محمد جان شكوری بخارایی. ذرّه های ﺁدمیت

ذرّههای ﺁدمیت

 ادبیات فارسی تاجیکی از سال‌های دهة شصت قرن بیست، مسئلة  انسانیت،  مسئلة چگونه بودن انسان و اینکه ارتباط بین مردم باید بر چه اصولی استوار باشد را مورد بررسی قرار داد.

بهرام فیروز (1939- 1994)  یکی از نویسندگانی بود که روی این موضوع به­طور ژرف می­اندیشید. آثار بهرام فیروز سرشار از فکر و توجهات است و ما، خوانندگان را نیز وادار می‌کند همگام با او به مسائل ‌مهمی از قبیل انسان­شناسی و انسان­گرایی بیندیشیم و این موضوع را مورد تأمّل و بررسی قرار دهیم.

 

 

بهرام فیروز در آثارش به تفسیر و توضیح اندیشه و افکارش نمی­پردازد بلکه برای رسیدن به هدف از نیروی تصویر بهره می­گیرد: دیده­ها و شنیده‌های خود را یکی یکی بیان می­کند. این تصاویر ما را به اندیشه وا می‌دارد و به بدین ترتیب به نتیجه و شناخت بهتری دست می­یابیم.

 

آثار ادبی بهرام فیروز، بویژه حکایه‌های (داستان‌های كوچك) او می­بایست با دقت و تأمل مطالعه شود. دیدگاه او در مشاهده قابل تحسین است و خصلت‌های انسانی قهرمان داستان و یا رفتارهای ناهنجار و غیر انسانی آنها را  با نازک­بینی خاص خود مشاهده می­کند و در پیش روی ما مجسم می‌کند.

 

برای مثال می­توان از داستان کوتاه «آمد و رفت» که در سال 1979 تألیف شده است نام برد. در این داستان، همچنانکه اکنون در بسیاری از داستان­های نویسندگان تاجیک مشاهده می­کنیم، قهرمان در دم مرگ توصیف شده است. اوستا روشن در بستر مرگ بخشی از لحظات زندگی خود را پیش نظر می­آورد و خلق و خوی و رفتار بعضی افراد را تحلیل و ارزیابی می‌کند. از این ملاحظات بر می­آید که تمام زندگی او با زحمت حلال و نیکوکاری سپری شده است. ولیكن برای فهمیدن اینکه اوستا روشن چه كسی است، بخشی از گفتار وی، خصوصاً آخرین سخن او مهم است. او در آخرین سخنش شمرده­شمرده گفت: «خواب دیدم... اسب مرا گرفت... و پرت کرد... از سرنوشت جای گریز نیست. افسوس، هوا ناساز (نامناسب و نامساعد) آمد». همانگونه که می­بینیم قهرمان داستان در آخرین نفس افسوس می‌خورد که «هوا ناساز ﺁمد». وی از پایان یافتن عمر خود افسوس نمی‌خورد، از اینکه عمرش با زحمت گذشت و به قول همسرش، هنوز راحت فرزندان را ندیده ‌است مأیوس نیست، بلکه آنچه باعث نگرانی و پریشان­خاطری او شده این است که «هوا ناساز آمد» و مردم برای دفن و کفن او اذیت خواهند شد. اوستا روشن در دم مرگ هم غم دیگران را می‌خورد.

 

چنین است شیوة نگارش بهرام فیروز. وی به جزئیات کوچک، به فکر و احساس درونی قهرمان با دیدة بصیرت می­نگرد، گاهی کوچکترین نشانه‌های اخلاق و رفتار انسان را موشکافانه تحلیل و بررسی می­کند و از هر کدام آنها معنی و مفهوم تازه­ای بیان می­دارد. ما نیز به کمک آثار او به شناخت و درک بهتری از رفتار و گفتار انسان­ها دست می­یابیم. نگاه عمیق نویسنده به رویداد‌های معمولی، به جزئیات کوچک، به خصوصیت روحی و خلقی انسان­ها باعث می‌شود خوانندگان نیز به محیط و به انسان­های پیرامون خود با دقت نگاه کنند و در درک بهتر معنای زندگی و خلق و خوی نیکو و یا ناشایست انسانی چشم ما بینا‌تر وعقل ما آگاه­تر شود.

 

بهرام فیروز در ابتدا شعر می­سرود. وی از آغاز دهة هفتاد قرن گذشته به نثر روی آورد. من او را به­عنوان نثر‌نویس از داستان کوتاه «بابا» که در سال 1970 نوشته و سال 1972 منتشر شد، می­شناسم. این داستان خیلی زود توجه خوانندگان و نویسندگان و منتقدان را به خود معطوف داشت. نکته­سنجی و باریک­بینی او از همین داستان کوتاه به روشنی واضح بود.

 

نویسنده در این داستان، کودک و پدربزرگ پیر او را به تصویر کشیده‌است که هر دو عازم روستایی  هستند. صحبت پدربزرگ و نوه در راه، منظره‌های كوهسار و غیره که در این داستان تصویر شده‌، معمولی به نظر می­رسد. ولیكن در اصل یک پاره از زندگی بسیار عجیب مردم ما در این داستان تصویر شده‌است. کودک در هر قدم چیزی از شگفتی­های زندگی آدم­ها و حیوانات را می‌بیند یا می‌شنود. گاه می‌بیند که «قله­ها چون ستون بر شانة خود آسمان را برداشته­‌اند» و «دل او را وهم و ترس و وحشت  فرا می­گیرد»، گاه ازپدربزرگ حکایت‌های عجیبی دربارة گرگ­ها می­شنود. کودک با حیرت و تعجب برای خود عجایب شگفت­انگیز طبیعت را کشف می‌کند و ما شیفتة كنجكاوی، حیرت و تعجب و احساسات عمیق این کودک خردسال می‌شویم. نویسنده جریان پیچیده - روند کشف شدن اسرار زندگی از سوی یک کودک زیرك و با احساس را به تدریج، به تحقیق گرفته و با جزئیات عجیب روح و روان او را به ما نشان داده ‌است. پدربزرگ پیر و  باتجربه و دانا و كاركشته نیز هر لحظه در پیش چشم ما نمایان می‌گردد.

 

اگر بهرام فیروز را نویسندة معیشت­نگار و شیوة او را شیوة معیشت­نگاری اجتماعی بنامیم به خطا نرفته­ایم. دقت او به زیست و معیشت مردم جلب شده و گاه آن را با کوچک‌ترین پدیده‌هایش می‌بیند و با ریزبینی مورد توجه قرار می­دهد. با خواندن داستان­های او چشم ما هم عادت به توجه به ریزبینی می‌کند همچنانکه فکر ما برای شناخت ماهیّت آن جزئیات ناچیز معیشت به چالش کشیده شده و در راه درک معنای حوادث زندگی، فعّال می‌شود. تصویر کوچکی در اکثر داستان‌های مجموعة «حقیقت تلخ» (1981) وجود دارد که بیان­کنندة باریک­بینی حساس بهرام فیروز بوده و سبب توجه و دقت زیاد خواننده شده و او را به جنبش و فعالیت اجتماعی برمی­انگیزد.

 

تصویر‌های بهرام فیروز در داستان اکثراً وسعت ندارند. وی بیش‌تر اتفاقات کوچکی را در نظر می­گیرد که از تلاطم محروم بوده و یک گوشة زندگی را کمی روشن می‌کنند و بس. اما این سخن به این معنا نیست که داستان‌های او كم مضمون می‌باشند. قلم او آنچنان اقتدار پیدا کرده ‌است که از خرده اتفاقات زندگی معنای مهمّی برآورده و قبل از همه انسانیت را استوار می‌کند. پیرمرد ناتوان داستان «بابا» و استا روشن که در بستر مرگ است، کامل­پهلوان داستان «کشتی­گیری» (1974) که نامردی شاگردش سنگین­پهلوان را باعث سرافکندگی خود دانست و سرنوشت صبای داستان «آغاز» (1979) که با وجود نامرادی‌ها احساسات والای انسانی را از دست نداده‌و از خود صفات عالی انسانی را بروز داده؛ همه­گی ما را وادار می‌سازند که در برخی مسائل زندگی، بویژه انسان و انسانیت به فکر فرو رویم. قهرمان خردسال داستان «حقیقت تلخ» (1976)، توله­سگ مورد علاقة خود را به چوپانی فروخت تا که سگ بزرگ چوپانی شود، اما چون پدرش او را سخت سرزنش کرد که فقط «ناکس دوستش را می­فروشد»، یك عمر این حسرت در دلش ماند. این سخن در گوش خواننده هم به صدا در­آمد و بسیار تأثیرگذار شد.

 

بدین ترتیب، نویسنده اخلاق و رفتار شایستة قهرمانان، عدل و انصاف و وجدان پاک آنها را نه با تصویر‌های پردامنه و لحظه‌های زیاد، بلکه گویا با گردآوری ذره­ذرة جزئیات فوق­العادة زیست و معیشت در یک منظرة مكمّل پیش چشم جلوه می‌دهد. هر قدر که نویسنده وقایع زندگی را دقیق­تر توصیف نماید ما را بیشتر به اندیشه وا می­دارد و به همان اندازه خصلت‌های نیک انسانی را استوار می‌نماید.

 

آری، انسانیّت ذرّه­ذرّه گرد می‌آید. هر انسان اصیل با خصلت مردمی خود، حتی با خصلت‌های کوچک و پنهان، صفت‌های انسانی دیگران را ذرّه‌ای زیاد می‌کند. هر کدام ما باید قابلیتی داشته باشیم که این ذرّه‌های انسانیت را بتوانیم ببینیم، حریصانه از آن خود کنیم، از آنها در زندگی به عنوان دستورالعمل استفاده کنیم. نویسندگان با نگاه ریز‌بین خود این قابلیت ما را رونق می‌دهند. نگاه نویسندگان هرچه  باریک­بین‌تر باشد، بینایی و بصیرت ما هم  قوی­تر خواهد بود.

 

اینجا مهم‌تر از همه آن است که با صفت‌های خرد و پنهان، بزرگی خلق نشان داده شده است. به نظر ما، بهرام فیروز همین روش را در پیش گرفته ‌است. این هم برای خود‌شناسی معنوی و اخلاقی شخص و جامعه دارای اهمیت بزرگی است. در این صورت شخص رسالت انسانی خود را باز هم دقیق­تر درک می‌کند، زیرا روح پاک انسانی، خُلق نیک مردمی، دل صاف بی­آلایش و مانند اینها ذرّه­ذرّه در نظر او نمایان شده و با اتفاق­های کوچک اهمیت بزرگ خود را نمودار می‌سازند.

 

در بعضی داستان­های بهرام فیروز انسان در آغوش طبیعت به تصویر کشیده شده است، انسان و حیوانات گوناگون اهلی و وحشی یک جا با هم آمده­اند: («بابا»، «بزغاله و پسرك» ، «آمد و رفت» و غیره). این داستان­ها مانند اکثر داستان­های دیگر او اساساً برای کودکان و جوانان نوشته شده‌اند، ولی مؤلف در این اثر‌ها قشر بزرگ­‌سال را نیز در نظر دارد. هر کدام از این داستان­ها یک حکمت حیات را بیان می‌نمایند و این حکمت چنان بیان شده ‌است که برای کوچک و  بزرگ به یک اندازه اهمیت دارد.

 

پیوند ناگسستنی انسان و طبیعت، با چشم حیرت و مفتونی نگرستین انسان به راز و رمز طبیعت، شگفتی­ها و زیبایی بی­آلایش آن، خصوصاً خردسالان در این داستان­ها، نه با کلمه‌های زیبا و سخن­آرایی ظاهری، بلکه با سخن عادی، با قوة تصویر مشخص نشان داده شده ‌است. بهرام فیروز از رنگ و روغن رمانتیکی خودداری می‌کند. شوق بیش از حد انسان که از مشاهدة منظره‌های طبیعت و یا رفتار حیوانات گوناگون بیدار شده ‌است، دلبستگی و مهر صمیمی انسان نسبت به باغ و راغ، کوه و دره، چشمه­ساران و آبشاران و یا نسبت به جانوران دوست­داشتنیصادقو مانند اینها در آثار  بهرام فیرزو با رفتار مشخصشان نمودار می‌گردند.

 

چشم خواننده، خصوصاً خوانندة جوان را به خوشی­های زندگی، به زیبایی طبیعت و دنیا گشودن، دقت خواننده را به دیدن پاکی دل انسان و خلق و خوی نیک او معطوف کردن، به این طریق برای استواری پایه‌های انسانیت در جامعه كوشیدن، یک نوع افادة بشردوستی در اثر‌های بهرام فیروز است. این بشردوستی عالی، مسئولیت‌شناسی شخص را نیز در بر می­گیرد. نویسنده نه تنها علاقه به زندگی و انسان­دوستی را در دل شخص مستحکم می‌کند، بلکه ضمناً چنین فکری را هم تلقین می‌نماید که شخص در برابر چنین انسان اصیل و در برابر زندگی و سرزمین جواب‌گو است و می­بایست اخلاقش را با آنها متناسب گرداند، برای محافظت آنها آماده باشد، نگذارد به این همه حسن و زیبایی و نزاكت و نجابت آسیبی برسد. بهرام فیروز به طور خاصی حس مسئولیت شخص را در برابر جامعه تقویت می­کند.

 

مسئولیت‌شناسی اکثراً از معنی تحت­الفظی متن حاصل شده و گاه در بیان ملاحظات به وضوح بیان می­گردد. چنانچه، کامل پالوان(پهلوان) (در داستان کوتاه «کشتی­گیری») رفتار ناروای شاگردش سنگین را دیده بود که از سرش این فکر گذشت: «اصول کشتی­گیری را یاد دادن کم است، آدمی و آدم‌گری، جوانمردی و ایثارگری را هم یاد دادن لازم است... »

 

در عیب و گناهان فرد دیگر خود را نیز مقصر دانستن، از این لحاظ عذاب وجدان داشتن، در راه تقویت انسانیت و جلوگیری از اعمال ناشایسته تلاش و کوشش بسیار کردن، که در زندگی بعضی قهرمانان بهرام فیروز می‌بینیم، پدیده‌های گوناگون مسئولیت‌شناسی شخص در نزد جامعه است.

 

خصلت‌های بد انسان هم در داستان‌های بهرام فیروز با دقت و ریزبینی نشان داده شده‌اند. وی همچنین به هر یک از رفتارهای غیر انسانی و بی­انصافی، کم‌عقلی و بی‌ادبی که مناسب شأن انسان نیست بادقت نگریسته و دلایل آن را می­جوید و مردم را از سبك­سری و  بی­فکری برحذر می‌دارد. داستان‌های «چنار - كمپیر»  (1977)، «طاووس مست» (1977)، «كم­گپ» (1979) و غیره از همین جمله‌اند.

 

اگرچه در داستان‌های بهرام فیروز تصویر مشخص، موجز وبی­افت و خیز جایگاه اساسی داشته است و بیان اندیشه هایدامندار و پراحساس مؤلف یا قهرمانان به نظر نمی‌رسد، در بعضی موارد، خصوصاً آنگاه که از اخلاق ناشایست و گمراهی انسان سخن می‌گوید، فکر و احساس نویسنده ناخودآگاه به جوش آمده و آواز او بلند شنیده می‌شود. از جمله در داستان «معلم سختگیر» (1981)، جوانی تصویر شده که به دلیل ترحم و سهل­انگاری­های مادر در دوران کودکی­اش کم­کم از راه درست منحرف شده است. یکی از قهرمانان علت این حادثه را چنین توضیح داده ‌است: «ا‌گر خود انسان نخواهد انسان شود، هیچ کس نمی­تواند او را آدم کند». داستان­پرداز به حقانیت این سخن شک ندارد. با این وجود چنین اندیشه‌هایی هم از زبان او نقل شده ‌است: «هر دو، دقیقه‌ای چند خاموش ماندیم. من در دل این گفتگو را ادامه می‌دادم: به نظر من، در این بدبختی تنها خود شادی گنهکار نیست، با خود می­گفتم فقط شخص مادرش به تنهایی گنهکار نیست، همة اهل ده گنهکاریم. بله، کوچک و بزرگ، همه. در مقابل چشمانمان دزد و اوباش، تنبل و ناسپاس بزرگ شد، هیچ کس به طور جدی مانع آنها نشد».

 

اینجا، چنانکه در آثار اکثر نویسندگان می‌بینیم، به جنبة دیگری از مسئلة «شخص و جامعه» توجه شده ‌است: نویسنده اندکی مسئلة مسئولیت جامعه در برابر شخص را پررنگ­تر نمایش داده است.

 

همانطور که شخص در برابر جامعه جواب‌گو است و مسئولیت دارد، جامعه هم در مقابل هر فرد و سرنوشت او مسئول است. چگونگی شکل­گیری شخصیت انسان، چگونگی ویژگی­های راهی که انسان در زندگی انتخاب می­کند نه تنها به خود او، بلکه به محیط اجتماعی او نیز بستگی دارد و ا‌گر انسان به راه بد کشیده شود، جامعه هم مجرم و مسئول است، حتی گاهی ممکن است گناه به تمامی بر دوش جامعه باشد. این مسئلة بزرگ و پیچیده جهت­های بسیاری دارد و بهرام فیروز در داستان «معلم سختگیر» فقط یک جنبة آن را مورد بررسی قرار داده است و آن واکنش مردم اطراف به نیک و بد زندگی می‌باشد. مردم نسبت به رویداد‌های اطراف خود باید واکنش درست نشان بدهند. رفتار بی‌طرفانه و غیر فعالانه، بی­تفاوتی، ‌دخالت نکردن، با آرامش و خونسردی نگاه کردن بعضی‌ها به رویداد‌های ناپسند و ناهنجار، به غم دیگران و به ناکسی و فرومایگی یا بدرفتاری اطرافیان؛ باعث وسعت یافتن بدی‌ها می­گردد. اگر یک نفر از راه راست خارج شود، چند نفر گنهکار است. نویسنده همین حقیقت را خاطرنشان کرده ‌است.

 

 

 

  دوران،  قهرمان اصلی داستان بهرام فیروز در داستان بلند «تار و پود» (1983)، پزشک جوانی است که به حیله و نیرنگ بدكاران گرفتار شده و رفتار آنها را زیر نظر می­گیرد و در نهایت از رفتار آنها نتایج مهمی می­گیرد که یکی از آنها این است:

 

«در همة این فراز و فرود‌ها خودمان گنهکاریم...، عیب و نقص و جنایت را می­بینیم و با گفتن «به من چه» چشم می­پوشیم و از کنارش رد می­شویم».

 

اینجا مراد قهرمان داستان از واژة «خودمان»، خود او و افراد درست­كار و راستگو مانند خودش است. یعنی خودش و بسیاری از مردم را در یک سطح در نظر گرفته است. مشخص نیست که سخن از مسئولیت‌شناسی تک تک افراد است یا تمام جامعه. این بلاتکلیفی چنین معنی می­دهد که نویسنده برای حوادث منفی که در زندگی ما وجود دارند، برای عمل بی‌ممانعتِ «مردم به حرام و حلال بی‌تفاوت»، هم تک تک افراد به طور جداگانهو هم تمام جامعه را به طور یکسان مسئول می‌داند. مسئولیت­پذیری شهروندی شخص و وظیفه‌شناسی بشردوستانة جامعه به شدت به هم مربوطند. نه فقط شخص در برابر جامعه و جامعه نسبت به شخص مسئول است، بلکه هم تک تک اشخاص، هم گروه‌های کوچک و بزرگ و هم تمام جامعه وظیفه ‌دارند در مقابل بدی‌های اجتماعی متحد باشند و به اصطلاح از یک گریبان سر بیرون بیاورند. تا زمانی که ناهنجاری­های اجتماعی زیاد شده­اند، باید همة نیرو‌های ضد آنها به همان اندازة برابر فعالیت قاطعانة همگانی داشته باشند.

 

چنین جمع­بندی‌های‌فراگیر و بدیع در داستان­های بهرام فیروز کم‌تر به چشم می­خورند. اگرچه وی در داستان‌ها خصلت‌های قهرمان و سیمای انسانی او را با نشانه‌های کوچک و پدیده‌های مشخص به تصویر می­کشد و از جمع­بندی‌های‌مفصل و وسیع اجتناب می­ورزد اما این را نمی­توان به عنوان نارسایی بینش بدیعی او تلقی کرد. او با ارائة آن همه تصویر‌های مشخص، خدمت بزرگی در جهت دنیاشناسی و شناخت عمیق­تر مفهوم زندگی کرده و با تأثیرگذاری عاطفی خود سبب شده است تا نتایج مهمی کسب نماییم.

 

تنها بعضاً خود نویسنده از تصویر‌های نه چندان بزرگ از حوادث محدود که ظاهراً ناچیز به نظر می­رسند، بعضی نتایج مهم عمومی بدست می­دهد. در یک مورد این نتیجه­گیری او خیلی وسعت می­یابد و به حوادث عمومی جهان مربوط می­شود. در پایان داستان «كبك­جنگ» (1976)، احساسات نویسنده چنین بیان شده ‌است:«اگر از كبك­جنگ اول دلتنگ بودم، از این جنگ نابرابر نفرتم و خشمم بیشتر شد. عموماً، دو جانور بی‌گناه را به این طریق به جنگ وادار کردن، تماشا کردن ریختن بال و پر و کندن چشم آنها و شرط بستن، بی‌رحمی و کمال بی‌عقلی است. از دلم گذشت که بشریت را هم، همین شیوه­های نامناسب به جنگ و برادر‌کشی سوق می­دهد».

 

این نوع تصویرسازی از سوی نویسنده که با گذشتن از یک واقعة کوچک معمولی به حوادث بزرگ جهانی می­رسد، غیر منتظره می­باشد. ولی شاید فقط همین گذر غیر منتظره با تأثیرگذاری عمیق، ماهیت وحشتناک جنگ‌هایی را که انسان­های سنگ­دل و ناکس و دنیاپرست شروع می‌کنند، روشن می‌نماید.

 

جمع­بندی‌های‌بزرگ‌تر و بدیعی بهرام فیروز در داستان بلند «تو تنها نیستی» و بخصوص در «تار و پود» بیشتر به نظر می­رسند.

 

داستان بلند «تو تنها نیستی» با بررسی مسائل مهم اخلاق و آداب و شکل­گیری شخصیت قهرمان جوان جالب توجه است. در داستان بلند «تار و پود» مسئلة انسانیت و محافظت آن از تعرض انسان­های تباهکار خیلی شتاب­زده مورد باریک­بینی بدیعی قرار گرفته ‌است. نویسنده‌ای که تا به حال، تا حد امکان از بیان احساسخود خودداری می‌کرد، در داستان بلند «تار و پود» او را چنان هیجانی فرا گرفته ‌است که سخنش شبیه فریاد می­شود. اینك، پاره‌ای از گفتگوی (تک­گویی، مونولوگ) باطنی قهرمان اثر که صدای مؤلف را هم از آن می­شنویم:

 

«در اصطلاح می‌گویند دکتر زیاد شد و بیماری هم افزود. گویا علت بیماری دکتر‌ها هستند. این نوع دردها زیادند، اینها انسان­ها را مریض می‌کنند. استرس روح و احساس... . عجب، چرا برای دورویی و بداخلاقی هیچ کس را مجازات نمی­کنند؟...، اصلاً این بیماری هم روز به روز زیاد می‌شود. یعنی مرض همه‌گیر است. چه زمانی جلوی  راهش را می‌گیریم، های مردم؟! این هم مانند سرماخوردگی، مانند درد یرقان(زردچه) است، حتی از این هم بد‌تر است...»

 

نویسنده در داستان بلند «تار و پود» بدذاتی حرام­خواران و پول­پرستان بی­عقل و حامیان مسندنشین آنها را با خشم زیاد به تصویر کشیده ‌است. بعضاً سخن او مانند تیر زهرآلودی است که بی‌خطا به هدف، به جگر كوردلان وحشی­سیما، می‌خورد. سوز دل نویسنده بسیار عمیق بوده و وجدان خواننده را به ستوهمی‌آورد، احساس مسئولیت‌شناسی و فعالیت اجتماعی او را به شدت منقلب می­کند. بر خلاف بیشتر داستان‌های بهرام فیروز، در این داستان بلند، آهنگ احساس‌گرایی روزنامه‌نگاری قوت گرفته و موجب شده که موقعیت اجتماعی و پویای او کارامد و گویا جلوه کند. سخن بعدی بهرام فیروز در «تار و پود» سخن اصیل انسان دوستی می‌باشد و با جد و جهد بیشتری پایه‌های انسانیت را استوار و نامردمی و فرومایگی را محکوم می‌نماید.

 

مسئله مسئولیت‌شناسی شخص و جامعه در «تار و پود» رنگ دیگر می­گیرد و کامل می­شود. نویسنده اکنون برای هر حادثة بدی که در اطراف ما روی می‌دهد، برای پدیده‌های حرام­پیشگی، بی‌ادبی، خودسری، بی­تقوایی، نه فقط خود آنهایی را که این خصلت‌ها و ویژگی­ها را دارند و نه تنها هر تک تک اشخاص یا یک گروه مردمی را که رسوایی‌ها را دیده و چشم پوشیده‌اند مقصر می‌داند، بلکه مسئلة پاسخ­گویی ویژة مسئولان رسمی را مطرح می­کند. کارمندان مسئول اداره­ها، نمایندگان مجری حکومت موظفند برای پیشگیری بی­عدالتی و جلوگیری از کج­رفتاری و ناهنجاری تک تک افراد مبارزه کنند و در این راه از همة حقوق و امکانات خود به طور کامل استفاده نمایند. سرگذشت قهرمان داستان، به طور مؤثری نشان داد که فراموش­کاری و سهل­انگاری کارمندان مسئول در انجام وظیفه­شان و گرایش آنها به بی‌عدالتی می‌تواند چه بلاهایی بر سر مردمان پاك­وجدان بیاورد.

 

اندیشة بد در داستان بلند «تار و پود» در این بیت دلنشین فردوسی خلاصه شده ‌است:

 

نگر تا چه کاری، همان بدروی،

 

سخن هر چه گویی، همان بشنوی.

 

 

این گویا نتیجة همة وقایع داستان و تمام سرگذشت قهرمانان و نتیجة تحقیق جامع و کامل در مورد موضوع مسئولیت‌شناسی شخص و جامعه می‌باشد، نتیجة عمیقی است که ماهیت مسئله را به خوبی روشن می‌کند. نویسنده با منطقِ همة وقایع و سرنوشت قهرمانان، از زبان شاعر بزرگ ماهیت­بین، ما را آگاه می‌سازد که مسئولیت­پذیری و وظیفه‌شناسی را نباید یک لحظه فراموش کنیم. انسان برای هر قدم و هر سخنش در نزد دیگران جواب‌گو است و هیچ کار و هیچ گفتار او بدون ‌عاقبت نمی‌ماند. سیمای عمومی جامعه از همة این رفتار و گفتار افراد به طور جداگانه حاصل می‌گردد و این جامعه هم، در برابر همة اعضای خود و در برابر انسان­های امروز و فردا نیز در مقابل تاریخ مسئولیت دارد. فرد از جامعه جدا نیست، همچنانکه جامعه از انسان­ها جدایی­ناپذیر است. رفتار شخص و جامعه و مسئولیت جامعه و شخص در برابر یكدیگر از یک رابطة منطقی برخوردار است، در نتیجه هر نیک و  بدی که در این میان باشد، پیامدش به یک اندازه سرنوشت شخص و وضع جامعه را معین می‌کند.

 

دوران، قهرمان «تار و پود»، در بیمارستان به سرگذشت ترسناک خود و بی‌انصافی و نامردمی­هایی که در مدت کوتاه مشاهده نموده بود، فکر کرد و در آخر چنین نتیجه گرفت که: «زندگی خودش اصلاح می‌کند، گذشت زمان مصحح کاردان است. جامعه ا‌گر سالم باشد، مانند آب دریا خودش را از هر آلایشی پاكیزه می­سازد».

 

از اینگونه افکار دوران و از تمام مبارزه‌های او مشخص می‌شود که ماهیتِ زمان خود را درست فهمیده ‌است و در زندگی با اطمینان قدم بر می­دارد. جامعة ما دریای پرتلاطمی است که همیشه خود را «از آلایش‌ها پاكیزه می­سازد». افکار اجتماعی باید برای نیست و نابود کردن نابسامانی و بی‌نظمی، خودسری و خودبینی، دیوان­سالاریو د‌یگر رویداد‌های منفی همیشه در حرکت و تکاپو باشد.

 

به همین دلیل بهرام فیروز که داستان‌نویسی را با جزئیات ریز زیست و معیشت و با تحقیق با تحمل و درنگ آغاز کرده بود، امروز از گفتار خلق و تصورات آنها به خوبی آگاهی دارد.

 

محتاطانه نزدیک شدن به زبان مردم و جست و جوی دردانه­ها از این گنجینه، از دوره‌های اول تاریخ ادبیات شورویِ تاجیکی، خصوصاً با جهد و بحث و جدل استاد عینی بسیار رواج یافته بود. امروز این کار را نویسندگان میانسال و جوان ادامه می‌دهند. این گروه سبک سجع­آفرینی نو و نگاه عمیق­بین دارند. مکتب تجربة ادبیات جهانی را به پایان رسانده ، امروز در این راه بعضاً خیلی دوراندیش بوده­اند، سنّت عینی، اکرامی، الوغ‌زاده را بیشتر به شیوة د‌یگر و هر کدام را در مسیر خود می­پرورانند و آشکار می­کنند. بهرام فیروز هم از نویسندگان همین دوره است.

 

نثر بهرام فیروز هم از جهات دیگر یک قسم از آن جریانی است که به نام فضل­الدین محمدی­اُف، ستار ترسون، كوهزاد، عبدالحمید صمد­اُف و مانند اینها وابسته است. با دقت زیاد نگریستن به سیمای همعصران، از خلق و خوی آنها ذره­ذره نشانه‌های انسانیت را جمع آوردن و کوشش جدی در راه استواری پایه‌های آن، اکنون ماهیت آثار اکثر نویسندگان تاجیک را تشکیل می‌دهد و بهرام فیروز یکی از آنهاست.

 

علاوه بر این، بهرام فیروز در داستان بلند «تار و پود» می­خواهد به مسائل جدی اخلاق اجتماعی، به مسئلة انسان و انسانیت، نسبتاً عمیق و ژرف‌تر بنگرد و همانند بعضی از نویسندگان نامبرده، مانند  فضل­الدین محمدی­اُف و ستار ترسون، به تجربة چندین نسل مردم، به باورها و اعتقادات و حکمت خلق، به ادبیات کلاسیک و تاریخ  رجوع ­کند. از فصل اول این اثر در فکر و اندیشة قهرمان گاه یادی از گذشته، از سال‌های کودکی و نوجوانی خود، گاه شعر فردوسی، سعدی، حافظ، جامی یا روایتی از حیات آنها، گاه لطیفه یا سخنان حکمت‌آمیز پدر و پدربزرگ و غیره به چشم می­خورد. اینها یک جزء مهم شور معنوی دوران، پزشک جوان و خوش­برخورد می‌باشند و هر زمان برای حل مسأله‌ای به کار می­آیند.

 

اینجاست که اهمیت بزرگ همة انواع تجربة تاریخی دور و نزدیک هرچه بیشتر مشخص می‌شود. امروز تمام پیشرفت انسانیت، درس‌های تاریخ، تجربة روزگار مردم، پدیده‌های معنویت خلق، اسطوره‌ها، افسانه‌ها، روایات و لطیفه‌ها و مانند اینها را به فکر واداشته است. گذشته در تفکر همعصران ما بیشتر راه می‌یابد و جایگاه مناسب کسب می­کند. از این رو در ادبیات نیز، رجوع به گذشته و به اندوخته‌های معنوی گذشتگان، یکی از عوامل‌اساسی تشکل شخصیت قهرمان همعصر ما و شرط مهمی در بررسی مسائل اخلاق اجتماعی امروز و نگاه به فردا است. تجربة تاریخی وسیلة محک زدن و سنجیدن قرار گرفته ‌است و انسان زمان ما، همین قهرمان ادبیات معاصر، برای اینکه ماهیت هستی خود را درست درک کند، خطّ حرکت خود را در شرایط پیچیده و دشوار دنیای امروزی با سنجیدن مشخص می­سازد، در حل معما‌های واقعیت اجتماعی و اخلاق و آداب خود اشتباه نمی­کند، وضعیت خود و رویداد‌های اطراف را کم و بیش با نگاه به گذشته از نظر می­گذراند. وی در مسیر کاوش­ها، در راه رسیدن به درک و فهم معنی رویداد‌های امروزی، مشعل تاریخ را به دست گرفته ‌است. البته، تاریخ تنها وسیلة روشن کردن راه به سوی آینده نیست. وسیلة اساسی، تحلیل همه­جانبة شرایط واقعی و رویداد‌های امروزی است. تاریخ یک جزء مهمّ از این تحلیل می‌باشد. هنگامی که قهرمانِ بهرام فیروز در داستان بلند «تار و پود» بخشی از «شاهنامه»، روایتی از زندگی جامی، بیتی از سعدی یا حافظ، لطیفه‌ای یا یک گفتة حکمت‌آمیز از پدرش را به خاطر می‌آورد، در عالم معنویت او جلایی پیدا می‌شود. حافظة تاریخی فعالیت فکر و حس را تقویت کرده و انسان را به درک معنی رویداد‌های مشخص اطراف، ماهیت هستی خود و حقیقت زمان خویش نزدیک می­سازد. دوران به سوی افکار پیچیدة خود بیشتر کشش دارد، فکر جوینده و دید ماهیت­جوی وی که می­خواهد امروز و دیروز را به یک اندازه فرا بگیرد، به او یک نوع زیبایی باطنی می‌بخشد. فکر و حسّ وی بال و پری دارد و گاه سخنش شاعرانه است. وقتی سوار  ماشین شد و به بالای گردنه رسید، از مشاهدة اینگونة کوه بلند، طبعش بالید و به قول همسرش، شروع کرد به «خیال­بافی». «وقتی که انسان از اینگونه بلندی بالا می­رود، وسعت نگاهش هم، پرواز خیالش هم و افق پیش نظرش هم وسعت می­یابد».

 

یکی از موضوعاتی که بهرام فیروز در این داستان به آن پرداخته است، مسئلة شکر و سپاس است. چنانکه می‌دانیم، شکر در آثار ادبیات اخلاقی و فلسفی عصر‌های گذشته یکی از مهم‌ترین اصول اخلاق بود. تصور خلق  هم این بود که ا‌گر شکر نگوییم، فیض و برکت از بین می­رود. در این مورد معنی شکر و سپاس، اساساً دانستن قدر نعمت، قدر نان و فراوانی، روز خوش و بخت و سعادت، قدر کوچکترین چیز و یا کم‌ترین شادی که حاصل شده ‌است، می­باشد و این قدرشناسی ضرورت دارد. ا‌گر قدر آن را ندانیم و آن را نادیده بگیریم و ناسپاسی کنیم، از این نادانی روز‌های ناخوش بر سرمان خواهد آمد. این یکی از برداشت­های مردم است که از تجربة روزگارش حاصل شده ‌است.

 

بهرام فیروز از بین نویسندگان معاصر تاجیک حالا تقریباً تنها كسی است که قهرمانان او گاه­گاه این اصل مهمّ خلق و خوی مردم و اخلاقنامه‌های کلاسیکی را به یاد می‌آورند. در هنگام مرگ قهرمان داستان «آمد و رفت»، بین او و همسرش چنین گفت و گویی پیش می­آید:

 

«پروا نکن، آچه (نگران نباش، مادر) گفت اوستا با ­تبسمی کوچک و لحظه‌ای به صورت همسرش ذهن ماند و طولانی نگریست. من عمرم  را دیدم (پشت سر کردم)، هر چی نصیبم (قسمتم) بود، گرفتم...

 

 - ببینم، این قدر...  چی دیدید؟، پیرزن دست تکان داد. محنت دنیا کتی، گذشتگی عمر هم عمر است چی؟ (عمری را که با سختی و مشکل سپری شده مگر می­توان عمر محسوب کرد؟) خون جگر کتی فرزند کلان کردید، اکنون راحتشان را بینید - دیه... (با خون و دل فرزند بزرگ کردید، حالا زمان جبران زحمتتان رسیده است دیگر...)

 

- شکر کن، آچه (مادر)، شکر گوی.»

 

اینجا گفتگوی آنها تمام شد و هر دو به فکر فرو رفتند. هم حسرت این پیرزن که در زندگی راحتی ندیده و امروز از دنیا رفتن شوهرش قلب او را می­فشارد، هم شکر عاقلانة پیرمرد که با وجود رنج و مشقت و نامرادی‌ها؛ در زندگی درمانده و بیچاره نشدنش، بزرگ کردن فرزندان، خدمت کردن به مردم اگرچه اندک باشد، افتخار بزرگ می‌داند، معنی عمیقی دارد. این شکرگزاری ایده­آل­های مردم زحمتکش، مقصد و مرام و فلسفة زندگی آنها را بازگو می­کند. این فلسفة حیات با سخن معمولی مردم عادی به زبان آمده ‌است.

 

به موضوع شکر در داستان «آمد و رفت» کمتر پرداخته شده‌اما در داستان بلند «تار و پود» ابتدا در افکار دوران، قهرمان اصلی داستان، اندکی به ضرورت شکرگزاری خاطرنشان شده ‌است. وی یک بار با عزیزه، همسرش چنین گفتگو کرد:

 

«پدر و بابایانمان (پدربزرگ­هایمان) همیشه «شکر کن» می‌گفتند، گفت دوران، عاقبت از دور سخن سر کرده (بالاخره سر حرف را از گذشته­ها باز کرده). تو هم یگان­بار (گاهی) شکر گوی، از این فلاکت (بدبختی) سلامت ماندیم (جان سالم به در ببریم)». بعد دوران به فکر فرو رفت: «از دل دوران گذشت که عبارت «شکر کن» به عزیزه همیشه مانند سحر و جادو اثر می‌کند...، حالا فکر می‌کرد که چرا این سخن به همسرش چنین تأثیری می­گذارد. از کودکی در خانواده پدر و  مادر همة ما را به شکر گفتن وادار می‌کردند. خودشان هم در سر هر کار، خواه بد آید، خواه نیک، شکر می‌گفتند. پدر عزیزه حتی هنگام مرگ تنها پسرش هم «شكر» می­گفت. هیچ کدام بی‌اثر نخواهد بود. از یک طرف، برای تسكین دل انسان، برای تسلی و آرامش شکر کردن خوب است، ولی از طرف د‌یگر، انسان را به قناعت‌مندی تشویق می‌کند. فلسفة خاص مردم مسلمان...  حتی ا‌گر بی­عدالتی­ پیش آید، بعضاً سبب آن را ناشکری تعبیر می­كنند.»

 

اینجا از زبان قهرمان، شکر و قناعت را تنها به «مردم مسلمان» و  فقط به اسلام نسبت دادن شاید چندان درست نباشد. شکر و قناعت در بین اصول اخلاق دینی همة مردم جوامع جایگاه بزرگ داشت، ریشه‌های آن را از تجربة زندگی و فهم و دانش مردم، از ایده­آل‌های آنها، از جستجو‌های معنوی فرزندان بزرگ او بجوییم،  شاید درک حقیقت آسان‌تر شود.

 

چنانکه می‌بینیم، اندیشه‌های دوران خیلی گسترده­تر بوده، برداشت مردم از زندگی و تجربة جامعه را به طور همه‌جانبه در بر می‌گیرد و برای فهمیدن معنی حکمت‌های جامعه، لازم است شریک تجربة چندین نسل مردم شد. دوران که جوان روشنفکر و پزشک کنجکاو و جوینده است، خود را یک جزء جامعه می‌داند و یکی از هدف­های او این است که به هر چه که خاص این جامعه است، از جمله به معنی آن نتیجه­های عجیب و غریب که جامعه از رویداد‌های زندگی برداشت می­کند، پی ببرد. در این مورد هم حافظة تاریخی، نیرویی فعال بوده و برای حل مسائل امروزی اخلاق اجتماعی، برای مشخص شدن خطّ حرکت در حال کنونی انسان خدمت می‌کند. حافظة تاریخی، پیوند نسل‌ها و به ارث بردن معنویت از مهم‌ترین عواملی می‌باشند که در جستجو‌های معنوی و اخلاقی این قهرمان جوان و در تشکیل شخصیت او نقش بزرگ دارند.

 

نویسنده با جریان وقایع و با منطق بیان رفتار و کردار قهرمان‌ها تأکید کرده است که پیوند نسل‌ها و به ارث بردن معنویت، با فعال شدن حافظة تاریخی در جدی‌ترین لحظه‌های زندگی انسان بیش‌تر حاصل می­شود. در حل مسائل پیچیده و کلّی، تلاش برای رفع دشواری‌ها، لحظه‌هایی که انسان وظایف جدی را برعهده بگیرد یا چنین وظایفی پیش بیایید، حافظة تاریخی بیش‌تر ظهور می­کند، دست یافتن انسان به معنی عمیق تجربه­های حیاتی و معنوی نسل‌های گذشته، بیش‌تر میسر می‌گردد. هیچ چیز بدون تلاش و کوشش مخصوص به دست نمی‌آید. تنها تلاش و کوشش جدی در راه حل عمده‌ترین مسائل حیات باعث رشد و کمال معنوی می‌شود. و این با همراه شدن با جستجو‌های معنوی گذشتگان، رسیدن به حد تجربة آنها و ادامه دادن آن، همراه با تلاش و کوشش و در عین افزایش نیروی روحی شخص، بیش‌تر روی می‌دهد.

 

این را در داستان بلند «تار و پود» از سرگذشت دوران و عزیزه به خوبی می­توان دریافت. همانطور که عموماً در دشوار‌ترین لحظه‌ها فعالیت فکری انسان افزایش می­یابد، قهرمانان این داستان نیز هنگامی که بلایی بر سرشان می­آید، عمیق­تر فکر می­کنند و تحلیل و خودتحلیلی در ذهن آنها بیشتر می­شود. مهم این است که فکر و اندیشه‌های آنها در این لحظه‌ها بیش‌تر معنی و مضمون معنوی می‌گیرد و نتیجه­گیری­هایشان از افزودن غنای معنوی شخصیتشان گواهی می‌دهد. در این مورد باز هم مسئلة شکر و قناعت پیش آمده‌است. اینك یک بخش از افکار عزیزه:

 

«من مست بودم، هشیار شدم، می­گفت حالا عزیزه با درد. خواب بودم، بیدار شدم. یک لحظه سرم به آب و پایم به گرداب افتاد و سپس معنی بسیاری از حرف­ها و کارها را فهمیدم. دوران همیشه یک بیت شعر خواجه حافظ را تکرار می‌کرد:

 

«زمان خوش­دلی دریاب، دریاب،

 

که دائم در صدف گوهر نباشد»

 

وی پانزده سال بد این سو این بیت را همواره می­خواند، ولی من معنی آن را درست درک نکردم یا خود برای ژرف­نگری فرصت نداشتم. اکنون فهمیدم.. ... آدمیزاد چه مخلوق ناشکری بوده است! حالا، دقیقاً، سه ماه است که روز و شبمان با پریشانی می‌گذرد. سه ماه است که بر لبم تبسم ننشسته است. در حقیقت، شبیه صدفی که گوهر ندارد، حیات و  زندگی خالی، پوچ، به درد نخور شد. سه ماه است که عقربه­های این ساعتی که برای من خریده بیهوده می­چرخند، روز و شب‌هایی را حساب می­کنند که برایم ارزشی ندارند... دوران همیشه می‌گفت: «من نه از آن قناعت‌مندم که خوشبختم، بلکه علت خوشبختی من آن است که همیشه قناعت‌مندم و شکرگزاری می­كنم». معنی این بازی با کلماتش را نمی­فهمیدم، لااقل برای فهمیدنش عقلم را مشغول نمی دارم. برعکس، از اینگونه سخنان دلتنگ بودم. او با ناراحتی به صورتم نگاه می­کرد و خاموش می­خندید. آری، دوران از کار و  بار خود، از خانواده، عموماً از حیات راضی و خرسند بود. گاهی مانند کودکان یک اتفاق عادی و یا نکته طنزآمیز را می­گفت و ساعت­ها می­خندید. یک بار اتفاقی را گفت و همراه اسپند هر دو تقریباً تا نیمه شب خندیدند. در روی خانه غلت زده و شکمشان را از شدت خنده می­گرفتند. ببین، اکنون به لبان پسرم تبسم نمی­نشیند».

 

هم وقایع در حال وقوع روزمره، هم نتایج جدی از آنها، هم بیت حافظ، هم سخن­بازی حکمت‌آمیز دربارة شکر و قناعت و بخت و سعادت با هم یکی شده ‌است تا نشان دهد که همه هستی او مضمون بلند معنوی دارد. وی غرق در افکار و احساسش می­خواهد ماهیت سرگذشت زندگی خود و خانواده‌اش را بررسی کند، نه ظاهر وقایع را. هدف او رسیدن به معنی عمیق رویداد‌ها و عبرت گرفتن از آنها و به دست دادن نتیجة جدی برای آینده است. قهرمان در این لحظه در جستجو‌های معنوی، به دنبال خود‌شناسی می­باشد، هدف او زندگی و تفکر در معنی زندگی خود است.

 

ارزش‌های معنوی جاودانی بنیاد آدمیت را تشکیل می‌دهند. آموختن دقیق آنها، در گذر دگرگونی‌های پر‌سرعت زمان پر هرج و مرج ما و از دست ندادن مهم‌ترین پدیده‌های آنها و با احتیاط و دوراندیشی آنها را به آینده بردن و برای فردای بشریت محفوظ نگه داشتن وظیفة بزرگ بشر می‌باشد. ادبیات هم در این مسیر خدمت می‌کند. اهمیت اکثر آثار بهرام فیروز نیز در همین است.

 

 محمد جان شكوری بخارایی،

 

آکادمیسین آکادمی علوم تاجیکستان، عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی جمهوری اسلامی ایران، برندة جایزه‌های دولتی به نام ابوعبدالله رودکی و ابوعلی ابن سینا.

سال 1989 –  2009

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 14 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri