داداجان رجبي . قلمکش سحرنگار

 قلمکش سحرنگار

این قلمكش سحرنگار را من از ایام تحصیل در دانشکده دولتی آموزگاری به نام كر‌اف (فعلاً دانشگاه دولتی خجند به نام آکادمسین باباجان غفوروف) می شناسم، احترام می کنم و تا زنده هستم، یاد نیكش را پاس می‌دارم.

 وی آن سالها جوان خیلی پر‌انرژی، تلاشگر، فاشگو و جسور بود، اما زمام فروتنی و تواضع را  هرگز از دست نمی‌داد. اگر دل نازکش را نیازاری، همیشه آماده بود جانش را برایتان قربان کند. آوازش حلیم به گوش می‌رسید. خیلی اندک تبسم می‌کرد، اما به هیچ وجه نمی توانست تبسم ساخته بسازد و از ته دل می خندید. سخنش را، خواه تلخ باشد و خواه شیرین، ابتدا از غربال عقل و اندیشه می گذراند، سپس به زبان می‌آورد. از کار و بار، نشست و برخاست و نهاد و ذاتش می شد فهمید،که هم در مدرسه دیده‌است و هم کوی میكده، یعنی از بد و نیک جهان آگهی داشت. وقتی حرف می‌زد، برای دلیل سخن نه فقط از رودکی و  فردوسی، حافظ و سعدی، خیام و مولانای رومی و یا عینی و لاهوتی و ترسون‌زاده، بلکه بیش‌تر از آثار فلاسفه و كمیاگران و ریاضیدان‌های جهان مثال و اقتباس‌می‌آورد. این به آن دلیل بود،که دوست عزیز من، بهرام فیروز آن گونه کتاب خوانده، معنی اش را هضم کرده‌است،که قابل توصیف نیست.

 

در دانشکده تاریخ و فلولوژی من در سال چهارم و بهرام در سال سوم تحصیل می‌کردیم،که در محفل «ادیبان جوان» دست دوستی برای هم دراز کرده ایم. بهرام آن وقت شعر و بنده داستان می نوشتم. همین که نوشته هایمان از الک محفل می گذشت، با هم نزد استاد رحیم جلیل می‌رفتیم. استاد نخستین شعر بهرام را بدون هیچ تحریر و ویرایشی، حتی هر نقطه و ویرگولش راقبول داشتند. دیری نگذشت آن شعر در صفحه «لنین‌آباد ادبی»، روزنامه ولایتی «حقیقت لنین‌آباد» در کنار داستان بنده، «ماه نساء شمایید؟» به طبع رسید. به همین ترتیب موج سرنوشت، بدون هیچ تدبیری، من و بهرام را به یک سمت می كشاند. بعد از ختم دانشکده بنده به عنوان آموزگار زبان ادبی تاجیک و بهرام بعد یک سال پایان وظیفه آموزگاری ادبیات کلاسیکی در همان آموزشگاه برای کار ماندیم (از سال 1961 تا سال 1963-64).

 

ماه آگوست سال 1963 مرا برای کار به روزنامه «كومسومول تاجیکستان» (مدیر بخش تبلیغات) دعوت کردند (شخصاً خود سردبیر آن زمان «كومسومول تاجیکستان»، استاد متیع الله نجم الدینوف)، بهرام فیروز بعد یک سال (1964) از پی کار به شهر دوشنبه آمد. همان روز، دو ساعت قبل از آمدن بهرام فیروز با رئیس اتحادیه آهنگ‌سازان تاجیکستان، دوست قدیمی ام آقای شراف الدین سیف‌الدینوف دیدار کردم، که برای اتحادیه آن‌ها یک شاعر و مشاور لازم بود است، تا در انتخاب متن سرود و اپرا و آهنگ ها به آهنگ سازان دست مدد دراز کند. ا‌گر شاعر خوب باشد، آهنگ سازان به شعر شاعر و مشاور هم می توانند آهنگ سازند. بهرام تا این خواهش رئیس اتحادیه آهنگ سازان را از من شنید، راحت از جایش برخاست:

 

— دداجان، به آقای شراف الدین سیف‌الدینوف زنگ بزنید. ا‌گر هنوز کسی را انتخاب نکرده باشند، من حاضرم، که در آن جا کار کنم.

 

بهرام فیروز به عنوان شاعر و مشاور در اتحادیه آهنگ‌سازان تاجیکستان کار می‌کرد و دسته دسته شعر‌هایش صفحات «كومسومول تاجیكستان»، «تاجیکستان سویتی»، «گزیته ی(روزنامه) معلمان» را می آراستند. از آن شعر‌ها استاد میرزا ترسون‌زاده هم آگاهی پیدا کرده‌اند،که با توصیه شخصی رئیس اتحادیه نویسندگان تاجیکستان دیری نگذشت که بهرام فیروز برای کار به عنوان مدیر بخش مجله «صدای شرق»،  نشریه کانون نویسندگان تاجیکستان دعوت شد ...

 

هنگام کار در مجله در رشته نثر نیز توانش را آزمود. نخستین داستان کوتاه بهرام فیروز، «بابا» ابتدا در مجله «صدای شرق»، سپس به زبان روسی در مجله «پامیر» چاپ شد. بعدا به زبان چکی، آلمانی و ژاپنی ترجمه گردید و تقریبا نصف جهان را فرا گرفت ...

 

برای تصور کامل از شرح حال و فعالیت پر‌برکت ادبی بهرام فیروز به دانشنامه ملت ما «اینسكلوپیدیه سویتی تاجیک» نگاه می کنیم،که آن جا در جلد 7، صفحه 1661 آمده است:

 

«فیروز  بهرام باباییوچ (تولد 1 نوامبر سال 1939، شهرستان نورعطای ولایت سمرقند)، نویسنده سویتی تاجیک. از خانواده ی معلم. بعد از اتمام دانشکده آموزگای استان لینین آباد در همین دانشکده معلم کرسی ادبیات تاجیک بود. سال‌های 1964-68 ،1964 - 68، 71 - 78 در كمیته دولتی جمهوری تاجیکستان در تلویزیون و رادیو کار کرد و مدیر بخش مجله «صدای شرق» (1969)، مدیر بخش ادبیات کودک و نوجوان انتشارات «معارف» (1978-80)،  مدیر بخش ادبیات روزنامه «مدنیت تاجیکستان» (1980) بود. از سال 1981 مدیر انتشارات «معارف» بود. فعالیت ادبی اش از سال 1960 با شعر آغاز شد و با نام «راز‌های مهتابشب» (1967) و «سلسله» (1973) مجموعه اشعارش به چاپ رسید. در شعر‌هایش به مسأله‌های اخلاق اجتماعی، سیمای معنوی انسان اهمیت داده‌است. سال 1972 به نثر پرداخت. مسأله اساسی نثرش تشکل شخصیت جوانان و عامل‌های اجتماعی آن می‌باشد. مولف مجموعه‌های «پی ستاره» (1976)، «گنج در ویرانه» (1977)، داستان «رخساره» (1978)، کتاب داستان و حکایات «تو تنها نیستی» (1980)، مجموعه حكایات «حقیقت تلخ» (1981).

 

برخی از اشعار و حکایاتش به زبان کشور های برادر، روسی، ارمنی، لتوانی، مالدوی، ازبکی و غیره‌همچنین در ایران و جمهوری چک چاپ شده‌است. دو کتاب داستان و حکایت او به زبان روسی از چاپ بیرون آمده اند. («تو تنها نیستی»، مسكو، 1982، « اگر وی مرد می بود»، دوشنبه،1991). از سال 1971 عضو کانون نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی است».

 

در این شرح حال مختصر بهرام فیروز کتاب هایی چون «از عرش تا فرش» (1983، داستان و حکایات)، «تفت دل» (شعر‌ها ،1984)، «پیش از شب عروسی» (حکایات و داستان‌ها،1989)، «ا‌گر وی مرد می بود» (کتاب داستان‌ها ،1987)، «صحنه گردان» (مقاله و نوشته های اجتماعی،1993 ) ذکر نشده‌اند.

 

بهرام فیروز با کتابی به استقبال جشن 50 سالگی خویش رفت،که شامل 50 داستان نو و تازه بود.

 

در بایگانی شخصی او هنوز آن قدر شعر، آن قدر داستان و رمان‌هایی محفوظند،که روی چاپ را ندیده‌اند و رمان «غفلت زدگان» یکی از آن‌ها می‌باشد.

 

ما اثر‌های بهرام فیروز را هرچه بیش‌تر چاپ کنیم و در دسترس علاقمندان ادب قرار دهیم، روح او همان قدر شاد می‌گردد.

 

 

 

  داداجان رجبي،

نویسنده، سال 1999

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 16 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri