را پدرود گفت، امّا با ایجاد جهان خویش دنیای شعر و ادب در تاریخ ادبیات معاصر تاجیک و در دل عاشقان کلام بدیع عمر سرمدی یافت.

ملاحظات اهل علم و ادب در بارة بهرام فیروز

”قلم او چنان اقتدار پیدا کرده است، که از ریزپاره‌های زندگی معنای مهمّی کشف کرده و قبل از همه آدمیت را استوار می‌کند“. محمّدجان شکوری، آکادمیک آکادمی علوم تاجیکستان، س.2009

”بهرام فیروز مردم خود را خوب می‌شناسد، در اثرهایش خصوصیات ملّی زندگی و عادت های تاجیکان به طور حقیقی انعکاس می‌یابند. (کشتی ‌گیری، مسابقة پهلوانان”). در این راستا نثر بهرام فیروز به ادبیات بسیارملّتی سالهای آخر شوروی  مطابق می‌شود، که در آن موضوع اخلاقی در درجه ی اول قرار دارد.“ساتم الغ زاده، نویسنده، عضو وابستة آکادمی علوم تاجیکستان، سال 1982

”مبالغه نمی‌شود اگر بگویم، که بهرام فیروز هر یک از داستان های نو خود را برای مطالعه‌و مشورت دست‌اوّل به محمّدجان شکوراف و کمینه(اینجانب) می‌سپرد. من دستنویس اثرهای او را بادقّت می‌خواندم. از تصویر هایکامل آفریده‌اش و از دست آورد های جالب بدیعی اش به ذوق می‌آمدم. من به این خاطره‌های پریشان خود با سه بیت تازة موشّحنقطه می‌گذارم: 

 باز یادت می‌کنم، ای دوست، شبهای دراز،

 از وفات نابهنگام تو با سوز و گداز.

 حیفم آید از غروب ماهتاب محتشم،

 رفتی و بنهاد اندر قلب ما درد و الم.

 عادت ما نیست، امّا ناله و آه و فغان،

 ماند آثار نجیب و نام نیکت جاودان.*“

 س.1998،  عبدالملک بهاری، نویسنده.

”چه در حکایات کوتاه و چه در قصّه‌هایش، چه در مقالات اجتماعی اش که هر یکی زوایای گوناگون زندگی را فرا گرفته بودند، وی شاعر ماند. مسئله‌های نو به نو را جستجو می‌کرد، بحثهای او خواننده را به فکر و اندیشه‌فرو می‌برد.“گلچهرهسلیماناوا، شاعر، س.1999

”بهرام فیروز در بارة قصّه و حکایاتم مقاله‌ها نوشته بود، از من حمایت می کرد، شخصی، که بارها در زندگی یاورم گشته... اکنون از او برایم یاد مانده، عکس های یادگاری که با هم داریم، نامه‌ها، نوشته‌هایش مانده“. کرامت‌الله میرزا، نویسنده، س.1995

”من چندین داستان و قصّه‌ها و رمان «غفلت‌زدگان» او را خوانده‌ام. همین بهای استاد شکوری نسبت به تمام آثار بهرام خاص است. وی ادیب حق تلاش، در کار و زندگ هم یک‌سخن و یکرو بود و چنین رفتار می‌کرد.“گلنظر، شاعر.

”چنان که بزرگان گفته‌اند، سخنوران تولد دارند و مُردن نه. بهرام فیروز سخنور اصیل بود و نام او با بهترین گوهر گنجینة هستی، یعنی با سخن زنده خواهد ماند.“سعید علی مأمور، شاعر.

”بهرام فیروز از مطالعة آثار جوانان صاحب‌ذوق و هنرمند می‌بالید، بدون هیچ تردیدی یاری اشان می‌کرد و دیگران را دعوت می‌کرد، که از ادیبان صاحب‌استعداد عبرت بگیرند“.پیوند گلمرادزاده، روزنامه‌نگار.

”...وقتی حرف می‌زد، برای دلیل سخن نه فقط از رودکی و فردوسی، حافظ و سعدی، خیام و مولانای رومی و یا عینی و لاهوتی و تورسون‌زاده، بلکه بیشتر از آثار فلاسفه و دانشمندان علوم دقیق و ریاضی‌دان های جهان مثال و اقتباس ها می‌آورد“.داداجان رجبی، نویسنده، س.1999

”با نوشته و ایجادش مهمان عزیز هر خاندان است. میان خوانندگان پر شمارش محبوبیت دارد و یک سخن نیک به سان چشمة مصفّایی باشد، که عمری زمین اعتقاد و آرزوهای انسان را شاداب سازد“.لطافت، شاعر، س.2009

”بهرام فیروز سیمای صرف تاجیکانه و نورانی و باطن زیبا هم داشت... ... خبر ترجمة نمونه‌ها از آثار نویسنده به زبان های آلمانی و ژاپنی و انگلیسی ما را به وجد می‌آورد. در سالهای هفتادم و هشتادم سدة گذشته چنین رویدادی بسا نادر بود و معنی بلند آثار ادبی بهرام فیروز سخن‌گستر از یاد ما و هزارها تن خوانندگان آثار آن فرزند سرافراز سمرقند شهرة دهر نرفته است و نخواهد رفت.“میرزا شکورزاده، ادیب، س.2009

”من فکر کردم، که داستان های برادر‌بهرام احتمالا از پنجاه بیشترند و تا حال در باره‌اشان مقاله‌ای نخوانده‌ام. بی‌طرفی و بی‌تفاوتی همنشین و همسالان انسان را آزرده می‌کند. امّا بهرام از شعر یا داستان خوب دیگران شادی می‌کرد. می‌گفت، که از ادیبان نسل ما هیچ کدام مثل لایق زبان را خوب نمی‌داند. یا از جوانان نظام قاسم شعرهای دلنشین می‌نویسد. «کتاب فرزانه را چاپ کردیم. من مدیر شعبه. ولی یک کلمه را هم عوض نکردم. بعضاً کتاب شاعران نامدار را خط خطی کرده و به دستشان برمی‌گردانیم. سپس به دنبال عیب می‌گردند. ولی من از آنها نمی‌ترسم...“میرزا نصرالدین، نویسنده.

”بهرام فیروز را از روی داستان و مقاله های اجتماعی و شعرهای جذّاب واز طریق رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجلّه‌ها می‌شناختم. و آرزو داشتم از نزدیک با این مرد خردمند آشنا بشوم. من گمان داشتم، که بهرام فیروز یک مرد سالخورده و موی‌سفید و خیلی باتجربه‌ای هست، که نوشته‌جاتش پخته و با دلایل سلسله‌بندی شده‌اند. دیدم، که مرد خیلی جوان باقوّت موی‌سیاه، امّا صاحب تجربه و پخته‌کار. در ادامه همکاری با این مرد ذکی و زنده‌دل بار دیگر  به این باور حاصل نمودم“. تحفه رسولی، روزنامه‌نگار.

”همین طور، در مدّت طولانی چندین کتاب ها (داستان و رمان ها) یکی پس دیگر خوانده شدند. بهرامجان هم به ”بیماری“ دائم کتابخوانی گرفتار شد، که تا آخر عمرش ادامه داشت. یعنی استاد نعیم اف او را به این ”بیماری“ گرفتار کرده بودند.“رحمت دولت اف، دوست و همکلاس.

”بهرام فیروز جوینده و یابنده بود، همیشه در جستجو بود. آثار تازه و نو می‌آفرید. زبان آثارش تازه، منطقش بلند، قهرمان قصّه و داستان هایش محصول خیال بافی نبودند، بلکه انسان های حقیقی نیکنام و نیکبین می‌باشند.“رسول شریف‌اف، دوست و همکلاس.

 

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 14 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri