گل نظر. جایزه ی اصل

 جایزهی  اصل

سال گذشته در تهران هفته فرهنگی تاجیکستان برگزار گردید،که در آن استاد جوره‌بیک مراد‌وف، خواننده ممتاز و معروف تاجیک، قربانعلی رحمان، خواننده و شاعران نامور ما حق‌نظر غایب، نورمحمد نیازی و چند تن نوازنده و کارمند تلویزیون تاجیک شرکت داشتند. من هم همراه آنها بودم.

 پس از انجام یکی از نمایش‌های فرهنگی بانوی جوانی با فرزندش با دسته گل ‌تر و تازه به نزدمان آمد. زن با گرمی و صمیمیتی با ما سلام و احوال پرسی کرد، تبریک خود را ابراز داشت.

— من مروارید هستم، دختر بهرام فیروز، او خودش را به ما معرفی کرد.

واقعا، من چرا او را نشناختم؟ ما سال‌ها با هم همسایه ایم، وی در جلوی چشم خودمان به کمال رسید، با همسایه‌ها در جشن عروسی اش شرکت کردیم. گذشت عمر همین است. گاهی اوقات چهره افراد به اندازه‌ای تغییر می‌یابد،که افراد بسیار نزدیک به هم یكد‌یگر را با دشواری می‌شناسند.

او سال‌هاست،که همراه شوهرش در ایران کار و زندگی می كند. فرزندانش نیز در همان جا تحصیل می کنند.

مروارید از پوشه ای که در دستش بود چند تا کتاب را بیرون آورد:

  این کتاب پدرم، «رخساره». در همین جا چاپش کردیم.

دختر بهرام فیروز کتاب پدرش را،که با کیفیت بسیار خوبیبه طبع رسیده بود، به هر کدام ما تقدیم کرد.

بعد از ظهر، وقتی به میهمان خانه برگشتیم، من دوباره قصه «رخساره» را ورق زدم و واقعه‌های چند سال پیش را به یاد آوردم.

***

منشی اتاق به اتاق را گشت و از ما خواست سریعا نزد سردبیر روزنامه برویم.

آن موقع روزنامه «كومسومول تاجیکستان» («جوانان تاجكستان»کنونی) در یک ساختمان یك طبقه در مقابل «چاپخانه اولین» قرار داشت. در این بنای وسیع همچنین روزنامه‌های «كومسومول تاجیکستان» (با زبان روسی)، «پیانیر(پیشاهنگ) تاجیکستان» و مجله «مشعل» فعالیت داشتند.

طبق مشاهده‌ها، هر وقت سردبیر ما را تعجیلی در دفتر كارش جمع می‌کرد، پی می‌بردیم واقعه‌ای روی داده‌است: یا در روزنامه اشتباهی روی داده‌است، یا کارمند روزنامه گناهی را مرتکب شده‌و یا از بالا، از کمیته مرکزی فرمایشی آمده‌است.

در چند لحظه همه جمع آمدند، از معاوینان سردبیر تا منشی او. سردبیر آشفته و خشمگین به نظر می رسید. وی به آرامی به تک تک ما نگاه کرد و با قهر پرسید:

  بهرام فیروز كجاست؟

منشی از جای برخاست و گفت «یک بار د‌یگر بهشون می‌گویم» و از در بیرون رفت. اما دیر نکرد، همراه بهرام برگشت.

  چی، ما به طور مخصوص منتظر شخص شما بشویم؟، سردبیر صدا بلند کرد.

  ببخشید، گفتگوی تلفنی داشتم، بهرام جواب داد و روی صندلی خالی نشست.

سردبیر ورق‌های روی میزش را دوباره نگاه کرد و با همان آهنگ عامرانه مجلس را آغاز بخشید.

  موضوع یک مسئله است. در باره اعمال ناشایسته کارمند ما، بهرام فیروز. نامه ی شکایتی آمده‌است. از کمیته مرکزی كومسومول سفارش شد آن را با جمع همکاران محاکمه کنیم و بهای سزاوار بدهیم.

نامه ی شکایتی از لنین‌آباد (خجند امروزه) آمده بود. مولف نوشته است بهرام فیروز چندی در انستیتو آموزگاری شهر لنین‌آباد معلمی کرد، آداب و اخلاق معلم شوروی را پایمال نمود، عاشق یکی از دانشجویانش شد. چنین کسی حق ندارد در روزنامه جوانان کار کند.

اتاق سردبیر را سکوت فرا گرفت. ما می‌دانستیم بهرام بعد از اینکه به شهر دوشنبه آمد در اتفاق آهنگ‌سازان و رادیوی تاجیکستان کار می‌کرد. بعداً به اداره «كومسومول تاجیکستان» آمد. نام شاعری اش به اندازه ی شهرت شاعری لایق شیرعلی، شاه مظفر یادگاری، غایب صفرزاده و حبیب الله فیض الله، شاعران مطرح روزگارمعروف گشته بود. شعر‌هایش را مخصوصا جوانان می پسندیدند و از حفظ می‌دانستند. مجموعه اولین شعر‌هایش «راز‌های مهتاب شب»، که همان شب و روز، یعنی سال 1967 به چاپ رسیده بود، مورد علاقه ی عاشقان شعر گشته بود و دست به دست می گشت. حتی شعر «سایه» ی بهرام در یکی از مجله‌های بانفوذ ایران چاپ شده بود،که در آن سال‌ها چنین واقعه ای مانند افسانه بود: «دوستم، سایه مشو!».

اما در مجلس محاکمه کسی لب نگشاد. سردبیر سکوت را شكست:

  کسی،که در تعلم گاه جوانان(منظور دانشگاه است) بی‌ادبی کرده باشد، نمی تواند در روزنامه جوانان کار کند.

ناگاه بهرام هیجان زده شد:

  کدام بی ادبی؟ آیا شما می‌دانید،که ادب چیست؟

  دهانتان را ببندید!، سردبیر داد زد.

من،که تازه در روزنامه به کار آمده بودم و هنوز روحیه کارگاه را درست نمی‌دانستم، از جا برخاستم و  گفتم:

— مگر عاشق شدن بی ادبی است؟ شاعر گفته‌است: «بدنامی عشق نامداریست!»

به وجاهت سردبیر نگاه کردم و ترسیدم: گویا دو چشمش از حدقه بیرون زده بودند!

  بشین سر جایت! طاقت نکرد سردبیر. شاعر چنین گفته‌است، چنان گفته‌است! به درخواست کمیته مرکزی جواب بدهید.

بهرام از جا برخاست:

  هه (آری)، دوست داشتم و با او ازدواج کردم، صاحب‌فرزند هم هستیم. این جا گناه كجاست؟

سردبیر کوتاه نیامد:

  گناه همین است،که دانشجوی خود را دوست داشتید.

  چه ایرادی دارد؟ ،بابا رسول زاده، همکار ما وارد بحث شد.

سردبیر با قهر گفت:

  مشکل آنجاست،که بهرام فیروز با ما کار می‌کند، همکاران روزنامه را بدنام می‌کند.

بهرام بار د‌یگر از جا برخاست:

  ا‌گر من جمع را بدنام کرده باشم، یک لحظه این جا نمی مانم.

در را باز کرد و  بیرون رفت.

***

همان سال‌ها در کانون نویسندگان شورای ترغیب ادبیات فعالیت داشت (به گمانم، الان هم باشد، اما فعالیتش محدود است) و زود زود گروه شاعر و نویسندگان را به نواحی و شهرستان ها روانه می‌کرد.

در یکی از سفر‌ها من و بهرام مهمان دانشجویان آموزشگاه شهر قرغان‌تپه بودیم.

دختری از جا برخاست و به بهرام گفت:

  من قصه «رخساره» ی شما را خواندم. آیا واقعه‌های به تصویر کشیده در کتاب حقیقت دارند؟

بهرام گفت:

— آری. این سرگذشت عاشقی خود من است. من در جوانی عاشق دختری بودم،که امروز همسر من و مادر فرزندان من است.

بهرام به شوق آمده بود، چشمانش می درخشیدند، مو‌های سیاه پرپشتش در بالای ابروان پهنش پریشان می‌شدند.گاه گاه با انگشتانش مو‌هایش را  مرتب می کرد.

  آیا شما نام نقاش گرجی، نیکو پیروسمنی را شندید؟ نه؟ سرود مشهور اله پوگاچیوا، خواننده معروف روسی «میلیون میلیون الیخ راز» (آهنگ معروف "میلیون میلیون گل های ارغوانی") را به یاد دارید؟

دانشجویان همه با یک آواز گفتند:«آره!».

بهرام شاد شد.

  این همان نقاش فقیری بوده‌است که در زادروز محبوبش نتوانست هدیه ای بخرد، رنگ و قلم مویش را گرفت و در دیوار‌های کوچه یارش گل‌های ارغوانی كشیده‌است! ببینید محبت تا چه اندازه است!

  شما چه كردید؟ ناگهان دختری پرسید.

  من در تولد دلبرم دسته گل های زیادی خریدم و کوچه شان را گلپوش کردم. همان گونه که در «رخساره» آورده ام!

***

بهرام در بخش نقد و بررسی ادبی مجله «صدای شرق» کار می‌کرد و مرا پیوسته تشویق می نمود به نقد ادبی مشغول شوم. تقریظ ‌هایی که من به قصه «شنیل»، اثر ساربان، نویسنده تاجیک، قصه عباد فیض الله «دور از فرانت(جبهه)» و کتاب ترجمه شعر‌های عدم متسكیوچ (ترجمه قطبی کرام) نوشته بودم و آن‌ها در «صدای شرق» چاپ شدند، ثمره هدایت بهرام بودند.

باری بهرام را مشوش دیدم.

  چه شده؟، پرسیدم من.

—اوه! نزدیک بود من در شهرستان شما شهید شوم.

بعد، او تعریف کرد،که در قسمت ورودی ده تكفان (در شهرستان عینی) ماشین «موسكویچ» ش  به ماشین بارکش برخورد کرده ‌است. خدا را شکر،که زن و فرزندانش آسیب جدی ندیده‌اند. خودش کمی ضربه خورده‌است. (باید ذکر کنم،که چند سال بعد اتفاقا در همین جا «ولگا» ی استاد لایق هم دچار آسیب دیدگی شد.)

او گفت: کاری که باید می شد، شد، اما من از درست کار نکردن و خسیسی ناظران راه به شدت ناراحت شدم.

  موضوع برای نوشتن آماده.

  از کجا می دانی،که من الان در حال نوشتن چیزی هستم؟

  می‌دانم. چونکه شما مثل بعضی نویسنده‌ها سوژه را با زور سر هم نمی کنید، بلکه آن را از حیات می گیرید، زنده، گویا و روشن می‌نویسید.

واقعا، بعد از چندی قصه «تار و پود» ی بهرام به میان آمد و از بیان ناظران راه، بدخواهانی هم پیدا کرد، که این حکایت د‌یگری است.

در باره این قصه استاد محمدجان شكوری بخارایی سال‌ها بعد نوشته بودند:

«مسئله مسئولیت‌شناسی شخص و جامعه در «تار و پود»… رنگ دیگر گرفت و تکمیل یافت. نویسنده اکنون برای پدیده‌های ناشایست، بی ادبی، خودسری، بی‌معنویتی نه فقط خود آن‌هایی را،که این خصلت‌ها از آن‌ها سر زده‌است، نه تنها هر شخص جداگانه یا یک گروه مردمی را،که این رسوایی‌ها را دیده و با این حال، چشم پوشی می کنند،گنهکار می‌داند، بلکه مسأله جواب‌گری مخصوص مسئولان رسمی را پیش گرفته‌است».

من بسیاری از داستان و قصه‌ها و رمان «غفلت زدگان» ی  او را خوانده ام. بسیار مقاله‌های عمیق اجتماعی او را به یاد دارم. همین بهای استاد شكوری برای تمام آثار بهرام خاص است. وی ادیب یك سخن و  یكرو بود، در زندگی و در کار هم چنین رفتار می‌کرد.

باری تلفنی مرا به خانه‌اش دعوت نمود. در روی میز او مسوده کتاب بچگانه من، «سه كلوچه تنوری» قرار داشت. بهرام از من ایراد گرفت و در باره چگونگی ادبیات کودک سخن به میان آورد،که تا هنوز از یادم نرفته‌است. من ابتدا رنجیده خاطر شدم. به خانه آمدم و چند روز فکر کردم و دریافتم،که ایراد‌های او درستند. وی به عنوان سردبیر انتشارات «ادیب» نمی‌توانست،که به مجموعه من سرسری نظر کند. وجدانش اجازه نمی داد.

«سه كلوچه تنوری» ی من با کیفیت و مضمون خوب به چاپ رسید و در سال 1994 به خاطر این مجموعه سزاوار جایزه دولتی ادبی رودکی شدم.

***

در یک روز بارانی بهاری از ساختمان سابق اتحادیه نویسندگان (حالا این جا خدمات روادید و شناسنامه دهی وزارت امور خارجی جمهوری قرار دارد) بیرون آمده و می خواستیم به جایی برویم،که از مقابل استاد میرسعید میرشکر آمدند. بعد از سلام و احوال پرسی به بهرام گفتند:

  در «صدای شرق» داستان کوتاهت را خواندم. استعداد خوبی داری. ا‌گر جد‌ی تر مشغول شوی، کامیاب خواهی شد. به ترسون‌زاده هم گفتم.

بهرام به استاد اظهار سپاس کرد و وقتی که دور‌تر رفتیم، گفت:

  حکایت «بابا» ی من برای خیلی ها معقول شده‌است. به من می‌گویند،که به نثر‌نویسی مشغول شوم.

من با شوخی گفتم:

— بگویید چهارچوب نظم محدود است.

— واقعاً، نثر چیز کاملا دیگری است. هرچند دلم به شعر میل دارد، می‌خواهم بیش‌تر به نثر مشغول شوم،  بهرام اندیشمندانه گفت.

سخنان استاد میرشکر پیغمبرانه بوده اند. بهرام جدی به نثر دل بست و به ما حکایت های دل‌نشین، قصه‌های «رخساره»، «تار و پود»، «تو تنها نیستی»، «ستاره دنباله دار»، «ترمه(بهمن)»، «ا‌گر وی مرد می بود» و غیره را اهدا نمود.

بعضی داستان و قصه‌های نویسنده به زبان‌های د‌یگر ترجمه شده‌اند و  بهرام از این خصوص با افتخار سخن می راند.

باید ذکر کنم،که بهرام به شعر هم بی‌وفایی نکرد، تا پایان عمر کوتاهش پیوسته شعر می‌گفت و خوب می‌گفت. اما جای و منزلت شایسته ادبی خود را توسط نثر پیدا کرد.

سال 1991، وقتی که به من جایزه استاد ترسون‌زاده و به بهرام جایزه استاد عینی را دادند، ما اولین برندگان این جایزه‌های تازه تاسیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان بودیم.

بهرام در خانه‌اش مهمانی آراست و من هم به تبریک او رفتم. ازبسکه تأخیر کرده بودم، آخرین مهمان ضیافتش به نظر می آمدم.

  حالا جوایز بالا‌تر و شایسته‌تر شما در پیش، هنگام مبارک‌باد به او گفتم.

  من برای جایزه نمی نویسم، گفت او. محبت خوانندگان جایزه بزرگ هر ادیب است.

او حق است. این جایزه اصل، یعنی محبت خواننده، بهرام فیروز را زنده نگاه خواهد داشت.

 

گل نظر،

 شاعر مردمی تاجیکستان، اکتبر  سال 2009

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 3 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri