كرامت الله میرزا . نامه ها، نوشته‌هایش مانده...

 نامه ها، نوشته‌هایش مانده…

اوایل‌تابستان سال 1969 بود، یعنی بیش از 25 سال قبل از این*. سردبیر وقت روزنامه «كومسومول تاجیکستان» («جوانان تاجیكستان» کنونی) عبدالله ذاكر‌وف مرا به نزدش فرا خواند. از دیهه (آن وقت در روستا معلم بودم) به شهر آمده بودم. در اتاق سردبیر با هم می‌نشستیم. او با تلفن حرف می‌زد. نگاه من به کتاب‌های طاقچه، به سقف و فرش اتاق تازه و آ‌زاده خیره شد.

 

 

سردبیر با کسی در گفتگو بود. او برای چه مرا صدا کرده؟ به اندازه‌ای از نیتش آگاه بودم: می خواستند در روزنامه به کار مشغول شوم.

 

در اتاق باز شد و بهرام فیروز نزد سردبیر آمد. مدیریت بخش تبلیغات روزنامه را ادا می نمود او. یک دو داستانم از همین بخش در روزنامه نشر شده بود.

 

— سلام،کرامت‌الله، گفت بهرام با همان آواز باقوت و با نشاطش که خاص او بود.

 

— سلام.

 

به هم دست دادیم و یکدیگر را دیدیم. در این میان عبدالله ذاكرواف گوشی تلفن را در جایش گذاشته بود.

 

— ملا بهرام می گویم،کرامت‌الله را به کار دعوت کنیم، نظر شما چیست؟ ذاكرواف از او پرسید و افزود: اشتباه نمی‌کنیم.

 

— خوب می‌شود، در شعبه ما جای هست.

 

— به شعبه شما؟

 

— آری، باز از کجا آدم پیدا کنیم؟ از شما خواهش می‌کنم، رفیق ذاكروف، کرامت‌الله را به شعبه ما انتقال دهید، می‌دانید کارمان زیاد است.

 

— خب، ا‌گر این قدر به ایشان اطمنان داشته باشید، من هم راضی هستم. سربیر، از چهره اش عیان بود یک فکر د‌یگر داشت، که ناعلاج ماند، از ناعلاجی به خواهش بهرام با نشان رضایت سر تکان داد. شاد شدم. در دل از بهرام تشکر می کردم. خودم هم آرزو داشتم در این شعبه کار کنم.

 

در روزنامه «كومسومول تاجیکستان» در شعبه تبلیغات شروع به کار نمودم.

 

بهرام و چند نفر کارمند روزنامه در یک اتاق بزرگ و وسیع همراه می‌نشستیم. آن روز‌ها، روز‌های خوش و شیرین زندگی‌ام بودند. روزنامه به نظرم درگاه مقدس می نمود. آنجا زحمت می كشیدم. هر روز خیلی به موقع به اداره می آمدم، از راه دور، از دهات می آمدم، قبل از همکاران، قبل از آن‌هایی،که در شهر می زیستند، در نزدیکی‌های اداره اقامت داشتند.

 

با بهرام کار می‌کردم. ولی همان روز‌های اول کارم در روزنامه واقعه‌ای رخ داد،که بهرام را در نزد سردبیر سیر‌طلب و سختگیرمان عبدالله ذاكروف زبان كوتاه کردم. با بهرام در شماره روز یكشنبه روزنامه شیفت داشتیم. او به جای سردبیر، روزنامه آن روز را می‌خواند و من دستیارش بودم.

 

آفتاب غروب نمود، در آسمان شهر دوشنبه ستاره‌ها پدید آمدند. هنوز کار زیاد بود. خواندن صفحات روزنامه تمام نشده بود. یک مقاله تازه از کمیته مرکزی كومسومول آمده را از زبان روسی به تاجیکی ترجمه می کردند. معلوم است، که صفحه خوانی بسیار طول می کشید. هوش و حواسم به ده، به خانه بود. دیر شد. اتوبوس د‌یگر به دهات نمی‌رفت. ماشین‌های راه هم کم مانده بودند، ناامید گشته بودم. نگاهم از پنجره به بیرون. تاریک‌تر می‌شد. چه باید كرد؟ كی صفحه خوانی انجام می گیرد! ترجمه مقاله طول می كشید. پریشانی و بیقراری ام را همه احساس می‌کردند.

 

—کرامت‌الله، شما بروید. خانه‌اتان دور، تاکید کرد بهرام و افزود: من خودم رزونامه را می‌خوانم.

 

خواهش بهرام را رد نمودم. همراهش صفحات را خواندم. ولی خیالم آسوده نبود.

 

با خیال پریشان به شماره روزنامه امضا کردم. یعنی اجازه ی چاپ را دادم. ماشین‌های چاپ به کار افتادند، شماره‌های روزنامه یکی پس د‌یگر از زیر آن‌ها بیرون می آمدند. روزنامه چاپ می‌شد، ولی از کجا می‌دانستم با اشتباه و خطا‌ها چاپ آن را امضا کرده ام، از خطایم بی‌خبر بودم.

 

روز دوشنبه در اداره روزنامه شور و قیامی به پا شد. از کمیته مرکزی كومسومول جمهوری پشت سر  هم زنگ زده می‌گفتند،که چرا در سرلوحه (عنوان مقاله) از کلمه "سعیزد"(انجمن) نیم یک حرف شکسته، چند سطر دیگر در وسط جلو و عقب و همچنین نقطه و ویرگول در جای درست بکار نرفته است. خلاصه، لازم است برای شماره پر‌اشتباه و خطای روزنامه، جواب بدهید.

 

سراغ سردبیر را می گرفتند. او آمد. مجلس خارج از نوبت و به طور اضطراری دعوت شد. با اشتباه من، کارمند جدید روزنامه، ناآرامی ایجاد شد. کمیته مرکزی كومسومول از سردبیر گذارش خواسته بود. گویا اشتباه کوچک نبوده، اشتباه سیاسی، از قصد و غرض و از باز نمی دانم چه گونه افکار رخ داده.

 

من مقصر با سر خم می‌نشستم. پس از چند لحظه جلسه شروع می شود. چه جواب بدهم؟ به روی اهل روزنامه، که به اتاق سردبیر جمع می‌آیند، چگونه نگاه کنم؟ هنوز مرا با آن‌ها آشنا نکرده اند. ظاهرا به همکاران مرا معرفی می کنند که کارمند جدید روزنامه هستم و با اشتباه من خطا رفته، برای این محاکمه ام می‌کنند. بهرام هم به خاطر من حرف خواهد شنید.

 

بهرام نزدم آمد. بالای سرم می ایستاد.

 

— با اینکه این قدر توجه داشتیم و جان كاهاندیم باز هم خطا شده‌است؟

 

— هه (آری)، با اشتباه من.

 

بهرام گفت: این طور نگویید، ناراحت نباشید، از این به بعد هشیار می شوید، بعد لازم است عادت کنید، هر کارمند روزنامه ممکن است اشتباه کند، حتی سردبیر، و چهره زیبایش از تبسم پر‌نور‌تر گشت.

 

جلسه شروع شد.

 

— دیدید، بهرام،گفته بودم،که کرامت‌الله هنوز کم‌تجربه است، ما فکر دیگری داشتیم. ولی شما پا در میانی کردید، او را به شعبه خودتان انتقال دادید، كفیل شدید. اکنون همگی باید جواب گو باشیم، موءاخذه می شویم، سردبیر با دماغ سوخته و ناراحتی بهرام را نکوهش کرد.

 

  بهرام با قاطعیت گفت: کرامت‌الله گناه ندارند.

 

— من گنهگارم؟ تقصیر من است! به کمیته مرکزی كومسومول همین طور جواب  بگوییم؟    سردبیر عصبانی شده بود.

 

— این صفحه را کرامت‌الله نخوانده‌بود. خودم گفته بودم نخواند. تقصیر من است.

 

— چه کسی خواند؟

 

— خودم خواندم، متوجه اشتباه نشدم، گناه بزرگ مرا بهرام به گردن گرفت. ازبسکه بهرام میان همکاران، نزد سردبیر عزت و اعتبار زیادی داشت، اهل نشست همه ساکت ماندند. سردبیر هم حرفی نزد، تنها  نگاهی به طرف بهرام کرد.

 

همه از اتاق سردبیر بیرون می آمدند. من نیز در حالی که از رفتار محترمانه و عالی همتانه بهرام در حیرت مانده و نمی‌دانستم چه بگویم، از کنار او بلند شدم.

 

— شنید، شنیدم صدای سردبیر را. بهرام را هم نگاه داشت. سکوتی به عمل آمد. از صورتش مشخص بود که، از یک محاکمه خلاص و به محاکمه د‌یگر دچار شده بودم. سردبیر چه می خواهد بگوید؟

 

— ملا بهرام، می‌دانم، تقصیر کرامت‌الله است، به من گفتند. شما ایشان را دوباره یاری نمودید. از این به ‌بعد هشیار شوند، خوب کار کنند، قدر نیکی را بدانند. بهرام، من به جوانمردی شما احسنت می گویم، از شما باید درس بگیرم. عبدالله ذاكروف به بهرام تبریک و تهنیت گفت. خرسند بود و به من نگریست: به شما جواب، از پی کار شوید. سردبیر با خنده گفت به جای شما بهرام جزا می‌گیرند.

 

بعد از این اتفاق نزد بهرام خود را مانند انسان بدهکار حس می کردم. کوشش می‌کردم خبر و  مقاله‌های خبرنگاران، مقاله و لوحه و حکایت‌هایی که به شعبه ی آمدند را بدون اشتباه و خطا برای چاپ حاضر کنیم، خودم نویسم، بهرام را شاد گردانم.

 

تا آن روز‌ها بهرام فیروز را خوب نمی شناختم، اثر‌هایش را خوانده بودم، گاهی او را می دیدم. صحبت می‌کردیم. اما با ادامه ی  همکاری چگونگی شخصیت نیک و خیرخواهی او معلوم می‌گشت.

 

او به جای اینکه خودش را رو سفید کند، که عادت گویا مادرزادی اکثر مردم است، گناه مرا به دوش گرفت. در ادامه ی سال‌های زیاد بعد از این در روزنامه‌ها کار کردن، با هم قلمان هم‌نشینی نمودن‌ها کمتر کسی را دیدم،که در موارد ضروری و دشوار دوستان و نزدیکانشان را صادقانه یاری نموده باشند. برعکس، دوستانی را می‌دیدم،که گناه ناکرده را به دوش یكد‌یگر می‌انداختند، خود را سفید و در چشم روئسا و منصب داران شیرین می‌کردند.

 

بعد از مدتی همكارمان بهرام فیروز را به اداره مجله «صدای شرق» به کار دعوت نمودند. با توصیه او وظیفه‌اش در روزنامه به عهده من گذاشته شد. چندین سال پس از بهرام در روزنامه «كومسومول تاجیکستان» مدیر شعبه تبلیغات بودم.

 

با بهرام باز در انتشارات «معارف» همکار شدم. در این جا مرا به وظیفه مدیر شعبه ادبیات کودک و  نوجوان تعین کردند. بهرام یکی از سردبیران شعبه بود. در انتشارات، در محل کار جدید او برایم شخص نزدیک و آشنا بود. با گذشت ایام و تصادفا بعد از 15 سال ما باز با بهرام همکار هستیم.

 

خرسند نبودم،که از روزنامه به انتشارات وارد کار شدم. یک بار غرق خیال در سالن انتشارات قدم می زدم که بهرام از روبرو می آمد.

 

او سر صحبت را باز کرد و گفت: احوالتان چه طور است،كرامت الله؟

 

در دل را برای بهرام باز کردم. گفتم، از این که برای کار به انتشارات آمدم، پشیمانم. «روزنامه خوب بود»، افسوس خوردم. بهرام خندید.

 

— او گفت: عادت می‌کنید و با خنده افزود: شخصاً مرا اکنون به وظیفه سردبیر روزنامه هم دعوت کنند، نمی روم. اندکی کار كنید، بعد می فهمید.

 

این سخنان بهرام از یادم نمی‌روند، گویا دیروز او این حرف را به من تاکید کرده بود. راست گفته بوده‌است، بهرام.

 

بعد تاسیس انتشارات «ادیب» ما باز با هم کار کردیم. بهرام مدیر بخش ادبیات معاصر بود.

 

زندگی در شهر دوشنبه، در جمهوری ناآرام شد.کشتار‌ها سر زدند. بهرام می‌خواست از این جنجال‌ها دور‌تر باشد، به قول معروف: نه ببیندو نه بسوزد. دلش از همه این نزاع‌های بی‌معنی آزرده گشته بود.

 

به رخصتی برآمد، بعد چندی مدتی در مرخصی بدون حقوق بود. از این به بعد روز‌هایش در شهر خجند، پیش عزیزان و نزدیکان سپری می شد، آن جا زندگی اختیار نمود.

 

هرگاه به شهر دوشنبه می آمد، به انتشارات سری می زد. او زنبور عسل‌پرور بود، هنری داشت. از عسل می می‌گرفت، یک شهد لذیذ و خوش طعم. باری به ما سر زد و پس از کلی حال و احوال پرسی شیشه‌ای از می عسلی را بالای میز گذاشت. از سعیدعلی معمور، قطبی کرام، حیرت شنبه زاده، رجب مردان، حاجی و د‌یگر و دیگران که همکاران ما بودند، پرسید. همه جمع آمدند. گویا در آن لحظه‌ها بهرام ماه بود و ما ستارگان در اطرافش. از خجند، از کار و  بار ایجادی ادیبان خجند تعریف می کرد، حال ما را می پرسید.

 

گفت: بیایید یک لحظه این دنیا پرغوغا را فراموش کنیم، با خواهشش در شیشه شراب را باز کردیم و خورش های که آورده بود را هم آورد. صحبتمان گرم و نرم، شیرین و عسلین می‌گشت.

 

در آخرین سفرش هم  به شهر دوشنبه، بهرام به انتشارات آمده بود. در اتاق من با بهرام خیلی نشستیم و صحبت کردیم. صحبت شیرین و گوارا، صحبت واپسین و آخرین.

 

او در خجند بود. از ما دور، ولی خیالمان راحت، که امروز یا فردا او باز به دوشنبه برمی‌گردد، به ما می پیوندد، با هم کار می‌کنیم.

 

ولی هیهات و دریغ، امیدمان خطا بود. اجل از پی گسستن رشته عمر بهرام فیروز افتاده و ما بی خیال. اجل و یا چه طوری می گویند، فلک كج رفتار را چه خیال است؟

 

همان روز دوشنبه، 26 سپتامبر سال 1994 زود به اداره آمده بودم. در اتاقم را باز کردم و جلوی پنجره ایستادم. رو به کوچه، رو به شاخ و جوانه های درختان، رو به آفتاب. رنگ‌های مایل به قرمز آفتاب بالای برگ‌های زعفرانی درختان می دویدند. منظره تیره‌ماه. برگ‌ها، نور‌های آفتاب رنگ د‌یگر گرفته اند. قطبی کرام، شاعر و فرهاد كریم‌اف، همکارم وارد اتاقم شدند. از روز‌های استراحت،که شنبه و یکشنبه استراحت کرده بودیم، از رویداد‌های خوش و ناخوش، از شنیده هایمان برای هم تعریف می کردیم. مثل همین روز‌ها آمده بودند، که خبر‌های ناخوش بیشتر می شندیم، آشفته می‌گشتیم...

 

سعیدعلی معمور در را باز کرد. تنها نبود، شاعر نرذالله طلا‌زاده همراهش بود.

 

— خبر دارید؟ سعیدعلی با دل پر‌اندوه ادامه داد: بهرام فیروز درگذشته‌است.

 

— بهرام فیروز فوت شده است؟! از شنیدن این خبر همگی گویا مات و حیران شده بودیم. توان حرف زدن نداشتیم. این چه خبری بود،که آن روز شنیدیم. صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. عبدالرحمان عبدالمنانف از اتفاقا نویسندگان از من پرسیدند:

 

بهرام درگذشته‌است، با افسوس تصدیق نمود خبر مرگ او را و فرمود،که برای هفته نامه «ادبیات و صنعت» مقاله‌ای بنویسم. آخر بهرام همکارمان بود.

 

راضی شدم و گوشی تلفن را گذاشتم.

 

بهرام فیروز درباره قصه و داستان هایم مقاله‌ها نوشته بود، از من حمایت و طرفداری می‌کرد، شخصی،که بار‌ها در زندگی یاری ام کرده است. اکنون روزی آمده،که من از مرگش بنویسم؟ مگر می شود قرضم را در روز‌های ماتم وی به جا بیارم؟ به خاطر می‌آوردم بهرام را، اکنون از او عکس های همراه گرفته شده و نامه ها و نوشته هایش به یادگار مانده است…

 

یک حکایت

 

چند روز بود که بهرام دست‌نویسی را در خانه می‌خواند. مهلت تحویل به چاپخانه گذشته است. مسئولین فنی نارضا بودند. حرف و حدیث تا به مدیر انتشارات، جناب آقای صابر خواجه‌یف رسید. ایشان مرا نزدشان خواندند. سفارش کردند که دست‌نویس باید دستکم تا بعد از ظهر به چاپخانه ارسال شود.

 

به خانه بهرام تلفن زدم. او را پیدا کردم. گفت،که همین الان به راه می‌افتد. ولی روز کوتاه پاییز غروب می‌شد و از بهرام خبری نبود. دوباره به خانه‌اش زنگ زدم. خیلی وقت پیش از خانه بیرون رفته است، پیاده نه، با ماشینش.

 

چه اتفاقی افتاده است؟ نگران شده بودم.

 

بهرام وقتی به انتشارات رسید که همه پشت میز کار را ترک و به خانه بر می گشتند. چهره‌اش پر‌تبسم.

 

— کرامت‌الله، به دهات شما رفته بودم، از تپه سمرقند آمدم. باور نمی كنید؟

 

* * *

 

از روی گفته بهرام واقعه این طور رخ داده ‌است.

 

سر راه می خواست وارد بازار شاه‌منصور شود، بهرام. ماشینش را جلوی در بازار می گذارد. از قسمت نان فروشان گذشت. می خواست میوه بگیرد. گلابی و به و انگور خرید. کیسه های پر از میوه در دست از بازار بیرون می شود. سمت ماشینش می آید. پیرمردی جلوی آن می ایستاد. یک پسرك و دختری همراهش بود. زنی هم با آنها همراه بود. خرید‌های زیادی داشتند. به نظر می آمد منتظر ماشین بودند.

 

بهرام در ماشینش را باز کرد. نگاهش به چشم پیرمرد نورانی افتاد.

 

بهرام به آنها سلام داد.

 

— سلام، پسر. حالت چطور است؟  چهره بهرام برای او آشنا می رسید، که با وی هم صحبت شد. این چنین اتفاقات برای بهرام زیاد روی داده است. تقریبا در هر قدم در راه‌، میادین و جا‌های شلوغ مردم وی را می‌شناسند، سلام می‌دهند. مخلصان  و طرفداران، آدمانی که او را دیده‌اند و یا در باره‌اش شنیده‌اند...

 

  بهرام پرسید:کجا می روید؟

 

— ما، پسرم، سمت کیلومتر نهم. شما احیانا به همان طرف‌ها روانه نیستید؟

 

— بیایید سوار شوید، شما را تا ایستگاه چاپخانه می رسانم.

 

— چقدر خوب می شود اگر این کار را انجام دهید، خدا خیرتان دهد. زن، پیرمرد کیسه های بزرگ بزرگی که جلویش گذاشته شده بود را برداشت و به همسرش داد: چرا وایستادی؟ مگر نفهمیدی؟ برادرم،  بهرام را باز او برادر گفت، صدا زدند، به ماشینم سوار شوید، می‌گویند. حرکت کن، زود باش، خدا بركتش دهد.  پیرمرد برای بهرام دعای نیک کرد و بار و بنش را در ماشین گذاشت. همه به ماشین سوار شدند.

 

—خب، ای پسر، رحمت به هفت پشتت، خدا خیرت بدهد، پیرمرد در ماشین نشسته با خودش حرف می‌زد: خیلی منتظر شدیم، ماشین نیست، اتوبوس دور نمی زند. بلاخره شد. پسر، پرسیدن عیب نیست، شما در چاپخانه کار می كنید؟ برای آن که مصاحبش سخن او را بشنود، بالای سر بهرام خم شد.

 

— نه، عموجان، من در انتشارات کار می‌کنم.

 

— شما نویسنده اید؟  غیرچشمداشت سوءال داد پیرمرد به بهرام و ادامه داد: اسم شریفتان چیست؟  چهره‌اتان ‌آشناست. ا‌گر اشتباه نکنم، شما را در جایی دیده ام.

 

— در تلویزیون، دختر پیرمرد،که در کنار مادرش نشسته بود، پچ پچ کرد.

 

— آری، در تلویزیون دیده بودیم. شما هم کتاب می نویسید؟  گویا چانه پیرمرد گرم شده بود.

 

—ای عموجان.

 

 پیرمرد لحظه‌ای خاموش شد و به فکر افتاد.

 

— نام شما بهرام فیروز نیست؟ ناگاه او نام بهرام را به زبان آورد.

 

بهرام به عقب، به صورت مخاطبش نگاه کرد. پیرمرد نورانی، در سرش کلاه چارگوش دخت فرغانه، ریش سفید مرتبش که به طرز زیبا قیچی زده شده بود، چشمانش می درخشیدند.

 

— شما کتاب می خوانید؟ گویا پیرمرد، نویسنده را متعجب کرده بود.

 

— هه (آری)، بهرام جان، کتاب، هم‌صحبت بی‌منت آدم، هم‌صحبت خوب، پیرمرد نام او را از ته دل به زبان آورده با وی حرف می‌زد.

 

پیرمرد خودش را به بهرام معرفی کرد: بابا داوود، از دهه تپه سمرقند، دهشان به شهر نزدیک است.

 

— نام دهتان تپه سمرقند است؟ به چه مناسبت این طور نامیده‌اند. تپه سمرقند می گویند؟

 

— شما بهرام جان، خودتان اصالتا کجایی هستید، بابا داوود پرسید.

 

— از سمرقند.

 

— یک روز، ا‌گر قسمت باشد، به طرف ما بیایید، به خانه، من برای شما از تاریخچه ی ده حکایت می‌کنم، ریشسفید‌ان را جمع می‌آورم، به معلمان می‌گویم، بعد، بابا داوود چند کتاب بهرام را به زبان آورد. علی‌الخصوص داستان «تو تنها نیستی»،که خیلی مورد علاقه ی پیرمرد گشته بود.

 

بابا داوود، پیرمرد خیرخواه و پاک دل، در چند لحظه در باره خودش، تا حدی از زندگی نامه اش، از دوره‌های بیکسی، از زمان شوروی، از روز‌های خوش و ناخوش و از سرنوشتش به بهرام نویسنده حکایت‌ها گفت.

 

به همین ترتیب، نه بهرام فیروز و نه مخاطب او نفهمیدند،که چه طور به ایستگاه چاپخانه رسیدند.

 

— بهرام جان، خوب، ما همین جا پیاده می شویم. اینجا ده ما است. بابا داوود با انگشت از پنجره ماشین به طرف کوه، به دهی که نمایان بود، اشاره کرد و به سخنش ادامه داد: یک روز تشریف بیارید، بگویید خانه بابا داوود کوجاست، همه می‌شناسند، به شما نشان می‌دهند. پیرمرد از بهرام خواهش نمود ماشین را نگه دارد. اما بهرام به او گوش نمی‌داد، سرعت ماشین کم نمی‌شد.

 

— چه کار می‌کنید، بهرام جان، بایستید، بابا داوود می خواست از ماشین پیاده شود.

 

بهرام با قاطعیت گفت: نه، عموجان، من شما را می رسانم، تا خانه‌اتان می برم.

 

— این کار را نكنید، بهرام جان، در ایستگاه پیاده می شویم، ماشین زیاد است.خوب نشد. شما را سرگردان کردیم، بد شد، نگه دارید. بابا داوود و همسرش در خجالت مانده بودند.

 

— اشکالی ندارد، عموجان،خانه‌اتان که دور نیست. ماشین از بزرگراه بیرون شد و رو به داخل دره می‌رفت. هر قدر مسافران او عذرخواهی نمودند و خواهش کردند،که سرگردان نشود، ماشین را نگه دارد که آنها پیاده می شوند، ولی بهرام، بابا داوود و اهل بیتش را در راه پیاده نکرد...

 

ساعت از سه گذشت. از چاپخانه دوباره در باره دست‌نویس پرسیدند.

 

خبری از بهرام نبود. از خانه‌شان هم فقط یک جواب می‌گفتند: «بهرام خیلی وقت پیش از خانه بیرون رفته...»

 

* * *

 

بهرام پوشه ی بزرگ دست‌نویس در زیر بغل، با چهره خندان در اتاقم را باز کرد.

 

— دیر کردم،كرامت الله؟

 

— بخدا، نگران شدیم، چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفته بودید؟

 

— طرف قشلاق‌(دهات)های شما. تپه سمرقند رفتم و آمدم. خانه بابا داوود، می شناسید؟

 

— آری، ایشان از آشنایان نزدیکم هستند.

 

— خودشان هم گفتند. انسان بسیار خوبی هستند، فرزندانشان هم با ادب هستند، همگی کتاب می خوانده‌اند. ما از مردم دور هستیم، اینچنین ریشسفیدان هم بوده‌اند. این آدم مانند یک اثر هستند. شما چرا در باره همین گونه انسان ها نمی نویسید؟ آدمان زحمت کش. بهرام پوشه را نگذاشته با شادی بابا داوود را تعریف می‌کرد و ایشان را تحسین می کرد. از آشنایی اش با بابا داوود حکایت نمود.

 

بابا داوود، پیر روشن ضمیر را می شناسم. به خانه‌اش هم رفت و آمد دارم. برای یک مرد چهل هنر کم است، او دارای کسب و هنر زیادی است. استاد است، در خانه‌اش جواز برقی بنیاد نموده‌است، آسیا دارد. فرزندانش هم هنرمند هستند، زندگی خوش و آسوده دارند. بابا داوود مرد مهمان نواز، سخاوتمند. البته، او انسان تحصیل کرده ای نیست. ولی می‌گویند ا‌گر بخواهد، هواپیما می‌سازد. در روز‌های کم‌سوادی مردم همین مرد باهنر در مجتمع کشاورزی سال‌های سال مهندس بوده‌است، بعد او در ده رئیس مجتمع کشاورزی هم بوده. همه برای حل مشکلات زیاد در حالت‌های درماندگی نزدش می‌آیند و از او، مصلحت و مشورت می‌خواهند. باغ‌هایی بنیاد کرده و درخت‌های بی‌حساب پرورش داده است این مرد. درباره تمام اینها برای بهرام گفتم. وی می خواست از زندگی و کار و زندگی بابای داوود بیشتر بفهمد و بداند.

 

خانه‌های زیبا، حیاط پردرخت بزرگ و وسیعش را توصیف می‌کرد. حیاطش در کنار دریاچه، بهاران پر‌آب می‌شود.

 

— من شگفت زده شدم، این قدر حیاطشان زیبا است. نهال‌ها، درخت و گل و بوته‌ها، چنان با نظام و  ترتیب نشانده شده‌اند، که از از زیباییشان همه انگشت به دهان می مانند، می‌گفت بهرام و گویا یک عالمی رنگین آشنا شده بود.

 

بعد از این آمد و رفت بهرام به ده تپه سمرقند، به خانه بابای داوود ادامه می‌یافت. همگان می دانستند، که بهرام سابقه پرورش زنبور عسل‌هم داشت. قوطی‌های زنبور عسلش را در کنار حیاط بابا داوود، زیر درختان سیب و انار‌ها گذاشته بود. علی‌الخصوص، بهرام بهاران، هنگام رویش گل و گیاهان، هنگام پوشیدن جامه سبزگون تل و تپه‌ها بیش‌تر به تپه سمرقند و به خانه بابا داوود رفت و آمد می کرد.

 

اکثر اوقات هنگامی که از ده به شهر برای کار می آمدم و یا بر می گشتم در راه  بهرام را می دیدم. از رو به رویم می آمد، به راننده می گفتم ماشین را نگه دارد. از ماشین پیاده می شدم، از کنار كشتزاران یا یونچه زاران سر راه قدم می زدیم. غروب آفتاب یا طلوع خورشید عالم آرا را تماشا می‌کردیم. او به خانه بابا داوود می‌رفت یا از آنجا برمی گشت.

 

چند روز پیش از ده به شهر می آمدیم، ‌آشنای قدیمی بابا داوود را دیدم. وی از مسجد ده بیرون آمده بود و سمت خانه‌اش می‌رفت. غروب بود، به نظر، در مسجد نماز عصرش را خوانده بود. آغوش به آغوش با هم احوال پرسی کردیم.

 

پرسید بابا داوود: كم پیدایید، برادر. این روزها در قشلاق زندگی نمی‌کنید آیا؟

 

— هه(آری)،  سر تکان دادم.

 

پیرمرد گفت: ای برادر. عجب زمانه ای شده است. و بعد از من پرسید: یک خبر بد شنیدم، راست است؟ باور نمی كنم، بخدا. ملا بهرام فوت كرده‌است؟

 

— بهرام از عالم درگذشت، با افسوس تصدیق نمودم.

 

  بهرام جان آدم بود، طلا بود، حیف شد، صد افسوس. بچه‌ها خبر آوردند. راست بوده‌است، وای، وای، حیف شد. كودكانم گریه کردند، «عمو بهرام» گفتند. خیلی بد شد، او جوان بود...

 

ما در کنار راه بهرام را به یاد می‌آوردیم و یاد می‌کردیم.

 

به سمت ماشین رفتم. در حالی که حواسم به بهرام و بابا داوود بود. عجب نیست که هنوز قوطی‌های زنبور‌عسل بهرام در خانه بابا داوود باشند. د‌یگر بهرام به سراغ آن‌ها نمی‌آید. باز بهار می‌آید، گل‌ها می رویند. من در راه ده با بهرام فیروز رو به رو نمی شوم.

 

گذشتند روز‌هایی،که وی در این عالم زیبا همراهمان بود ...

 

 

 

 كرامت الله میرزا،

 

نویسنده مردمی تاجیکستان، سال 1995

* زمان چنان زودگذر است، که حالا 40 سال تمام از آن ایام سپری شده است.

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 11 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri