لطافت. سخن گستر

 سخن گستر

اول بهار سال1980 در کمیته صدا و سیمای تاجیکستان، در اداره برنامه‌های سیاسی کار می‌کردم. دبیر مجله بانوان «فیروزه» بودم. در گوشه «غنچه ی گل»، برنامه مذکور شعر‌های شاعر مردمی تاجیکستان گل‌چهره سلیمانی را جای دادم و ایشان را برای ضبط صدایشان به استودیو دعوت نمودم…

 اما سالی قبل یک تعداد شعر‌های خودم را به گل‌چهره سلیمانی داده بودم، تا در فرصت مناسب، مطالعه کنند. به راستی هنگام رودررویی و صحبت با بزرگانی، مثل امین جان شکوهی، عبید رجب و گل‌چهره سلیمانی، شاعران پیشکسوت کشور برایم مشکل بود و احساس خجالت می کردم.گل‌چهره سلیمانی زود زود نزد خانم عنایت رستم آوا، سردبیر برنامه‌های ادبی صدا می‌آمدند و هنگام کار در این بخش از صحبت‌هایشان بهرمند می شدم…

 گلچهره خانم آرام و خاموش دفتر شعر هایم را در دست داشتند و با ایمای «پسند است» سر تکان داده و آن را داخل کیف دستیشان گذاشتند…

 چند بار دیگر همدیگر را دیدیم ولی من از پرسیدن طفره می‌رفتم. نهایت در انتهای ضبط، هنگام بدرقه، جرئت کردم و پرسیدم:

 استاد… همان یک دفتری… شعر‌های صرف شاگردانه… شاید، بیهوده وقت گران بهای شما را گرفته باشم؟!

 — شعرها؟! آ،مگر شما نزد بهرام نرفتید؟

 من چیزی نفهمیدم و سوال‌آمیز به استاد نگریستم. در پاسخ تعجب من لحظه‌ای توقف کردند.

 — بهرام را می شناسید؟

 — خودشان را نه اما، کتاب‌هایشان را خوانده‌ام…

 — من شعر‌ها را همان شب و روز خواندم. بعد به همسایه امان، عبدالملك بهاری دادم،که نظرشان را بگویند. بهاری شعر‌ها را خوانده و تمامش را به دست بهرام داده‌اند. باید چاپ شود…

 قلبم به شدت به تپش درآمد «آ، چطور؟ شعر‌هایی،كه… از چاپشان شرم می‌کردم. ایراد سخت و  مصلحت‌های استاد را انتظار بودم. مگر می شود آن را عبدالملك بهاری هم خوانده باشند و…آن هم برای چاپ به…».

 گل‌چهره سلیمانی نگاه و هیجان باطنی مرا با رموز پی بردند،که با تاکید خیر و خوش كردند:

 او انسان خوبی است. حتماً بهرام را ببینید…

 من تا چند لحظه مات و مبهوت ماندم و بعد از پشت سر نگاهشان می کردم.

 آن روز درک کردم،که زندگی را چنین انسان‌های با‌فضیلت و نیك بین با همه ی زیبایی اش در نظر جلوه‌گر می كرده‌اند. اعتماد ما را به موجودیت حقیقت زیبا، پاکی و مهر انسان جلب می داشته‌اند. امید ما به فردا روشن بود. از جمله، تلاش زیاد و قدم استوار به راه پرمشقت ایجاد اثر…

 به همین ترتیب، هفته‌ای گذشت. آغاز هفته نو برنامه را سریعتر آماده کردم و به دنبال بهرام فیروز رفتم.

 ایشان در انتشارات دولتی «معارف»، که در کیلومتر هفتم پایتخت قرار داشت، به عنوان مدیر شعبه ادبیات کودک و نوجوان کار می‌کردند.

 عجیب بود،که بهرام فیروز مرا زود شناخت. هنگامی که از در وارد شدم، از جا برخاسته و با تبسم به سلام من پاسخ داد:

 بفرمایید، بنشینید، لطافت بانو. خیلی خوب شد، که خودتان آمدید. می خواستم همین روزها به شما زنگ بزنم…

 من همان طور ایستاده بودم و نمی‌دانستم سخن را  از کجا شروع کنم.

 — گل‌چهره سلیمانی گفتند، كه… استاد عبدالملك بهاری شعر‌های مرا به شما…

 — بله. درست است. شما اول بنشینید، به صندلی مقابل اشاره کردند ایشان. الان همه چیز را توضیح می دهم.

 بهرام فیروز خم شده و از قوطی پایان میز چند بسته‌ای را بیرون آوردند و جلوی خود گذاشتند. از میانشان پاکتی را جدا کرده و آن را باز کردند.

 — بفرمایید، این شعر‌ها هستند. مطلب مهم این است که با توصیه گل‌چهره سلیمانی و عبدالملك بهاری ما آن را به برنامه ی چاپ کتاب‌های انتشارات داخل کردیم. از این به بعد زحمت شماست… ببینیم، که چگونه برای کودکان شعر می نویسسید. زبان و دنیای کودک را هر کسی نمی فهمد…

 سپس بهرام فیروز یکی یکی شعر‌های مرا ورق زدند، از ایراد و بعضی تذکرات دو استاد مفصل سخن  گفتند و افزودند: بعضی شعر‌ها نیاز به اصلاح دارند. باید بازبینی کنم. در ضمن این شعر‌ها برای مجموعه کم هستند و باید شعر‌های جدید اضافه کرد.

 — بدون عجله یک كتابچه خوب آماده كنید. باشه؟

 — سعی می‌کنم.

 سخن نیک بال پرواز دارد. مخصوصا، ا‌گر آن را از زبان کسی بشنوی،که مردم باورش دارند و دوستش ‌دارند. با سخن درد‌های زندگی را می توان درمان بخشید. با نوشته و آثارش مهمان عزیز هر خاندان است. میان خوانندگان پر شمارش محبوبیت دارد. و یک سخن نیک به سان چشمه زلالی باشد، که عمری زمین اعتقاد و آرزو‌های انسان را شاداب سازد.

 ممنون و با خیال راحت از پی کار شدم. پس از سه ماه کتاب را به انتشارات تحویل دادم. نام کتاب را استاد بهرام فیروز انتخاب کردند.

 — لاله‌عروسك، مژده رسان و قاصد بهار است. تبریک به بهار ایجاد اثر شما، بهرام فیروز برایم آرزوی موفقیت کرد.

 پایان سال نخستین کتاب شعر‌های من با نام «لاله عروسك» نشر شد.

 بعد مرا برای کار به مجله کودک و نوجوان جمهوری، «مشعل» دعوت نمودند،که تا امروز سردبیر این مجله (الان «استقبال» نام دارد) هستم.

 روزی استاد بهرام فیروز زنگ زده خواهش کردند،که در اولین وقت به انتشارات بروم.

 — من چند داستان و نوشته هایتان را خواندم. خوشم آمد، زود به اصل مطلب رسیدند. بسیار روان، ساده و صمیمی می‌نویسید. شما می‌دانید که می توانید مترجم خوبی بشوید.

 آن زمان در «مشعل» چند داستان و افسانه‌های کوچکی را از انگلیسی و روسی ترجمه کرده بودم.

 — تشکر. خیلی زیاد لطف كردید، استاد، خجالتم می دهید.– مترجمی هنر هر کسی نیست…

 — می‌دانم، استاد كوتاه گفتند. برای همین قصد دارم به شما ترجمه پیشنهاد کنم. چی گفتید؟

 در وضعیت بدی مانده بودم. نه می‌توانستم «بله» بگویم و نه «نه». آیا می توانم از پسش بر بیایم؟ رد کردن، وقتی که به تو باور می‌کنند، خوب نیست.

 حالت من از چشم استاد پنهان نماند.

 — در ابتدا یک قصه کوتاه از اینا راود، «سیپسیك» را ترجمه می‌کنید، كتاب کوچک رنگی‌ای را به طرف من دراز کردند.

 كتاب را گرفتم و به بهانه تماشا خیلی فکر کردم.

 «اینا راود، نویسنده مردمی استونی، دنیا او را می شناسد. یکدفعه ترجمه كردن از بزرگان … آیا؟..»

 — فکرش را نکنید. شما می توانید… به خوبی از عهده اش بر می آیید!

 استاد با خوش حالی تبسم کردند.

 — خواهید دید که خیلی هم خوب می شود.

 چقدر استاد بهرام فیروز مثبت اندیش و خوش پندار بودند،که این فضیلت انسان‌های بزرگ است.

 بی‌شک کار ترجمه، زحمت طاقت فرسایی داشت. ترجمه هم مانند ایجاد اثر است. طراوت، فصاحت، زیبای سخن مولف را باید نگه داشت. معنی را در آینه سخن باید نشان داد، نه کم و نه زیاد.

 در پایان چند شب بی‌خوابی در نهایت «سیپسیك» را از زبان روسی به تاجیکی ترجمه کردم. زیر و رو  و  پخته و  تحریر شد، به هر حال تصمیم گرفتم، پیش از چاپ دستخط را پیش استاد ببریم، تا خودشان اول یک بار بخوانند.

 استاد با خوش حالی گفتند: کار خوبی کردید که دست‌نویس آن را آوردید. دست خط زیبایی دارید. من حتماً آن را خواهم خواند بعدا خبرش را می‌دهم.

 روز‌ها سپری می شدند و از زنگ استاد خبری نبود. جرئت تماس گرفتن را  نمی‌کردم. چند ماه  گذشت.

 «خوششان نیامد»، می اندیشدم هر لحظه این ترجمه به یادم بیاید.

 روزی پس از ضبط برنامه وارد اتاق کار شدم و دیدم که استاد با  همکارانم احمدجان منصور‌وف، بوری اکراموف و ناتالیا لیوینا صحبت گرم دارند.

 همکاران با یک آواز گفتند: بفرمایید، خودشان آمدند.

 با حال و احوال‌پرسی قلبم به تپش در آمد.

 «مبادا سخن از ترجمه من باز شود و… كاشكی،كاشكی قبول نمی کردم»،– خود را در دل سرزنش می‌کردم.

 — برای ضبط به شعبه ادبی آمده بودم،گفتم سر راهم شما را هم ببینم. د‌یگر نیامدید…

 «خدا خدا می کردم. الان همه می فهمند،که من چه مترجم بی‌هنری بوده ام…»

 —از صمیم قلب به شما تبریک می گویم!– استاد دو نسخه کتاب را به طرفم دراز نمودند.

 با تعجب به من نگاه کردند و افزودند:

 بفرمایید، بگیرید! «سیپسیك» ی شما است. همین روز‌ها به حساب داری بروید، دست مزدتان را می دهند…

 بعدها فهمیدم،که همچنین انسان‌های خیرخواه و دوراندیش،آن‌هایی،که در حقیقت، پس از مرگ خود در ضمیر دل‌ها نام نیک و یاد نیک باقی می‌گذارند، خیلی کم به دنیا می آیند. انسان‌های پاك ضمیر و پاك اندیشی،که شبیه باران تازه بهاری هوای هستی را از گرد حسد و غبار كینه و بخل پاک می‌سازند. بویژه،که خداوند به آن‌ها جادوی سخن و مغز اندیشه داده باشد.

 و این همه چون گوهر اثبات این افکار در اثر‌های مشهور استاد بهرام فیروز: «تو تنها نیستی»، «غفلت زدگان»، «رخساره»، «معلم سختگیر»، «قبل از شب عروسی»، حکایات دل‌پذیر «بابا»، «پسرك و بزغاله»، «حقیقت تلخ»، «مادر رنجبر من» و غیره فرو ریخته‌اند.

 تا امروز دست‌نویس ترجمه «سیپسیك» در دست من است،که در حاشیه بعضی صفحات آن استاد خیلی آ‌زاده و محتاطانه اصلاحات خود را نوشته‌اند. چنین برخورد و دلسوزی هر تازه قلم را  تشویق می‌ساخت، تا به راه ایجاد اثر با اطمینان قدم بگذارد.

 بعداً اثر دوم اینا راود، «دوربین فیلم برداری،که می‌خواست همه چیز را بداند» که چاپ شد، آن را نیز با توصیه استاد من ترجمه کردم. سپس استاد پیشنهاد کردند اثر حجیم اینا راود،«بشقاب های پرنده» را  ترجمه نمایم. با خوشی پذیرفتم.

 ولی… حادثه‌ای پیش آمد و به دلیل درگیری ها و مشکلات کار ترجمه را فراموش كردم…

 …در یک خانه ی کوچک زندگی می کردیم. در این خانه تاریخی،که به اداره رادیو تعلق داشت، زمانی وفا نظروف، نقاش معروف تاجیک، سپس گلچهره سلیمانی هم اقامت کرده‌اند. هنگام تعمیر مجبور شدیم اثاث خود را به راهرو ببریم. دو جعبه ی بزرگ کتاب و جزوه و دست‌نویس‌ها را نیز بیرون آوردیم. چون رنگ فرش خانه هنوز خشک نشده بود، قرار شد، تا صبح منتظر بمانیم. صبح همه چیز را پیدا کردیم، به جز آن دو جعبه بزرگ كتابها…دست نویس و  کتاب «بشقاب های پرنده» نیز در آن بودند.

 و نهایتا استاد بهرام فیروز نفهمیدند،که چرا این اثر ترجمه من این قدر «طول» کشید و چرا د‌یگر این کار را ادامه ندادم.

 افسوس، گفتند استاد، باری در صحبت کوتاهی،که تصادف رو به رو شدیم و از بهانه ای که آوردم گله کردند.

 کار و بار زندگی تمامی ندارد. نباید این کار را از دست بدهی. ترجمانی هنر والا و پر‌افتخاری است.

 بعد مرا شادروان موجوده حکیم آوا به اداره مجله «مشعل» به کار دعوت نمودند،که سالی مدیر مسئول و بعد از آن سردبیر مجله بودم. و تا امروز هم این زحمت به دوش من است و تنها نام مجله به «استقبال» تغییر یافته است.

 انتشارات «عرفان» و «معارف» نیز از جای قبلی جا به جا شدند و از قضا همسایه شدیم. استاد بهرام فیروز را همیشه با طبع بالیده و اوقات خوش می دیدم. همیشه به گرمی احوال‌پرسی می‌کردند، حتماً از خانواده، فرزندان و کار و نوشته های جدید می پرسیدند.

 باری برای گرفتن شماره تازه مجله «مشعل» به نزد من آمدند. چند نفر همکاران سر مسأله‌ای بحث داشتیم. استاد با چهره خندان وارد شدند و با عذرخواهی پرسیدند،که مزاحم نمی شوند.

 همگان با خوشنودی استاد را وارد جمع کردیم. و بحث ما گویا جوششی نو پیدا كرد… استاد در هیچ جمعی بیگانه نبودند. به خوبی به یاد دارم، انتهای این بحث به علم فال بینی ختم شد. استاد گفتند،که اطلاعاتی از این علم دارند، حتی متخصص هستند.کارمند مجله ما، صدرالدین یاروف به شوخی اظهار داشتند، که آیا می توانید این را ثابت کنید؟

 استاد بدون نگرانی گفتند:البته. بفرمایید، دستتان را نشان بدهید…

 نوبت به من رسید. استاد بادقت به خط‌های کف دست من نگاه کردند. سپس به خط میانه کف دستم اشاره کردند و گفتند:

 این خط عمر است. ببینید، بلند از کف دست رد شده و پایین رفته است… این چنین معنی دارد،که عمر دراز و بابركت می‌بینید.

 — باز هم لطف كردید، استاد. خواستید،که خوشحال بشوم.

 نه، نه، چرا؟ این ها همه درست است. کف دست مرا ببینید… می‌گوید،که آگاه باش، عمر تو كوتاه است! – استاد خندیدند.

 — این طور نگویید… الهی عمرتان طولانی باشد، در بین جمع کسی گفت.

 — آرزو‌ها خوبند، ولی چشم حقیقت هم هست. نمی شود از سرنوشت فرار کرد، استاد طوری در این باره سخن می گفتند که گویا در مورد خرید و فروش یک چیز عادی صحبت می کردند.

 — بزرگ‌ترین فیلسفان جهان گفته‌اند،که از حیات مثل زنبور عسل تنها شهد گرفتن لازم است و بس. زیبا زیستن، هر دقیقه را باید عاقلانه استفاده کرد. اندوختن مال و ثروت دنیا، این همه قصر و کاخ و  منصب بیهوده اند… عمر ضایع. خداراشکر، من خانواده مهربان و غمخواری دارم. انسان خوشبختی هستم. درست است. عمر نویسنده ی اصیل هرگز طولانی و كوتاه نمی‌شود. سخن نیک انسان را زنده نگه می دارد…

 دیری نگذشت که واقعه‌های ناخوش جنگ شهروندی سر زدند. اداره مجله «مشعل» به مجتمع طبع و  نشر در خیابان سعدی شیرازی انتقال یافت. و من د‌یگر استاد را ندیدم. ندانستم،که از زخم‌های جنگ شهروندی، غم پراکندگی ملت، درد‌های وطن اذیت شدند و به سرعت به دل حساس و نازک استاد راه یافت… از شهر دوشنبه ی عزیز رفت و با درد و الم مردم عزیز از جهان درگذشت…

 در اداره سر حل مسأله ناگواری با ناراحتی فکر می کردم. فرزندان ناسپاس یک شاعر شناخته شده ی تاجیک، که برای چاپ کتاب‌هایش هزینه کرده و بعد از یک ماه از دنیا رفتن پدرشان،کتاب‌ها را نگرفته و برای دریافت پول به دادگاه مراجعه کرده اند.

 در این هنگام در باز شد و بانوی خوش سیما و بانزاكتی با اجازه وارد اتاق من گردید. با تعارف رو به رویم نشست. با حیا و آرامش سخن را آغاز کرد.

 — من… من همسر بهرام فیروز هستم.– از زحمت‌های شما،که این قدر کتاب‌های زیبا برای کودکان نشر می‌کنید، آگاهم…

 نمی دانم چرا، بدون ‌اختیار چشمانم نم گرفتند. تار پنهان یاد انسان نجیبی در دلم لرزید.

 — بهرام کودکان را خیلی دوست داشتند.کتاب های زیادی برای کودکان نوشتند. با بچه ها مشورت کردیم. در مخارج پس انداز کردیم.کم هم که باشد،آوردم تا یک کتاب بهرام را چاپ کنید …

 نگاهی امیدوار و مهربانی به سویم دوخته شد.

 — ما نشر کتاب استاد را در نظر داشتیم. ولی ازبسکه همه کتاب‌ها با قرض چاپ می‌شوند، مدتی طول کشید. شما پیش دستی كردید، معلمه عزیز. خواهشتان به روی چشم…،– گفتم در قبال آن اندیشه‌ای،که همزمان در ضمیر دل طغیان می‌زد.

 «مرحبا به دل پر‌محبت شما، همسر ارزنده استاد،که شمع یاد نویسنده بزرگ را برای مردمش چنین فروزان می دارید.آفرین به فرزندان شایسته پدر،که نام پدر برایشان از اندوختن ثروت و پول دنیا عزیز‌تر است. چون نیک فهمیده‌اند،که ادامه عمر پدر در کتاب‌های اوست. آفرین»…

 پس از چهار ماه از این گفتگو کتاب «حقیقت تلخ» ی بهرام فیروز با تعداد 5000 نسخه به دست کودکان کشور رسید.

 طبق شرط‌نامه، وقتی کتاب‌ها به فروش بروند، خواستیم مبلغ همسر فرزانه استاد، سعیده نساء بابایوا را تقدیم کنیم. ایشان با اصرار گفتند:

 خواهش می‌کنم. ا‌گر با همین مبلغ کتاب د‌یگر بهرام را برای نشر آماده می ساختید… خیلی ممنون می‌شدیم. آخر، ا‌گر امروز همراه ما می‌بودند، هفتاد‌ساله می‌شدند. هدیه ی فرزندان برای جشنشان است…

 آری، کتاب «خاطره یک محبت»، که توسط انتشارات «استقبال» بعد این صحبت چاپ شد، به خوانندگان پر شمار بهرام فیروز ارمغان ارزنده جشن است.

 باشد، که روی باز این کتاب، دست و دل باز و آرزو‌های باز نویسنده به طرفدارانشان باشد.

 سخن گستر را عمر جاوید از سخن سبز است.

  لطافت،

سردبیر مجله «استقبال»، سپتامبر سال 2009

بهرام فیروز (1994.24.09 - 1939.01.11)

نویسنده ,شاعر و منقد تاجیک

عضو اتحادیه  نویسندگان جماهیر شوروی  (USSR)از سال 1971

مولف  مجموعه داستان‌ها, رمان  و شعر‌ها

جایزه

برنده ی جایزه ی ادبی  صدرالدین عینی

 

کارمند مفتخر فرهنگ جمهوری

مهمانان ما

Free counters!

 

كه در سایت

ما 5 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

پیوند ‌های مفید

Страница посвященная Бахрому Фирузу в Википедии

Sex Hikayeleri