عبدالملک بهاری. تسکین دل

 تسکین دل

به نظرم گویا دیروز بود،که ما پنجاه سالگی دوستمان، بهرام فیروز را جشن می‌گرفتیم. در خانه او جمع آمده بودیم و میزبان خوشحال و سخاوتمند را به سنّ مباركش تبریک می‌گفتیم. میزبان جشن در پیشگاه نه، بلکه در دمگاه در نشست، از مهمانان قدرشناسش پذیرایی می کرد، چون همیشه فروتن و خندان بود.

 

 برداشت ما چنین بود، که بهرام آسمان نزدیک‌ترین سیاره زمین است و بهرام زمین نزدیک‌ترین رفیق هم قلم ماست، اثر‌هایش مورد علاقه ی عموم ‌قرار گرفته ‌است، نظم و نثرش به دل‌ها زود راه می یافت، در رشد و نمو ادبیات معاصر سهم بسزایی خواهد داشت...

بهرام فیروز از تعریف و تمجید مهمانان سرخوش به شدت خجالت می کشید و موضوع صحبت را عوض می کرد. دوست نداشت در حضورش او را تعریف و توصیف کنند و او را ادیب معروف و مشهور و باكمالات خواندند.

روز د‌یگر من با بهرام فیروز در دالان کانون ادیبان رو به رو شدم و گفتم: بار د‌یگر به شما تبریک و  تحسین می گویم، برادرم. دیروز مهمان نوازیتان عالی بود، مهمانی و صحبت غیر قابل توصیف بود. اکنون جشن تولدتان را با اهل جماعت چه زمان و در کجا برپا می کنیم؟ در تالار کدام قصر فرهنگ یا تئاتر جمع می آییم؟ دعوت نامه‌ها هم آماده اند؟

تالار؟ دعوت نامه؟ بهرام پوزخند زد و بعد از اندکی سکوت افزود: چی؟ چهارصد پانصد نفر را مانع از کار شویم و جمع کنیم؟ آنها ترجمه حال(زندگی نامه) و آثار مرا  به یاد بیاورند و تشویق کنند و من بر روی صحنه بایستم و بشنوم؟ ممنون بشوم و تشکر کنم؟ نه نه! این برنامه و جشن های ساختگی و دروغین با خلق و رفتار و منش من جور نیست، عزت نفس مرا تحقیر می‌کند. از طریق اخبار عمومی این زادروز را کم و  بیش تبریک کردند، همین کفایت می کند. از آنها متشکرم! مولف همان لحظه شاد و قناعت‌مند می‌شود،که طرفدارانش اثر‌های او را می جویند و می یابند، می خوانند، بهره می برند، درس و تعلیم می گیرند. سعدی بزرگ می فرماید: مشک آن است،که خود ببوید، نه این که عطار بگوید.

از این ملاقات و صحبت‌های ما با بهرام فیروز ده سال سپری شد. این ده سالی بود پر از فاجعه‌ها، دگرگونی ها، بی‌سروسامانی، تعقیب و تحقیر، قتل و غارت، مهاجرت به منزل و مکان‌های د‌یگر. بهرام فیروز در ابتدای این ده‌ساله با مقاله و رساله های اجتماعی خود علیه اصلاح طلبان كوتاه بین، جاه طلبان و محل گرایان مبارزه شدید می‌برد، مردم را به وحدت و عقل سلیم دعوت می‌کرد، به دخالت و دسیسه‌های بیگانگان هشدار می داد. مشخص است که این فعالیت او به دشمنان ملت و ملک کوچک ما خوشایند نیست. عاقبت او مجبور شد،که چمدانش را بندد و پایتخت کشورمان را ترک کند. در شهر خجند هم وی عقیده‌های حسن تفاهم و سلح جویانه خود را توسط رادیو و روزنامه‌ها ادامه می‌داد، در ولایت سغد تاسیس و نشر مجله نو، «سیحون» را به راه ماند. از همه مهم تر، به ایجاد کار های جدید همواره مشغول می‌شد. به قول خودش روزی نبود، که قلم به دست نگیرد و چیزی ننوسد.

مبالغه نمی‌کنم ا‌گر بگویم،که بهرام فیروز هر یک از داستان های  تازه خود را برای مطالعه و مشورت ابتدا به استاد محمدجان شكور‌ی بخارایی و بنده می داد. من دست‌نویس اثر‌های او را بادقت می‌خواندم. از قهرمانان آفریده‌اش و از دست آورد های جالب ادبی اش به ذوق می آمدم. نقص‌های جزءی زبان و طرز بیان و پیوند ضعیف بعضی لوحه‌های تصویر او را نشان می‌دادم. وی ملاحظه رفیقانش را حتماً در نظر می‌گرفت، به اصلاح و تکمیل نوشته‌های خود به طور جدی عمل می کرد. به یاد دارم، بعد خواندن قصه شوق‌انگیز و خاطر‌نشین «تو تنها نیستی» به مشاهده‌های باریك بینانه و مهارت روزافزون او شگفت زده شدم، دستش را محکم فشردم و از صمیم دل بهش تبركش گفتم. وی چشمانش را درشت کرد و با تعجب به من نگریست و التماس کرد: «استاد، نقص و کمبودی‌هایش را بگویید، تا دوباره کار كنم».

— بعضی معایب بارز، گفتم من، در پاورقی و حواشی اشاره شد. بعد، از اینکه مرا "استاد" نامید، خجالت کشیدم و در جواب افزودم: طرفه شاگردی که در حیرت کند استاد را!

می خواستم حسن و قبح نوشته‌های خود را نیز از زبان بهرام فیروز بشنوم. «مهر اول»سانتیمانتالیست، «جرئت دکتر منصور» ترسناک، اظهار نظر می‌کرد او هزل‌آمیز. شنیدم،که وی از خجند یك چند روزه به شهر دوشنبه آمده‌است، با التماس مسوده قصه «قصه نادر»، نوشته خودم را برای او خواندم.

— وقایع بزرگ را در عین داغ و تازگی اش نوشتن از یک جهت خوب است، او بعد از خواندن قصه گفت. چنکه تاثرات تازه و جزئیات روشن است. ولی برداشت و نتیجه گیری مطمئن از آن رویداد‌ها به نظر من غیر ممکن به نظر می رسد. می‌فهمم،که شما شبیه رئیس جمهور را به عنوان محور سوژه و آزادی اندیشه از خودتان در آورده اید. زبان اثر نیز اندکی صیقل می طلبد. چنانچه، در نظم با تقاضای وزن «كاش» گفتن امکان داشته باشد هم، در نثر نوشتن شکل کامل آن به صورت «كاشكی»  بهتر است...

بهرام ایراد‌های خود را در صفحات مهم کتاب با قلم بی‌آزار نشان داده بود،که بعد از اصلاح پاک کردنش آسان باشد. من از روی یادداشت و مصلحت‌های او قصه مذکور را بار د‌یگر تحریر کردم و به مجله «صدای شرق»، نشریه کانون نویسندگان تاجیکستان جهت چاپ تحویل دادم.

در عروسی عبدالقیوم، دوست مشترکمان باری من و بهرام تصادفا کنار هم نشستیم. وی چابك و تیز گوشت روی غذا را تکه کرد و گفت «گرچه خود بی بهره‌ام، شادم ز عیش دیگران».

— برای چه بی بهره؟ پرسیدم من با تعجب.

— او جواب داد: ما عضو محفل یوگ‌ها(گیاه خواران) شده ایم. یکی از تعلیمات آن‌ها پرهیز از گوشت و  روغن حیوانات است.

بهرام فیروز نه تنها نویسنده با كمالات و فعال مردمی، بلکه مردی بود که به قول مردم از ده انگشتش هنر می بارید. او را همه چون نمونه عبرت حفظ سلامتی، بهداشت، تعمیرکار ماشین، آشپز، ساختن و تعمیر اسباب‌و اساسیه روزگار، صرفه كاری و متعهد احترام می‌کردند. نام کلّ دارو‌ها و روش درمان درد‌ها را  به خوبی می‌دانست. وی باید عمری طولانی می داشت، اثر‌های نو می نوشت، به مردم خدمت شایسته می‌کرد، سرور خاندان با نفوذش می‌شد. ولی هرج و مرج سال‌های آخر، ناامنی زمانه، غم نسل تازه به دوران رسیده، انقراض علم و فرهنگ، خرابی اخلاق و آداب، جنگ‌های برادر‌کش و مهاجرت و غریبی‌ها عصب ‌های پیکر حساس او را ابگار کردند، بار قلبش را بیش از حد گران ساختند. مرگ بی امان این مرد نیكنام و ادیب پر‌محصول را بی خبر از بین ما ربود.

ما امروز خود را با سخنان نظامی گنجوی، شاعر پرآوازه فارسی زبان تسكین می دهیم و می‌گوییم،که ادیبان زبردست نمی میرند، بلکه در بحر سخن غوطه می‌خورند. هر گاه کتاب‌هایشان را ورق بزنی، چنانکه ماهی از قعر آب پدیدار می شود، سیمای گرمشان پیش نظر ظاهر می‌گردد و با تو باز مصاحب می‌شوند، پندت می‌دهند، احساس دل و ذهنشان را ابراز می‌دارند. من خود را باز با آن تسلی می بخشم،که زن و فرزندان تربیت شده و انسان‌دوست بهرام شادروان خاطره درخشان او را پاس می‌دارند، خصلت‌های بهترین سرور خانواده خود را تکمیل می کنند.

من به این خاطره‌های پریشان خود با سه بیت تازه موشح خویش نقطه می گذارم:

باز یادت می‌کنم، ای دوست، شب‌های دراز،

از وفات نابهنگام تو با سوز و گداز .

حیفم آید از غروب ماهتاب محتشم،

رفتی و بنهادی اندر قلب ما درد و الم.

عادت ما نیست، اما ناله و آه و فغان،

ماند آثار نجیب و نام نیکت جاودان .*

عبدالملک بهاری،

نویسنده مردمی تاجیکستان، سال 1998

* از حروف اول این شعر طبق الفبای سریلیک نام "بهرام" حاصل می شود.

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 10 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri